فر و ازدواج و امثال آن، با اين نوع از ازلام استقسام ميکردند. اگر «نعم» درمي‌آمد، آن کار را انجام مي‌دادند؛ و اگر «لا» درمي‌آمد، براي آن سال از آن کار منصرف مي‌شدند، تا بار ديگر به زيارت بت بزرگ بيايند؛ و اگر «غفل» درمي‌آمد، دو مرتبه استقسام مي‌کردند، تا يکي از آن دو تير «نعم» يا «لا» دربيايد.

نوع دوم، آبها و کشتزارها و ديه‌ها در آنها نوشته شده بود.

نوع سوم، مجموعه‌اي بود از سه تير «منکم» (خودي)، «من غيرکم» (بيگانه)؛ «ملصق» (وابسته). هرگاه دربارة اصل و نسب يکي از افراد قبيله شک مي‌کردند، او را نزد هبل مي‌بردند، و يکصد درهم همراه با يک شتر جزور به متصدي آن تيرهاي ازلام- «صاحب القداح»- مي‌دادند. اگر «منکم» درمي‌آمد، او را يک فرد اصيل (وسيط) مي‌شناختند؛ و اگر «من غيرکم» درمي‌آمد، او را يک هم‌پيمان (حليف) مي‌شناختند؛ و اگر «ملصق» درمي‌آمد، همچنان جايگاه او نزد آنان محفوظ مي‌ماند، اما، نه اصل و نسبي براي او قائل مي‌شدند، و نه او را هم‌پيمان خود مي‌دانستند[1].

«ميسر» و «قداح» نيز که نوعي از قمار بوده است، بسيار شبيه به استقسام بوده است. بااين ترتيب، گوشت شتري را که بر سر آن قمار مي‌کردند، تقسيم مي‌کردند. شيوة اين قمار چنان بود که شتر را نسيه مي‌خريدند، و آنرا نحر مي‌کردند، و گوشت آن شتر را به 28 قسمت يا 10 قسمت تقسيم مي‌کردند. آنگاه، بر سر آن قسمت‌ها به استقسام مي‌پرداختند. اين تيرها بر دو نوع بودند: «رابح» (برنده) و «غفل» (بازنده). هرکس تير «رابح» به نام او درمي‌آمد، برنده بود و سهم خودش را از گوشت شتر نحر شده دريافت مي‌کرد؛ و هرکس تير «غفل» به نام او درمي‌آمد، بازنده بود، و از او غرامت بهاي شتر را مي‌گرفتند[2].

در عهد جاهليت، مردم به گفته‌هاي کاهنان و عرافان و منجمان ايمان داشتند. «کاهن» از حوادث و وقايع مربوط به زمان آينده خبر مي‌داد، و ادعا مي‌کرد که به اسرار داناست؛ بعضي از کاهنان، به گمان خودشان، همزادي از جنيان داشتند، و بعضي از آنان مدعي بودند که به وسيلة فهمي که به او داده شده است، از غيب باخبر است. بعضي از آنان نيز، ادعا داشتند که مسائل را از طريق زمينه‌ها و شواهد و قرائن بازمي‌شناسند، و از لابلاي سخنان يا رفتار يا احوال مخاطبشان به فهم مسائل موردنظر دست مي‌يابند. اين نوع از کاهنان را «عراف» مي‌ناميدند؛ مانند کساني که مدعي بودند مي‌توانند مال دزديده شده و مکان سرقت و حيوان گمشده و امثال آن را بازشناسند. «منجم» به کساني مي‌گفتند که به ستارگان و کواکب آسمان مي‌نگريستند، و سير و حرکت آنها و زمان طلوع و غروب و جابه‌جا شدن آنها را محاسبه مي‌کردند، تا به واسطة آن محاسبات، اوضاع و احوال آينده و حوادثي را که بعدها روي خواهد داد، بازشناسند.

پذيرفتن گفته‌هاي منجمان در حقيقت عبارتست از ايمان به نجوم؛ و در راستاي همين ايمان به نجوم و تأثير ستارگان آسمان در زندگي انسان، به «انواء» ايمان داشتند، و مي‌گفتند: تحت تأثير فلان و فلان «نوء» از بارش باران برخوردار شديم[3]. 

«طيره» نيز در دوران جاهليت بسيار رايج بود، و عبارت بود از اينکه به چيزهاي مختلف فال بد بزنند. اصل و بنياد اين پديدة فرهنگي آن بود که بر سر راه پرنده يا آهويي قرار مي‌گرفتند، و او را از سر راه خود مي‌راندند؛ اگر به سمت راست مي‌رفت، به دنبال کاري که قصد آن را داشتند مي‌رفتند، و آن کار را نيکو تلقي مي‌کردند؛ اما اگر به سمت چپ مي‌رفت، از انجام کاري که در پي آن بودند، صرفنظر مي‌کردند، و فال بد مي‌زدند. همچنين، اگر به راهي مي‌رفتند و پرنده يا حيواني سر راه آنان قرار مي‌گرفت، به آن فال بد مي‌زدند.

