ته‌ام، و بيش از اين نيز خواهم نگريست.

نامة پيامبر گرامي اسلام را دريافت کرد، و آن را در محفظه‌اي از جنس عاج قرار داد، و به يکي از کنيزکانش سپرد. آنگاه، يکي از مُنشيان مخصوص خود را که نامه‌هاي عربي را مي‌نوشت فراخواند و او را گفت که به رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- چنين بنويسد:

«بنام خداوند بخشندة مهربان. به سوي محمد بن عبدالله از مقوقس بزرگ قبطيان، سلام بر شما، اما بعد؛ من نامة شما را خواندم و مطالبي را که در آن آورده بوديد دريافتم، و دعوت شما را نيک بازشناختم، من مي‌دانستم که يک پيامبر ديگر باقي مانده است و بايد بيايد؛ اما فکر مي‌کردم که در شام خروج مي‌کند. من فرستادة شما را موردتکريم قرار داده‌ام، و دو کنيزک براي شما فرستاده‌ام که نزد قبطيان موقعيتي بس والا دارند؛ همچنين، مقداري جامه و لباس برايتان فرستاده‌ام. استري نيز به شما هديه کرده‌ام که بر آن سوار شويد. و سلام بر شما».

مُقوقس افزون بر اين چيزي نگفت و کاري نکرد. اسلام نيز نياورد. آن دو کنيز، ماريه و سيرين بودند؛ آن استر نيز دُلدُل بود که تا زمان معاويه باقي بود[3].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- اين مطابق نظر علامه منصور پوري در کتاب رحمة للعالمين‌(ج 1، ص 178) است؛ دکتر حميدالله گفته است که نام وي بنيامين بوده است؛ نکـ: رسول اکرم کي سياسي زندگي، ص 141.
[2]- اين متن را ابن قيم در زادالمعاد، (ج 3، ص 61) آورده است، و متني که دکتر حميدالله از تصوير نامه‌اي که اخيراً بر آن دست يافته نقل کرده است، بعضي از عبارات آن با اين متن متفاوت است. در آن متن چنين آمده است: «فَاَسلِم تسلم يؤتک الله...»؛ همچنين، در آن متن به جاي «اثم اهل القبط» آمده است: «اِثم القبط»؛ نکـ: رسول اکرم کي سياسي زندگي، ص 136-137.
[3]- زاد المعاد، ج 3، ص 61.3- نامه به خسرو پادشاه ايران
(بسم الله الرحمن الرحيم. من محمد رسول‌الله إلى کسرى عظيم فارس. سلام على من اتبع الهدى وآمن بالله ورسوله، وأشهد أن لاإله إلا الله وحده لا شريک له، وأن محمداً عبده ورسوله؛ وأدعوک بدعاية الله؛ فإني أنا رسول‌الله إلى الناس کافة، ﴿لِيُنذِرَ مَن كَانَ حَيّاً وَيَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَى الْكَافِرِين﴾. فأسلم تسلم؛ فإن أبيت فإن إثم المجوس عليك).

«بنام خداوند بخشنده مهربان. از محمد رسول خدا به خسرو بزرگ پارسيان. سلام بر آن کس که پيگير و پيرو هدايت باشد، و به خدا و رسول خدا ايمان بياورد،  و گواهي دهد بر اينکه جز خداوند يکتاي بي‌همتا خدايي نيست؛ خداوندي که هيچ چيز و هيچکس شريک او نيست، و اينکه محمد بنده خدا و رسول اوست؛ و من تو را به آيين الهي دعوت مي‌کنم، که من خود رسول‌خدا بسوي تمامي مردم هستم؛ تا انذار گردد هر آنکس که زنده باشد، و سخن خداوند درباره کفرپيشگان تحقق يابد. اسلام بياور تا سالم بماني، و اگر خودداري کردي، گناه تمامي مجوسيان بر گردن تو خواهد بود!»

براي بردن اين نامه، پيامبر بزرگ اسلام، عبدالله بن حُذافة سهمي را برگزيدند. سهمي آن نامه را به بزرگ بحرين تسليم کرد، و نمي‌دانيم که آيا آن بزرگ بحرين يکي از مردان دربار خودش را به نزد خسرو ايران فرستاد و يا همچنان عبدالله سهمي را حامل آن نامه قرار داد. به هر حال، وقتي که آن نامه را براي خسرو خواندند، آن را پاره کرد، و با غرور و نخوتي زايدالوصف گفت: بردة ناچيزي از افراد رعيت من نام خودش را پيش از نام من مي‌نويسد!؟ ماجرا را براي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بازگفتند؛ رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمود: (مَزَّقَ الله مُلکَه) خداوند پادشاهي‌اش را پاره پاره کناد! و همانگونه که فرموده بودند، شد.

