تند غالبا در غربت ودر وطن سختی بسیار دیدند. حتی مشرکان تا پیش نجاشی فرمانروای حبشه هم آن‌ها را دنبال کردند. داستان آن‌ها سرگذشت سختی و آوارگی بود، در راه خدا و دردوستی پیغمبر. از جمله کسانی که در نوبت اول به حبشه رفتند عثمان بود، داماد پیغمبر.
زنش رقیه هم که دختر پیغمبر بود در این هجرت با او همراه شد. جعفر بن ابی طالب پسرعمّ پیغمبر نیز به حبشه رفت. اما در نوبت دوم، و مدتی آنجا ماند. وقتی بازگشت مقارن فتح خیبر بود و پیغمبر که از دیدار او زیاده خشنود شده بود گفت: نمی دانم از فتح خیبر بیش‌تر خوشحال شدم یا از دیدار جعفر. گذشته از این‌ها ابو عبیده جراح، عبد الرحمن بن عوف، زبیر بن عوّام، مقداد بن اسود، ابو موسی اشعری، و عبد اللّه بن مسعود هم از کسانی بودند که به مهاجرت حبشه رفتند و در آن راه سختی‌ها دیدند. ابوبکر نیز یک بار به قصد حبشه بیرون آمد اما منصرف شد و در مکه ماند. روی هم رفته کسانی که به مهاجرت حبشه رفتند تعدادشان بسیار بود. این یاران رسول در مکه از دست مشرکان آزار بسیار دیده بودند و با این همه در راه دین پایداری و استواری بسیار نشان می دادند.
از کسانی که هر دو نوبت به مهاجرت حبشه رفتند عثمان بن مظعون بود، دایی حفصه بنت عمر از زن‌های پیغمبر. این عثمان بن مظعون تمایلات زاهدانه داشت و از پیشروان زهاد اسلام بود. گویند: وی یک بار در صدد برآمد خویشتن را از مردی بیندازد زن و خانه را هم رها کند و سر به بیابان بگذارد، اما پیغمبر وی را از این کارها منع کرد. در واقع پیغمبر با آن که خود در نهایت سادگی می زیست، با شیوه رهبانی موافق نبود. حدیث‌ها هست حاکی از آن که یاران را از افراط در زهد بر حذر می داشت چنان که عبد اللّه پسر عمرو بن عاص را که می خواست خویشتن را تسلیم روزه‌های طولانی و شب زنده داری‌های مستمر کند، نیز از این کارها باز داشت. با این همه تمایلات زاهدانه در نزد بعضی از یاران همراه بود با فقر و قناعت. کسانی از یاران که اصحاب صفّه خوانده می شدند مخصوصا ازین حیث شهرت دارند. این‌ها جماعتی بودند از مهاجران فقیر که در مدینه خانه نداشتند و از این رو در صفه مسجد زندگی می کردند. در باب فقر و زهد این اصحاب صفه بعدها صوفیه روایات زیاد نقل کردند که بعضی از آن‌ها خالی از اغراق نیست. تعداد آن‌ها را نیز به اختلاف ذکر کرده اند وبی‌شک عده شان کم و زیاد می شده است. گویند: و ظاهرا از مبالغات صوفیه است که این قوم بیش‌تر اوقات برهنه بودند و خود را میان ریگ پنهان می کردند، حتی چون هنگام نماز می رسید آن‌ها که جامه یی داشتند نماز خویش به جای می آوردند و در ریگ پنهان می شدند تا دیگران آن جامه ها بپوشند و به نماز بروند. به هر حال این جماعت کسانی بوده اند که در مدینه کس و کاری نداشته اند خواه از مهاجرین مکه و خواه ازاعراب بادیه که به دیدار پیغمبر می‌آمده اند. چون جایی برای آن‌ها معین نبود در مسجد صفه یی ساخته شد تا آن‌جا به سر برند و از مسلمانان مدینه کسانی که ثروت و مکنتی می داشتند آن‌ها را دستگیری می کرده اند. شروع به غزوات و نیل به غنایم رفته رفته بسیاری از آن‌ها را توانگر کرد اما نام اهل صفه بر آن‌ها ماند و خود آن‌ها نیز ظاهرا به این نام افتخار می کردند. از جمله کسانی که نام‌شان در شمار اهل صفّه آمده است ابو عبیده جرّاح است و زید بن خطّاب برادر عمر خطاب. چنان که بلال بن رباح و خباب بن الارت و صهیب بن سنان نیز به موجب روایات مشهور یک چند جزو این طایفه بوده اند. ابوذر غفاری هم از این طایفه بود. از او نقل کرده اند که گفت: من از اهل صفه بودم چون شام هنگام فرا می رسید به در خانه پیغمبر می رفتیم و او می فرمود تا هر یک از ما با یک تن از یاران باز گردد. آنگاه ده تن یا کمتر که از اهل صفه باقی می ماندیم پیغمبر خود ما را به خانه می برد و چون از خوردن فارغ می شدیم می فرمود تا در مسجدبخوابیم(۱). نیز از کسانی که جزو اهل صفه محسوب شده اند مقداد بن اسود، عمار بن یاسر، ابو دردا، ابا هریره و سلمان فارسی را می توان یاد کرد. گویند: پیغمبر با آن‌ها دل‌نوازی‌ها می کرد و ایشان را به بهشت مژده ها می داد. عده یی از اصحاب صفه آزادگان فقیربودند و عده یی بیش‌تر کسانی بودند که پیغمبر یا دیگر مسلمانان آزادشان کرده بودند.
