لهايشان الفت بيندازي, ولي اين خدا است که بين ايشان الفت نهاد" (الأنفال/63).  بنابراين مقلب ‌القلوب و مقلب ‌الأحوال فقط خداوند متعال است. به راستي چرا اين زيارت ‌سازان اصرار داشته‌اند تا صفات و اسماء خدا را به امام نسبت دهند و مردم را به شرک سوق دهند؟
در همين زيارتنامه باز مي‌گويد: «وسامع السرّ والنّجوي» و حضرت امير را شنونده سرّ و نجوي خوانده با اينکه اين صفت بنابه صريح قرآن مخصوص خداونـد است چنانکه فرموده: ﴿يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَجَهْرَكُمْ وَيَعْلَمُ مَا تَكْسِبُونَ﴾ = پنهان و آشکارتان و آنچه را که انجام ميدهيد ميداند (الأنعام/3). و مي‌فرمايد: ﴿يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَمَا يُعْلِنُونَ﴾  = آنچه را پنهان ميکنند و يا آشکار ميسازند مي‌داند (البقره/77, هود/5, النحل/23 و يس/76). و مي‌فرمايد: ﴿وَأَسِرُّوا قَوْلَكُمْ أَوِ اجْهَرُوا بِهِ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ﴾ = چه گفتارتان را پنهان سازيد و چه آشکار کنيد او از درون سينه‌ها آگاه‌است (الملک/13). و مي‌فرمايد: ﴿فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَى....﴾ = او هرگونه سرّ و پنهاني را مي‌داند (طه/7). و مي‌فرمايد: ﴿أَلَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَنَجْوَاهُمْ....﴾ = آيا نمي‌دانند که خداوند راز و نجوايشان را مي‌داند. (التوبه/78).
حال مي‌پرسيم مگر علي خدا است که اسرار مردم را بداند؟! چنانکه در «نهج ‌البلاغة» آمده‌است علي (ع) از خيانتهاي امراء و فرماندارانش جز از طريق خبرچينيها و جاسوسان خود و يا نامه‌‌هاي مردم مطلع نمي‌شد چنانکه مي‌نويسد: «فَإِنَّ عَيْنِي بِالمَغْرِبِ كَتَبَ إِلَيَّ يُعْلِمُنِي...» = جاسوسم در مغرب برايم نوشته‌است و مرا آگاه مي‌نمايد.(48) آن حضرت, «عبيدالله بن عباس» را به ولايت بصره گماشت و هنگامي که او مبلغي هنگفت از بيت‌ المال را اختلاس کرد و چون حضرتش با خبر شد بالاي منبر گريست.(49) و نيز «منذر بن جارود» را براي جمع‌ آوري صدقات انتخاب کرد ولي او اموال مذکور را برداشت و به معاويه ملحق شد!(50) چنانكه حضرت پس از اطلاع از خيانتش به او نوشت: «فَإِنَّ صَلاحَ أَبِيكَ غَرَّنِي مِنْكَ وظَنَنْتُ أَنَّكَ تَتَّبِعُ هَدْيَهُ» = درست‌ کاري پدرت مرا فريب داد و پنداشتم که تو نيز از راه او پيروي مي‌کني.(51) و «ابو موسي اشعري» را عامل کوفه کرد در حالي که او ناموافق از آب در آمد و چنانکه بايد به آن حضرت خدمت نکرد! و کميل بن زياد را عامل هيئت قرار داد، ولي او مقاومت نکرد و شهر را تسليم دشمن نمود و حضرت او را مذمت فرمود.(52) و ولايت فارس را به «زياد بن ابيه» سپرد ولي او از ياوران معاويه شد و بسياري از طرفداران علي (ع) را کشت.(53) و «مصقله بن هبيره» را به عنوان عامل «اردشير خوزستان» نصب فرمود, اما او خيانت کرد و اموال بيت ‌المال را در ميان خويشاوندان خود تقسيم کرد!(54) و قيس بن سعد بن عباده را که از مردان کارآزموده و از ارادتمندان آن حضرت بود، به سخن‌ نمامين از ولايت مصر معزول فرمود و به جاي او محمد بن ابي‌بکر را منصوب نمود که تجربة لازم براي تصدي اين مسؤوليت را نداشت و در نتيجه مصر سقوط کرد.
آيا مي‌‌توان گفت که علي (ع) مي دانسته که اين افراد, خائن و يا فاقد صلاحيتند و با اين وجود آنها را به مسئوليتهاي مهم منصوب کرده و به نوعي در اعمال نادرستشان شريک بوده‌است؟! بايد گفت معاذ الله, قطعاً چنين نيست. پس اين اباطيل چيست که در زيارات آمده؟!