خسرو به باذان کارگزار خودش در يمن نوشت؛ دو مرد دلاور از مرداني که نزد تواند به سوي اين مرد که در حجاز است بفرست، تا او را به نزد من بياورند! باذان دو مرد از اطرافيانش را برگزيد. يکي از آندو، قهرمانه بانويه بود که حسابدار و مُنشي بود و به زبان فارسي مي‌نوشت؛ و ديگري خَرَّه خسرو از پارسيان[1]؛ و آندو را همراه با نامه‌اي به رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- فرستاد حاکي از اينکه ايشان بايد به همراه آن دو مرد بسوي خسرو رهسپار گردند. وقتي آندو مرد به مدينه رسيدند، و با پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- مواجه شدند، يکي از آندو گفت: شاه شاهان خسرو به باذان پادشاه يمن نامه نوشته و او را امر کرده است که وي کساني را بفرستد تا شما را به نزد او ببرند. مرا نيز او نزد شما فرستاده است تا با من راه بيفتد برويم! و با سخناني تهديد‌آميز نيز بر زبان جاري کرد. نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- به آندو امر فرمودند که فردا ايشان را ملاقات کنند.

در همان اوان، به دنبال شکست ناهنجاري که سپاه ايران در برابر سپاه قيصر روم به آن دچار گرديد، انقلاب بزرگي نيز در اندرون خانة خسرو بر عليه وي برپا گرديد، و شيرويه پسر خسرو ايران کمر به قتل پدر بست و او را از پاي درآورد، و پادشاهي ايران را به دست گرفت. اين حادثه در شب سه‌شنبه ده روز گذشته از جمادي‌الاولي، سال هفتم هجرت روي داده است [2]. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- از اين ماجرا از طريق وحي باخبر شدند، و چون صبح فردا فرارسيد و آن دو فرستاده سر رسيدند، آن خبر را براي آنان بازگفتند. آندو گفتند: مي‌فهمي چه مي‌گويي؟ ما کمترين مجازات را براي تو درنظر خواهيم گرفت! مبادا مي‌خواهي اين قضيه را براي پادشاه گزارش کنيم؟! پيغمبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(أخبراه ذلک عني، وقولا له إن ديني وسلطاني سيبلغ ما بلغ کسرى، وينتهي إلى منتهي الخفّ والحافر).

«آري، اين مطلب را درباره من به او گزارش کنيد، و به او بگوييد: دين من و سلطه آيين من تا آنجا که قلمرو خسرو پيش رفته است، پيش خواهد رفت؛ و قلمرو دين و آيين من تا آنجا که پاي اشتران و سُم اسبان برسد، گسترش خواهد يافت».

نيز به او بگوييد:

(إن أسلمت أعطيتک ما تحت يدک، و ملّکتک على قومک من الأبناء).

«اگر اسلام آوردي، تمامي آنچه را که در قلمرو پادشاهي توست به تو خواهم داد، و تو را بر ابناء احرار، مردمان خودت، پادشاه خواهم گردانيد!»

آن دو مرد از نزد نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- بيرون شدند و رفتند تا بر باذان وارد شدند، و خبري را که از رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- شنيده بودند براي او بازگفتند. اندکي بعد، نامه‌اي به دست باذان رسيد که حاکي از قتل خسرو ايران به دست پسرش شيرويه بود. شيرويه در نامة خودش به باذان سفارش کرده بود: در مورد آن مردي که پدرم به تو دستور داده بود، هيچ اقدامي مکن تا فرمان من به تو برسد!

همين مسئله انگيزة اسلام آوردن باذان و همراهان وي از پارسيان که در يمن بودند، گرديد[3].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 37.
[2]- فتح الباري، ج 8، ص 127؛ تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 37.
[3]- محاضرات تاريخ الامم الاسلامية،‌خضري، ج 1، ص 147؛ نيز: فتح‌الباري، ج 8، ص 127-128.4- نامه به قيصر روم
بخاري- طي حديثي طولاني- متن نامه‌اي را که نبي‌اکر