در حقیقت این آزادکردگان هم خواه از اهل صفه و خواه غیر از آن نزد پیغمبر با سایر مسلمانان تفاوتی نداشتند. از آن که محمد صلى الله علیه وسلم در حق همه محبت داشت وحتی پسر خوانده خود او یک آزاد کرده بود: زید بن حارثه. این زید در جاهلیت در دست غارتگران به اسارت افتاده بود او را در عکاظ فروخته بودند و برای خدیجه که بعدها زن پیغمبر شد، خریده بودندش به چهار صد درهم و به قولی ششصد. خدیجه هم وقتی به محمد پیوست، غلام را بدو بخشید. بعدها پدر که نشان فرزند را گم کرده بود از وجود او آگاه شد به مکه آمد و او را از محمد درخواست. محمد زید را مخیر کرد که نزد وی بماند یا همراه پدر و کسان خویش بازگردد. زید ترجیح داد که هم نزد محمد بماند. محمد نیز او را به فرزندی گرفت و مردم زید بن محمد خواندندش. چون محمد دعوت خویش آشکار کرد، زید که هم در خانه او می زیست اسلام آورد. بعدها پیغمبر دختر عمه خویش زینب بنت جحش را به عقد او درآورد. اما چندی بعد زید زن را طلاق داد و پیغمبر او را برای خود گرفت. این داستان مجالی داد به بدخواهان که برای آن شاخ و برگ‌ها درست کردند. گزاف‌گویان گفتند: محمد صلى الله علیه وسلم زنی را که از آن پسر باشد بر پدر حرام می داند اما خود زنی را که از آن زیدست، به زنی می کند. وحی خدایی آمد که پسر خوانده در حکم پسر نیست و محمد هم پیغمبر خداست، پدر کسی نیست. از این پس زید را به نام پدرش خواندند: زید بن حارثه. پیغمبر زید را که دست پرورده و آزاد کرده اش بود بسیار دوست می داشت. مکرر او را در لشکرکشی‌ها ماموریت داد و فرماندهی. وقتی هم که وی در غزوه مؤته کشته شد پیغمبر از خبر مرگش به سختی گریست. پسر این زید نامش اسامة بن زید نیز نزد پیغمبر زیاده محبوب بود. از این رو او را اسامة الحب می خواندند، چنان که پدرش زید الحب خوانده می شد. پیغمبر درباره او مهربانی بسیار می کرد، چنان که گویند: در هنگام سواری بسا که او را در ترک خویش می نشاند. در آخرین روزهای عمر خویش نیز او را سرکردگی مسلمین داد، برای جنگ شام. در حالی که او بیست سالی بیش نداشت و پیران سالخورده در زیر فرمانش بودند.
یک تن دیگر از آزاد کردگان وی سلمان بود، سلمان فارسی. این سلمان پیش از اسلام خویش مجوسیی بود ایرانی. گویند: از رامهرمز بود در ولایت استخر وبعضی هم گفته اند: از اصفهان بود از دیه جی. پدرش دهقان بود و دهقان زاده فارسی یک چند نزد راهبی ترسا می رفت. سرانجام آیین نصرانی گزید و در دنبال راهب به شام افتاد. از آنجا چندی در شام و عراق می گشت. آخر به اسارت افتاد، یهودیی بخریدش و به مدینه اش برد. سلمان در آنجا به پیغمبر پیوست، مسلمانی گزید و پیغمبر او را بازخرید. وقتی وی به مدینه آمد، جنگ احزاب بود و گویند: به اشارت وی بود که دور مدینه خندق کنده شد و بلای احزاب دفع گشت. در تمام غزوات همراه پیغمبربود و پیغمبر او را محرم می شناخت و از اهل بیت خویش می خواندش. در رحلت پیغمبر چون شنید که خلق با ابوبکر بیعت کرده اند به فارسی خویش گفت: «کردید ونکردید!» گویی اشارت داشت به اختلاف‌هایی که در پی آن بیعت پیش آمد.
