يه وسلم- نيز تبسم فرمودند.

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: (وَلا تَأتينَ بِبُهتانٍ) و اينکه بُهتان نزنيد!

هند گفت: بهتان زدن کاري زشت است، و شما ما را تنها به رشد و کمال و مکارم اخلاق وامي‌داريد!

رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: (وَلا تَعصينَني في مَعروفٍ) و اينکه در محدودة شرع و عُرف از فرمان من سرپيچي نکنيد!

هند گفت: بخدا، ما اينجا ننشسته‌ايم در حاليکه در انديشة نافرماني شما باشيم! [2]

وقتي از پاي کوه صفا بازگشت، در حاليکه بت شخصي‌اش را خرد مي‌کرد، خطاب به آن مي‌گفت: ما فريب تو را خورده بوديم!؟

* در صحيح بخاري آمده است: هند بنت عُتبه آمد و گفت: اي رسول‌خدا، در سراسر جهان هيچ خانواده و خانداني وجود نداشت که خوار و ذليل شدنشان به اندازة خانواده و خاندان شما براي من مطلوب و محبوب باشد!؟ عمربن خطاب گفت: من هم همينطور، سوگند به آنکه جانم در دست اوست[3]! هند گفت: اي رسول‌خدا، ابوسفيان مردي بخيل است؛ آيا مرا باکي خواهد بود که از اموال او فرزندانمان را برگ و نوا برسانم؟! رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: (لا اَراهُ اِلاّ بِالمَعروف) موافق نيستم؛ مگر در محدودة عُرف و عادت بوده باشد! [4]
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- از اينجا به بعد، تا آخر روايت در متن کتاب، قيود بيعت که مطابق سياق مي‌بايست به صيغه مخاطب بيايد، همه با صيغه غايب، و با عبارات برگرفته از آيه شريفه (12، تحريم) آمده است- م.
[2]- مدارک التنزيل، نَسَفي، تفسير آيه بيعت.
[3]- در متن کتاب، اين عبارت از روايت صحيح بخاري، فرمايش رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- تلقي شده است؛ چنانکه از ظاهر روايت برمي‌آيد-م.
[4]- صحيح البخاري، ح 3825، 7161؛ فتح الباري، ج 7، ص 175، ج 13، ص 148.عملکرد و رهنمودهاي پيامبر پس از فتح مکّه
رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- پس از فتح مکه مدت 19 روز در مکة مکرمه ماندند، و به تثبيت و تحکيم شعائر اسلام پرداختند، و پيوسته مردمان را در طريق هدايت و پارسايي ارشاد مي‌فرمودند. در همين ايام، ابو اُسيد خزاعي را فرمودند تا نشانه‌هاي محدودة حرم امن الهي را تجديد کند، و سريه‌هاي متعددي براي دعوت کردن طوايف و قبايل بسوي اسلام و درهم شکستن بت‌هاي مشهور مستقر در اطراف مکه اعزام فرمودند، و منادي آنحضرت در سراسر مکه مکرمه ندا در داد: هر آنکه به خداي يکتا و رسول او ايمان دارد، در خانة خويش بُتي را باقي نگذارد مگر آنکه آن راخرد کند!
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:38.txt">دودمان و خاندان محمد -صلى الله عليه وسلم- </a><a class="text" href="w:text:39.txt">خاندان آن حضرت</a><a class="text" href="w:text:40.txt">حفّاري چاه زمزم</a><a class="text" href="w:text:41.txt">ماجراي اصحاب فيل</a><a class="text" href="w:text:42.txt">داستان «ذبيح» لقب گرفتن عبدالله چنين بود که </a></body></html>سَريه ها و بعثه ها
1. همينکه رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- از فتح مکه آسوده‌خاطر شدند، خالدبن وليد را براي سرنگون ساختن بت عزي، پنج شب مانده به پايان ماه رمضان سال هشتم هجرت، اعزام فرمودند. بت عزّي در وادي نخله مستقر بود، و از آنِ قريش و همة طوايف بني‌کنانه بود، و بزرگترين بت آنان به حساب مي‌آمد، و بني‌شيبان پرده‌داران آن بودند. خالدبن وليد به اتفاق سي‌تن از سوارکاران رزمنده آهنگ آن کرد و رفت تا به وادي نخله و مقرّ بت عُزّي رسيد و آن را درهم شکست. اما، وقتي به نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بازگشت، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به او فرمودند: (هَل رأيتَ شيئاً؟) در مسير انجام اين مأموريت، چيز بخصوصي را ديدي؟! گفت: خير! فرمودند: (فانَّکَ لَم تَهدِمْها، فَارْجِع اِلَيها فَاهْدِمْها) بنابراين، بت عزي را هنوز درهم نشکسته‌اي؛ بسوي آن بازگرد و آن را درهم بشکن!؟ خالد خشمگينانه با شمشير برهنه بازگشت. زني برهنه و سياهپوست، با موهاي آشفته و پريشان در برابر او ظاهر شد، و پرده‌دار بتکدة عزي پيوسته فرياد مي‌کشد که آن زن مراقب خودش باشد. خالدبن وليد با ضربت شمشير پيکر آن زن را به دو نيم کرد و بار ديگر به نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بازگشت، و ماجرا را بازگفت. رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: (نَعَم، تلکَ العُزّي وَقَد اَيسَت اَن تُعَبَد في بِلادِکُم اَبداً) آري، آن زن سياهپوست همان عُزّي بود، و ديگر براي هميشه نااميد شد از اينکه کسي او را در سرزمين شما بپرستد!

