دانش‌ را به‌ نام‌ خلفاي‌ سه‌گانه‌ نامگذاري‌ كرد و اين‌ همه‌ را در حال‌ تقيه‌ انجام‌ داده‌ باشد. اهل‌ سنت‌ مي‌گويند نسبت‌ دادن‌ تقيه‌ به‌ شجاع‌ترين‌ فردروي‌ زمين‌ طعنه‌ و ريشخندي‌ به‌ اهل‌ بيت‌ است‌ و مي‌پرسند آيا شايسته‌ است‌ شيعيان‌ كه‌ مدعي‌ دوستي‌ علي‌ (رض‌)هستند چنين‌ نسبتهايي‌ به‌ ايشان‌ بدهند كه‌ حتي‌ درشان‌ يك‌ آدم‌ معمولي‌ هم‌ نيست‌!؟
در نهج‌ البلاغه‌ روايت‌ شده‌ است‌ كه‌ علي‌ (رض‌) پيشنهاد خلافت‌ را رد كرد و گفت‌: مرا رها كنيد و كسي‌ ديگر را بجوئيد،من‌ اگر وزيرتان‌ باشم‌ برايتان‌ بهتر از آن‌ است‌ كه‌ اميرتان‌ باشم‌. (ص‌182ـ181) و در صفحه‌ 322 نهج‌ البلاغه‌ اضافه‌ شده‌است‌ كه‌ بعد از كشته‌ شدن‌ حضرت‌ عثمان‌ هنگاميكه‌ مردم‌ با علي‌ بيعت‌ كردند، ايشان‌ گفتند: به‌ خدا قسم‌ من‌ نه‌علاقه‌اي‌ به‌ خلافت‌ داشتم‌ و نه‌ آرزوي‌ ولايت‌، اما شما مرا به‌ آن‌ دعوت‌ داديد و مرا بر آن‌ گماشتيد. 
از اين‌ دو روايت‌ مي‌توان‌ دريافت‌ كه‌ علي‌ (رض‌) معتقد به‌ وجود ايه‌اي‌ در مورد امامت‌ نبوده‌ است‌ و اگر چنين‌ مي‌بودنمي‌گفت‌ مرا رها كنيد و كسي‌ ديگر را بجوئيد. چرا كه‌ در اين‌ صورت‌ از دستور خداوند سرپيچي‌ كرده‌ بود. (به‌ فرض‌اينكه‌ بپذيريم‌ قرآن‌ به‌ امات‌ علي‌ تصريح‌ كرده‌ باشد.)
اهل‌ سنت‌ و تشبع‌ متفق‌ القولند كه‌ امام‌ حسن‌ (رض‌) به‌ نفع‌ معاويه‌ از خلافت‌ كناره‌ گرفت‌. چنانكه‌ پيامبر (ص‌) فرموده‌بود: پسرم‌ حسن‌ (رض‌) مرد والامقامي‌ است‌ و شايد كه‌ خداوند به‌ واسطه‌ او بين‌ دو گروه‌ بزرگ‌ از مسلمين‌ تفاهم‌ وآشتي‌ برقرار كند.
سوال‌ اينجاست‌ كه‌ چرا امام‌ حسن‌ (رض‌) از خلافت‌ كناره‌گيري‌ كرد؟ هر چند كه‌ بعضي‌ از زعماي‌ شيعه‌ به‌ اين‌ اقدام‌ايشان‌ معترض‌ هستند. همچون‌ سليمان‌ بن‌ سرد كه‌ يكي‌ از زعماي‌ شيعه‌ است‌ خطاب‌ به‌ ايشان‌ مي‌گويد: السلام‌ عليك‌يا مذل‌ المومنين‌، يعني‌ سلام‌ بر تو اي‌ ذليل‌ كننده‌ مسلمين‌ (بجاي‌ اينكه‌ بگويد السلام‌ عليك‌ يا اميرالمومنين‌). همين‌مطلب‌ در كتاب‌ رجال‌ الكشي‌ ص‌103 و تاريخ‌ يعقوبي‌ ج‌2ص‌215 و ارشاد المفيد ص‌190 و الفصول‌ المعمع‌ في‌معرفة‌ احوال‌ الائمه‌ ص‌162 و احتجاج‌ طبرسي‌ ص‌148 آمده‌ است‌. ملا محمد باقر مجلسي‌ هم‌ در كتاب‌ جلاء العيوم‌ج‌1 ص‌393 به‌ اين‌ مطلب‌ اذعان‌ كرده‌ است‌. 