در همين ارتباط بوده است رسم آويزان کردن استخوان قوزک پاي خرگوش، و اينکه به برخي روزها و ماه‌ها و برخي از جانوران و برخي از خانه‌ها و برخي از زنان فال بد مي‌زدند و آنها را بدشگون مي‌دانستند. همچنين، اعتقاد به «عدوي» و «هامه» که معتقد بودند کسي که به قتل مي‌رسد، روحش آرام نمي‌گيردتا زماني که براي او خونخواهي شود و انتقال خون او گرفته شود، و روح شخص مقتول به صورت هامه –يعني جغد- درمي‌آيد و در دشت و بيان به پرواز درمي‌آيد؛ و مي‌گويد: تشنه‌ام! يا: آبم دهيد! آبم بدهيد! وقتي انتقام خون او گرفته مي‌شود، آرام مي‌گيرد و آسوده مي‌شود[4].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- نکـ: فتح‌الباری، ج 8، ص 277؛ سیرة ابن‌هشام، ج 1، ص 152-153.
[2]- یعقوبی در تاریخ خود این مطلب را شرح و بسط داده است: ج 1، ص 259، 261، و در بعضی جزئیات با آنچه در متن آورده‌ایم اختلاف دارد.
[3]- نکـ: صحیح البخاری، ص 846، 1038، 4147، 7503؛ صحیح مسلم، ج 1، ص 83، ح 71.
[4]- نکـ: صحیح البخاری، ح 5757، 5770 و حواشی محققان هندی بر آن.فصل هشتم

پس از جنگ خندق
 غزوة بني قريظه

در همان روزي که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به مدينه بازگشتند. وقت ظهر، جبرئيل نزد آن حضرت آمد، در حالي که ايشان در خانه امّ‌سَلَمه غسل مي‌کردند، گفت: مگر اسلحه بر زمين گذاشته‌ايد؟ فرشتگان هنوز اسلحه از دست فرو ننهاده‌اند؛ و من هم اينک از تعقيب اين جماعت بازمي‌گردم! با اطرافيانتان قيام کنيد و بر بني‌قريظه بتازيد، من نيز پيشاپيش شما حرکت مي‌کنم، و قلعه‌هايشان را بر سرشان مي‌لرزانم، و در دل‌هايشان ترس و وحشت مي‌افکنم! جبرئيل به اتفاق موکبي از فرشتگان حرکت کرده، و رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- امر فرمودند جارچي در ميان مردم جار بزند:

(من کان سامعاً مطيعاً فلا يصلين العصر إلا ببني قريظة).

«هر کس که در مقام سمع و طاعت است، نماز عصر را نگزارد مگر در ديار بني‌قريظه!»

آنحضرت ابن امّ‌مکتوم را در مدينه جانشين خود گردانيدند، و رايت جنگ را به دست علي‌بن ابيطالب دادند، و او را پيشاپيش به سوي بني‌قريظه فرستادند. علي حرکت کرد و رفت تا به نزديکي قلعه‌هاي ايشان رسيد، و سخنان زشتي از آنان دربارة رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- شنيد.

حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- نيز به اتفاق گروهي از مهاجر و انصار به راه افتادند. رفتند تا بر سر چاهي از چاه‌هاي بني‌قريظه به نام «بئر انّا» رسيدند. مسلمانان نيز امر آن حضرت را امتثال کردند، و فورا از جاي برجستند، و به سوي بني‌قريظه حرکت کردند. در بين راه، وقت نماز عصر رسيد، بعضي از آنان گفتند: همانطور که به ما امر فرموده‌اند، نماز عصر را نمي‌خوانيم تا به ديار بني‌قريظه برسيم. حتي بعضي از رزمندگان مسلمان نماز عصر آن روز را پس از نماز عشا گزاردند. بعضي ديگر گفتند: از ما چنين چيزي را نخواسته‌اند؛ منظور آن حضرت سرعت بخشيدن به حرکت بوده است! و بنابراين، نماز را در بين راه گزاردند. پيغمبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- نيز هيچيک از اين دو گروه را محکوم نفرمودند.

به اين ترتيب، لشکريان اسلام، فوج فوج به سوي بين‌قريظه رهسپار گرديدند، تا به نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- پيوستند. جمعاً سه هزار نفر بودند، و سي اسب داشتند. در کن