2. آنگاه، عمروعاص را در همان ماه مبارک رمضان بسوي بت سُواع اعزام فرمودند تا آن را درهم بشکند. سواع بت مخصوص قبيلة هُذيل بود که در ناحية رُهاط، در حدود 15 کيلومتري شمال شرقي مکه، مستقر بود. وقتي عمروعاص به بُتکدة سُواع رسيد، پرده‌دار آن بتکده به وي گفت: چه مي‌خواهي؟ گفت: رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به من دستور داده‌اند که بت سواع را درهم بشکنم! گفت: قادر به چنين کاري نخواهي بود!؟ عمروعاص گفت: چرا؟! گفت: از او حمايت مي‌شود؟! آنگاه نزديک رفت و بت سواع را خرد کرد، و به يارانش دستور داد اتاق مخصوص نذورات و هداياي سواع را ويران سازند. ياران وي چنان کردند، و در آن اتاق هيچ نيافتند. آنگاه، به پرده‌دار بتکده گفت: چگونه ديدي؟! گفت: در برابر خداي يکتا تسليم شدم و اسلام آوردم!

3. نيز، در همان ماه مبارک رمضان، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- سعدبن زيد اشهلي را به اتفاق بيست تن از سواران رزمنده بسوي بتکدة منات اعزام فرمودند. بت منات در ناحية مشلل در نزديکي قديد مستقر بود، و از آن طوايف اوس و خزرج و غسان و ديگران بود. وقتي سعد به بتکدة منات نزديک شد، پرده‌دار آن به وي گفت: چه مي‌خواهي؟ گفت: درهم شکسته شدن منات را! گفت: بفرماييد! سعد آهنگ بت منات کرد. زني برهنه و سياهپوست با موهاي آشفته و پريشان از بتکده بيرون آمده، که ناله و شيون سر مي‌داد و دست بر سينه مي‌کوفت. پرده‌دار بر سر آن زن فرياد زد: مَنات! عده‌اي از نافرمانان تو محاصره‌ات کرده‌اند!؟ سعد ضربتي سخت بر او فرود آورد و او را به قتل رسانيد. سپس بسوي بت مَنات رفت و آن را درهم شکست و خرد کرد. در خزانة هدايا و نذورات منات نيز چيزي نيافتند.

4. وقتي خالدبن وليد از مأموريت ويران ساختن بتکدة عُزّي بازگشت، در ماه شوال همان سال، يعني سال هشتم هجرت، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- او را بسوي بني جَذيمه فرستادند تا آن را بسوي اسلام دعوت کند، نه اينکه با آنان بجنگد. خالدبن وليد به اتفاق سيصد و پنجاه تن از مهاجر و انصار و بني سليم عازم مناطق مسکوني بني‌جَذيمه شدند. با همراهانش آهنگ آنان کرد و رفت تا به نزد آنان رسيد و آنان را به اسلام دعوت کرد. بني جَذيمه نمي‌دانستند که براي اظهار اسلام بايد بگويند: «اَسلَمنا» اسلام آورديم. بجاي آنکه بگويند «اسلمنا» پيوسته مي‌گفتند: صَبَأنا! يعني: ما دينمان را تغيير داده‌ايم! ما از دين سابقمان برگشته‌ايم! خالدبن وليد نيز، عده‌اي از آنان را به قتل رسانيد و عده‌اي ديگر از آنان را به اسارت گرفت، و به هر يک از همراهانش يک اسير تحويل داد. آن