ني 4- فتح‌نامه هرات سيفي. 
در ميان اين منابع، منبعي که بتوان آنرا خالي از نقض دانست وجود ندارد. کتاب محمد نسوي اصل آن به زبان فارسي نوشته شده بود. آنچه که ما اکنون در دسترس داريم ترجمه عربي آن است که دوباره به فارسي ترجمه شده و تناقضاتي بخصوص در مورد سلطان جلا‌ل‌الدين در آن به چشم مي‌خورد از جمله اينکه سلطان در آخرين روزهاي زندگيش به شراب‌خواري افتاده بود. با توجه به اينکه سلطان در آن اوان خود را به هر در و ديواري مي‌زد که لشکري جمع‌آوري کند و با آن به سروقت مغول‌ها برود بايد گفت که اين تهمتي است که به آن سلطان غازي زده‌اند بعلاوه در تبريز وقتي وارد قصر ازبک پهلوان مي‌شود. مي‌گويد: اين جور مکان‌ها مال افراد سست اراده است و از ماندن در آن کاخ خودداري مي‌کند. سلطاني با آن همه روحيه جنگي و مبارزاتي خستگي‌ناپذير امکان خوش‌گذراني براي مورد وي وجود ندارد. همچنان که در شرح حالش خواهيم ديد خيانت‌کاران براي اينکه خيانتشان آشکار نشود اين داستان جعلي را درباره او ساخته‌اند. 
در مورد تاريخ ابن اثير بايد گفت: اين نويسنده توانا در آخر حيات سلطان ايراداتي بر او مي‌گيرد که وارد نيست مانند کشتن ملاحده جهاد با گرجيان و.... 
چرا که ابن اثير قبلا وقتي که اين جريانات رخ داده است سلطان را بخاطر آنکه مسلمانان را از دست ملاحده و گرجيان نجات داده است ستوده است. در مورد خلافت عباسي خود ابن اثير تأکيد کرده است که ناصر خليفه عباسي عياش و کبوترباز بوده و وزرايش نيز از ملحدين بوده‌اند. 
تاريخ جهانگشاي از آنجا که نويسنده اش در دربار مغول (هلاکوخان) بوده و امور عراق به وي واگذار شده بود ناچاراً در مورد سلطان محمد و سلطان جلال‌الدين حرف‌هاي مخالف را انشاء کرده است. با اين حال پرده از روي خيلي از واقعيت‌ها برداشته است. و بجز در چند مورد که مجبور بوده است آندو سلطان را بد جلوه دهد در ساير موارد جانب انصاف را رعايت کرده است. تاريخ فتح‌نامه هرات هم بيشتر به ذکر تاريخ هرات مي‌پردازد و کمتر به ساير جاها مي‌پردازد. 
در ميان تاريخ‌هاي معاصر تاريخي که در آن تعصب ضد ترکي و ضد اهل سنت رخنه نکرده باشد در ايران وجود ندارد. متأسفانه نويسندگان اين تواريخ دانسته يا ندانسته عصر خوارزمشاهي را عصر تاريکي و جنگ و خونريزي و خانمانسوز معرفي کرده‌اند. تاريخي که در اين مورد در ايران از روي انصاف نوشته شده باشد و تمام جوانب را در نظر گرفته باشد وجود ندارد. در ميان منابع معتبر خارجي در اين باره اينجانب خواندن کتاب دولت خوارزمشاهيان از پروفسور ابراهيم قفس اوغلو از استادان دانشگاهي ترکيه را توصيه مي‌کنم. ولي متأسفانه اين کتاب تمامي دوران خوارزمشاهيان را شامل نمي‌شود‌ بلکه وقايع را تا مرگ سلطان محمد بازگو کرده است. نکته ديگر اينکه حيات علمي در دوران خوارزمشاهيان ناشناخته مانده است. و در اين مورد چندان کوششي نشده است. با آنکه در تمام دوران حيات آنها تا حمله ويرانگر مغول دانشگاه‌ها و مدارس کاملاً فعال بوده‌اند و دانشمنداني همچون اسمعيل جرجاني که تربيت شده دست آنها است. وجود داشته‌اند. 
.....................................