بجز این سلمان چند تن دیگر از آزادکردگان پیغمبر هم ایرانی بودند مثل: باذام، هرمز، کرکره، وردان، مهران و یک تن از آن‌ها نامش ابو ضیمره نسب و تبار خویش را به گشتاسپ پادشاه افسانه های ایران می رسانید(۲). آزاد کرده یی دیگر ثوبان نام داشت که سال‌ها بعد از پیغمبر زنده بود و به روزگار معاویه در شام وفات یافت.
گویند(۳): وقتی پیغمبر گفت: کیست که برای من یک خصلت را بر عهده گیرد تا من برای او بهشت را بر عهده گیرم؟ ثوبان گفت: من، ای پیغمبر خدای. محمد صلى الله علیه وسلم گفت: بر عهده گیر که از خلق چیزی طلب نکنی. ثوبان پذیرفت و گویند بسا که وقتی سوار بود تازیانه از دستش می افتاد از هیچ کس در نمی خواست تا آن را بردارد و به دستش دهد خودش فرود می آمد و آن را بر می داشت. سخن پیغمبر در وی و در دیگر یاران تا بدین پایه تاثیر می کرد.
با یارانی که تا این حد چشم بر حکم و گوش بر فرمان او بودند پیغمبر دوستانه می زیست و بی تکلف. به خانه هاشان می رفت، در شادی و سوکشان حاضر می شد به آن‌ها هدیه می داد و آن‌ها را عیادت می کرد. از روی محبت آن‌ها را خطاب دوستانه می کرد و لقب‌های محبت آمیزشان می نهاد. یک تن از یاران را که نامش ابو العاص بود ابو المطیع خواند؛ دیگری را که بچه گربه یی در بغل داشت ابا هریره نام نهاد. خالد بن ولید راسیف اللّه خواند و او بدین لقب افتخارها می داشت. علی بن ابی طالب ع را در مسجد برروی خاک خفته یافت وی را ابو تراب خواند: نامی که بعدها معاویه آن را چون دشنامی در حق وی به کار می برد و علی در واقع بدان فخر می کرد. با یاران در هر جایی دل‌نوازی‌ها می کرد و مهربانی‌ها. در باب ابو عبیده جراح نقل می شد که گفت: هر امت را امینی هست و امین این امّت ابو عبیده جراح است. راجع به ابوذر غفاری گفته بود که: آسمان بر کسی که راست‌گوی تر از اباذر باشد سایه نیفگنده است. وقتی هم گفته بود: بهشت به سه تن از یاران من مشتاق است: علی (ع)و عمار و بلال(۴). به موجب روایات مشهور به ده تن از یاران مژده بهشت داده بود و نام این‌ها که عشره مبشره خوانده شده اند در حدیثها به اختلاف آمده است و در آن باب جای سخن هست(۵) لیکن کسانی که نامشان در هر صورت جزو این ده تن آمده است عبارتند از:ابو بکر، عمر، عثمان، علی، طلحه، زبیر، عبد الرحمن بن عوف، سعد بن ابی وقاص، و سعید بن زید.
این تربیت یافتگان پیغمبر بعدها در پارسایی و پرهیز سرمشق مسلمانان شدند و قصه هااز احوال آنها نقل می شد، درست یا گزاف.
در بین این یاران که غالبا دوستداران واقعی پیغمبر بودند مردم از هر دستی بودند: با مایه ها و استعدادهای گونه گون. از جمله کسانی بودند که از خط و سواد بهره داشتند. پیغمبر آن‌ها را نویسندگی می داد: نویسندگی وحی و نویسندگی نامه. اولین کس که برای وی نویسندگی کرد ابی بن کعب بود از انصار و هر وقت که اوحاضر نبود زید بن ثابت کار او را می کرد. ابی بن کعب و زید بن ثابت هر دو اهل مدینه بودند و بعدها نیز در کار تدوین قرآن کوشیدند. بعد از رحلت پیغمبر ابی از دوست‌داران علی شد و زید به عثمان علاقه می ورزید. خود عثمان نیز از کاتبان بود چنان که دو خ