در اينجا اهل‌ سنت‌ مي‌پرسند بحث‌ و جدل‌ پيرامون‌ گذشته‌ و اينكه‌ ابتدا چه‌ كسي‌ مي‌بايست‌ خليفه‌ مي‌شد چه‌ سودي‌دارد؟ آيا شيعيان‌ مي‌پندارند كه‌ مي‌توانيم‌ تاريخ‌ را به‌ عقب‌ برگردانيم‌ و اين‌ بار خلافت‌ را به‌ علي‌ (رض‌) بدهيم‌؟ نتيجه‌اين‌ بحث‌ و جدلها جز اختلاف‌ و تفرقه‌ بيشر آيا چيز ديگري‌ است‌؟ اگر شيعيان‌ به‌ راستي‌ خواهان‌ وحدت امت‌ اسلامي‌هستند چرا خاطرات‌ گذشته‌ را تازه‌ مي‌كنند؟ ما از آنها مي‌پرسيم‌ مگر آنها اعتقاد به‌ عصمت‌ علي‌ (رض‌) ندارند و مگر به‌نظر آنها حسن‌ (رض‌) معصوم‌ نيست‌؟ پس‌ چگونه‌ است‌ كه‌ شيعيان‌ به‌ موضوعي‌ تكيه‌ مي‌كنند كه‌ علي‌ و حسن‌ رضي‌ الله عنهما از آن‌ موضوع‌ دست‌ برداشته‌ و كناره‌ گرفته‌اند. در مورد اختلاف‌ ميان‌ علي‌ (رض‌) و معاويه‌ اهل‌ سنت‌ بر اين‌ متفقند كه‌ علي‌ (رض‌) بر حق‌ بوده‌ و معاويه‌ و كساني‌ كه‌ بااو بودند از حكومت‌ علي‌ سرپيچي‌ كرده‌ بودند. اهل‌ سنت‌ از شيعيان‌ مي‌خواهند حتي‌ يك‌ نوشته‌ در عقيده‌ اهل‌ سنت‌بياورند كه‌ مغاير اين‌ موضوع‌ اهل‌ سنت‌ باشد. بر عكس‌ اهل‌ سنت‌ مي‌توانند صدها كتاب‌ از بزرگان‌ خود در عقيده‌بياورند و به‌ ايشان‌ ثابت‌ كنند كه‌ اهل‌ سنت‌ خروج‌ معاويه‌ بر علي‌ را عملي‌ اشتباه‌ مي‌دانند. پس‌ چرا شيعيان‌ سعي‌ دارندكه‌ اهل‌ سنت‌ را در صف‌ معاويه‌ و مخالفت‌ علي‌ جلوه‌ دهند و چرا سعي‌ مي‌كنند اهل‌ سنت‌ را به‌ بني‌ اميه‌ نسبت‌ دهند وآنان‌ را دشمنان‌ اهل‌ بيت‌ معرفي‌ كنند. 