(1) منابع مورد استفاده: 1- جهانگشا جويني 2- طبقات ناصري 3- تاريخ گزيده 4- سيرت جلال‌الدين مينکبرني محمد نسوي 5- جلال‌الدين پنهاني سمناني 6- جلال‌الدين دبير سياوقي 7- چنگيزخان پناهي سمناني 8- ايران کمبريج 9- ايران سرپرسي سايکس 10- خوارزمشاهيان ابراهيم قفس اوغلو 11- ايران آشتياني و ... .خوارزمشاهيان از فرزندان انوشتکين غرجه هستند. از اين خاندان قطب‌الدين محمد در سال 490 از طرف سلجوقيان به سمت خوارزمشاهي خوارزم منصوب شد وي در مدت فرمانروايي خود 490-522 ه‍. ق حدوداً سي سال و اندي همواره تابع سلطان سنجر سلجوقي بود. همواره او يا پسرش در جنگ‌هاي سلطان سنجر در کنارش بودند. سلطان قطب‌الدين محمد خوارزمشاه مردي عادل و نيکوسيرت و ادب‌پرور بود. بعد از او پسرش اتسز بجايش نشست وي تا سال 533 مطيع سلطان سنجر بود ولي از آن به بعد سه بار از اطاعت سلطان سر پيچيد هر سه بار سلطان سنجر با لشکرکشي او را وادار به اطاعت نمود، و وي را بخشيد. اول بار سال 533، بار دوم سال 536، بار سوم سال 543 از آن به بعد سلطان اتسز ديگر نافرماني نکرد. وي در سال 551 سلطان سنجر را که اسير غزنويان بود رهايي بخشيد و بدين ترتيب دَين خود را به خاطر گذشت‌هاي سلطان سنجر به وي ادا کرد. سلطان اتسز همانند پدرش مردي شجاع و بي‌باک و اميري عادل و شعرپرور و کريم و جوانمرد بود. 
شاعراني همچون رشيد و طواط و اديب صابر و خاقاني شرواني اتسز را ستوده‌اند. جرجانيه در عهد اتسز خوارزمشاه از مراکز عمده علم و ادب و محل اجتماع عده کثيري از فضلاي نامي بود. از مفاخر عهد وي امام علامه کبير جارالله ابوالقاسم محمودبن عمر زمخشري خوارزمي (467-538 ه‍. ق) است صاحب مؤلفات بسيار مانند تفسير کشاف و انموذج و مقدمة الادب. ديگري اسمعيل جرجاني دانشمند مشهور است که ذخيره خوارزمشاهي را ابتدا به نام قطب‌الدين محمد تأليف نموده بعدها آن را خلاصه کرده و بنام علاءالدولة اتسز خُفّي علائي ناميده است. پس از مرگ اتسز پسرش ايل ارسلان با لشکريان خوارزمي به جرجانيه برگشت و در آنجا نامه‌اي به سلطان سنجر نوشت و اظهار اطاعت کرد. سلطان هم او را به جاي پدرش به خوارزمشاهي تعيين نمود. بعد از آن ايل ارسلان همواره مطيع سلطان محمود و سلطان محمد ثاني سلجوقي بود. و هيچگاه در فکر استقلال از سلجوقيان نبود. ايل ارسلان در سال 567 در جنگي که بين او و قراختائيان بت‌پرست روي داد در کنار جيحون از آنها شکست خورد. و اين کار باعث شد که خوارزمشاهيان همچون گذشته به آنها خراج بدهند. کمي بعد از اين جنگ ايل ارسلان درگذشت و بعد از او پسرش سلطان‌شاه محمود به تخت خوارزمشاهيان نشست ليکن با مخالفت تکش معزول شد. از زمان اتسز به بعد يکي از خطوط اصلي سياست خوارزمشاهيان به سبب موقعيت جغرافيايي آنها مجاهدت در راه اسلام بوده است. هدف اصلي تکش برانداختن قطعي حاکميت قراختايي در ممالک اسلامي بود. قراختايي‌ها که بت‌پرست بودند بر بسياري از بلاد اسلامي چيره گشته حتي خوارزمشاهيان را نيز خراجگذار خود کرده بودند. در سال 578 ه‍. ق تکش بخارا را از تسلط کفار قراختايي نجات مي‌دهد. 
و به اهالي که از دست آنها ظلم زيادي کشيده بودند آزادي مي‌بخشد و لشکريان خود را از داخل شدن به شهر برحذر مي‌دارد، به علت اينکه مبادا مزاحمتي يا چپاولي توسط بعضي صورت گيرد. تکش در 583 سرخس را از منگلي بک مي‌گيرد. و بدنبال آن نيشابور را تصرف مي‌کند. و مردم را از ظلم و ستم او نجات مي‌دهد. اموالي را که وي از مردم با زور گرفته بود به صاحبانشان مسترد مي‌دارد. و منگلي را به فتواي فقها به عبدالعزيز کوفي پدر امام برهان‌الدين تحويل داد و پدر نيز به قصاص خون پسرش او را به قتل مي‌رساند. تکش با پذيرش تابعيت اسپهبد حسام‌الدولة اردشير (601-567) حاکم مازندران او را هم