بايد دانست آنـهمه انبياء و مرسلين که از دنيا رفتند هيچگونه زيارتنامة نداشته و ندارند، ولي مجلسي در کتاب مزار زيارتنامه‌اش (زيارت 18) مي‌گويد: علماي شيعه براي زيارت آدم و نوح زيارتنامه‌اي درست کرده‌اند ولي براي زيارت صالح و هود و ابراهيم چيزي نساخته‌اند و سزاوار است براي ايشان نيز زيارتنامه‌اي درست شود! به نظر ما چون اين آقايان بيکار بوده‌اند، براي هر کس از دنيا رفته زيارتنامه‌اي ساخته‌اند!
جالب است که سازندة زيارت 18 براي اثبات شفاعت براي حضرت امير (ع) در ضمن زيارتنامه استشهاد کرده به آية ﴿وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى وَهُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ﴾  = و جز براي کسي که خداوند از آن راضي باشد، شفاعت نمي کنند و ايشان از ترس خدا بيمناک‌اند (الأنبياء/28). ديگر ندانسته شفاعت در اين آيه فعل ملائکه‌است. به اضافه خدا در اين آيه شفاعت را موقوف به رضايت و اراده خويش نموده‌است نه به ارادة ملائکه و بندگانش، زيرا خدا مقصري را که لائق شفاعت باشد مي‌شناسد و فقط او از احوال بندگانش مطلع است. خود حضرت علي (ع) در نهج ‌البلاغه آيه مذکور را مربوط به ملائکه مي‌‌داند.(55) گويا سازندة اين زيارتنامه, نهج ‌البلاغه را هم نديده‌است، زيرا مرجع ضمير در «لا يشفعون» در آيه قبل از آن است, از اين رو حضرت علي نيز آن آيات را مربوط به ملائکه دانسته‌است. علاوه بر اين دربارة شفاعت در روز قيامت فرموده: «فَلا شَفِيعٌ يَشْفَعُ»  = شفعيي نيست که شفاعت کند(56). و اطاعت خدا را شافع دانسته و فرموده: «فَاجْعَلُوا طَاعَةَ اللهِ .. شَفِيعاً لِدَرَكِ طَلِبَتِكُمْ» = طاعت خداوند را شفيع وصول به خواسته خود قرار دهيد.(57) و قرآن را نيز شفيع دانسته و فرموده: «وَاعْلَمُوا أَنَّ هَذَا الْقُرْآنَ شَافِعٌ وَمُشَفَّعٌ ... وأَنَّهُ مَنْ شَفَعَ لَهُ الْقُرْآنُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ شُفِّعَ فِيهِ» = بدانيد که قرآن شفيع مقبولي است و همانا کسي که روز قيامت قرآن برايش شفاعت کند، پذيرفته خواهد شد(58). و در دعاي خود خدا را شفيع مي‌داند و عرض مي‌کند: «والشافع لهم ليس أحد فوقك يحول دونهم» = خدايا تو شافع بندگاني و کسي برتر از تو نيست تا ميان تو و ايشان حائل شود.(59) بنابراين، اين زائر نادان که مي‌گويد: «فإن لي ذنوباً كثيرةً» يعني گناهان بسياري دارم, مصداق «لمن ارتضي» نيست و بايد برود توبه کند.
در همين زيارتنامه خطاب به آن حضرت مي‌گويد: «إنك تسمع كلامي وترد سلامي» در حالي که ما در صفحات گذشته اثبات کرديم که اين جمله باطل است. اين جهال گمان کرده‌اند که بشر همچون خدا «سامعُ كلَّ صوت» [= شنوندة همة اصوات است] !! اگر انبياء تمام اصوات را بشنوند سرسام خواهند گرفت، چنانكه حضرت موسي صدايي از کوه شنيد و بيهوش شده افتاد: ﴿وَخَرَّ مُوسَى صَعِقاً..﴾ (الأعراف/143). و ائمه عليهم السلام نيز در زمان حياتشان اگر چند نفر با هم سخن مي‌گفتند از فهميدن سخنان ايشان در آن واحد عاجز بودند چه رسد بعد از مرگشان، و اصولا اين صفت مخصوص خدا است, چنانکه در بسياري از ادعيه اين موضوع آمده‌است، از جمله در دعاي جوشن کبير مي‌خوانيم: «يا من لا يشغله سمع عن سمع يا من لايمنعه فعل عن فعل يا من لايلهيه قول عن قول يا من لايغلطه سؤال عن سؤال يا من لايحجبه شيء عن شيء» = اي آنکه شنيدن صوتي او را از شنيدن ديگري باز نميدارد، و انجام دادن کاري او را از کار ديگر منع نمي‌کند, و گفتاري او را به گفتار ديگري سرگرم نمي کند, و بر آ