متأسفانه‌ ديري‌ نپائيد كه‌ اين‌ اختلاف‌ رنگي‌ مذهبي‌ گرفت‌ و شيعيان‌ گروهي‌ مستقل‌ و داراي‌ روش‌ جديدي‌ در اصول‌ وعقايد و فقه‌ و مواريث‌ شدند. اما اختلاف‌ ميان‌ علي‌ و معاويه‌ در اين‌ سطح‌ نبوده‌ و آنان‌ در اصول‌ و عقايد و غير اختلافي‌نداشتند. بلكه‌ اختلاف‌ آنها در مسايل‌ حكومتي‌ و سلايق‌ شخصي‌ بود و ربطي‌ به‌ آنچه‌ از رسول‌ اكرم‌ (ص‌) آموخته‌بودند نداشت‌. براي‌ اثبات‌ اين‌ ادعاي‌ خود دلايلي‌ از كتب‌ خود شيعيان‌ مي‌آوريم‌. مهمترين‌ منبع‌ شيعه‌ نهج‌ البلاغه‌است‌ كه‌ در آن‌ روايت‌ نسبت‌ داده‌ شده‌ به‌ علي‌ (رض‌) جمع‌ آوري‌ شده‌ است‌. در نهج‌ البلاغه‌ ج‌ 3 ص‌ 114 به‌ نقل‌ ازايشان‌ چنين‌ آمده‌ است‌: ابتداي‌ كار اينگونه‌ بود كه‌ ما با اهالي‌ شام‌ برخورد كرديم‌، روشن‌ است‌ كه‌ خدايمان‌ يكي‌ وپيامبرمان‌ يكي‌ است‌ و دوت‌ همه‌ ما به‌ اسلام‌ است‌. ما از آنها چيز بيشتري‌ غير از ايمان‌ به‌ خدا و تصديق‌ پيامبرش‌ (ص‌)نمي‌خواهند. آنچه‌ كه‌ ما و آنها در آن‌ اختلاف‌ كرديم‌ خون‌ عثمان‌ (رض‌) بود. 
بنابراين‌ گفته‌ آنحضرت‌ و بر خلاف‌ آنچه‌ شيعيان‌ مي‌گويند، جز مسئله‌ قتل‌ عثمان‌ (رض‌) اختلاف‌ ديگري‌ ميان‌ علي‌ واصحاب‌ پيامبر (ص‌) وجود نداشته‌ است‌. حضرت‌ علي‌ (رض‌) از تفرقه‌ و جدائي‌ ميان‌ اصحاب‌ پيامبر (ص‌) حسرت‌مي‌خورد و اينگونه‌ در مرگ‌ آنها مرثيه‌ مي‌گفت‌: كجايند آن‌ قومي‌ كه‌ به‌ اسلام‌ دعوت‌ داده‌ شدند، پس‌ آن‌ را پذيرفتند،قرآن‌ را خواندند و آن‌ حكم‌ قرار دادند، چشمهايشان‌ از گريه‌ خشكيده‌ و شكمهايشان‌ از روزه‌ گرفتن‌ به‌ كمرهايشان‌چسبيده‌ بود. دندانهايشان‌ از تضرع‌ و التماس‌ به‌ درگاه‌ خداوند خشكيده‌، چهره‌ هايشان‌ از شب‌ زنده‌ داري‌ زرد و از خداترسي‌ خسته‌ بنظر مي‌رسيد. آنها برادرانم‌ بودند كه‌ رفتند، پس‌ ما حق‌ داريم‌ تشنه‌ ديدار آنها باشيم‌ و از جدائي‌ آنهاانگشت‌ غم‌ به‌ دهان‌ بگيريم‌ (نهج‌ البلاغه‌ ص‌235) 
اين‌ سخن‌ حكايت‌ از روابط‌ دوستانه‌ و محكم‌ ميان‌ علي‌ و اصحاب‌ پيامبر (ص‌) مي‌كند، كمااينكه‌ علي‌ دخترش‌ ام‌ كلثوم‌را به‌ نكاح‌ عمر بن‌ خطاب‌ (رض‌) در آورد. كتابهائي‌ از اهل‌ تشيع‌ مانند كافي‌ كليني‌ ج‌5 ص‌346 و استبصار طوسي‌ ج‌3ص‌350 و منتهي‌ الامال‌ قمي‌ ج‌1 ص‌184 به‌ اين‌ حقيقت‌ اعتراف‌ كرده‌اند.
هنگاميكه‌ عمر بن‌ خطاب‌ (رض‌) شخصاً مي‌خواست‌ در جنگ‌ با روميها شركت‌ كند با علي‌ (رض‌) مشورت‌ نمود.حضرت‌ علي‌ (رض‌) او را از رفتن‌ منع‌ كرد و گفت‌ او بايد باقي‌ بماند زيرا كه‌ او قلعه‌ و نماد اعراب‌ و حامي‌ 