ی می‌دهیم که هر سه نفرشان بهشتی هستند و هر سه از اولیای بزرگ و پرهیزگار خداوند هستند، و قبلاً ذكر شد که گاهی اموری از اولیاء الله صادر می‌شود که مستوجب عقوبت شرعی هم می‌شود چه رسد به تعزیر و تنبیه؟ 
اما گفته رافضی که: «پیامبر ص درباره او گفته است: «عمار پوست ما بین دو چشمان من است که دسته‌ای یاغی و ستمکار به قتلش می‌رسانند، خداوند شفاعت مرا در روز قیامت نصیبشان نسازد».
پاسخش این است که آنچه در صحیح آمده اینگونه است: «عمار را گروه یاغی ستمکار می‌کشند»(4) .
گروهی از علما این حدیث را ضعیف دانسته‌اند که از جمله آنان: حسین کرابیسی و دیگران هستند، و همین از احمد نیز روایت شده است. 
اما این سخن او که: «خداوند شفاعتم را در روز قیامت نصیبشان نسازد»، دروغی اضافه شده به دنباله حدیث است، که هیچ یک از اهل علم حدیث آن را با سندی شناخته شده و مطمئن روایت نکرده‌اند. دیگر سخن او «عمار پوست ما بین دو چشمان من است» نیز سندی معروف ندارد. 
حتی اگر چنین چیزی هم صحت داشته باشد، ما در صحیح حدیث ثابت داریم که ایشان فرمودند: «فاطمه پاره تن من است هر چه او را آشفته کند مرا هم آشفته کرده است»(5) . و نیز فرمودند (در حدیث ثابت): «اگر فاطمه دختر محمد دزدى کند حتماً دستش را قطع می‌کنم»(6) . نیز در صحیح حدیث ثابت از وی هست که ایشان اسامه را دوست می‌داشت و می‌فرمود: «خداوندا من دوستش می‌دارم پس وی را دوست بدار و دوستارانش را نیز دوست بدار»(7) . با این وجود آن وقت که اسامه آن مرد را کشت، پیامبر وی را بسیار سرزنش و نکوهش کرد و فرمود: «ای اسامه! آیا وی را بعد از آن که لا اله الا الله گفت کشتی؟ آیا وی را کشتی بعد از آن که گفت لا اله الا الله؟ اسامه گفت: و این عبارت را بر من تکرار می‌کرد تا اينكه آرزو کردم تا آن روز اسلام نیاورده بودم»(8) . به همین ترتیب عثمان نیز از لحاظ علم و عدل از آنان که بر ایشان حد یا تعزیری اجرا نموده، اولی‌تر و برتر است. و اگر دفاع کردن از علی در برابر کسی که چنین ادعاها و سخنانی در حق وی روا می‌دارد، واجب باشد، مطمئناً دفاع از عثمان در برابر کسی با همین ادعاها واجب‌تر و لازم‌تر است. 
پاسخ گفته رافضی که: «رسول خدا ص حکم بن ابی العاص عموی عثمان را به همراه پسرش مروان از مدینه تبعید و طرد کرده بود. او و پسرش مروان پیوسته از زمان پیامبر خدا ص تا پایان دوران خلافت ابوبکر و عمر در تبعید بودند. چون عثمان به خلافت رسید وی را به مدینه بازگرداند و بهمراه پسرش به وی پناه داد و مروان را کاتب و کارگزار خویش نمود با وجود اینکه خداوند متعال فرموده است: (لَا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ کَانُوا آبَاءهُمْ أَوْ أَبْنَاءهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ ﴾. (المجادله: 22). «هيچ گروهي را كه ايمان به خدا و روز قيامت دارند نمي‌يابي كه با دشمنان خدا و رسولش دوستي كنند، هرچند پدران يا فرزندان يا برادران يا خويشاوندانشان باشند».
این است که: حکم بن ابی العاص از تسلیم شدگان فتح مکه بود که تعدادشان به دو هزار نفر می‌رسید. پسر او مروان در آن زمان کم سال بود یعنی هم سن و سال پسر زبیر و مسور بن مخرمه؛ پس سن او در زمان فتح، سن تمییز یعنی در حدود هفت سالگی یا کمی پایین‌تر یا بالاتر بود. لذا مروان گناهی نداشت تا بخاطر آن در عهد پیامبر ص طرد شود. از آن سو طلقا (آزادشده‌گان) در زمان حیات رسول خدا در مدینه سکونت نداشتند لذا اگر وی طرد هم شده باشد از مکه طرد شده است نه از مدینه، و اگر پیامبر وی را از مدینه طرد می‌کرد مطمئناً او را به مکه می‌فرستاد. علاوه بر اینها بسیاری از اهل علم و دانش در مسأله تبعید شدن او حرف دارند و می‌گویند: وی با رضایت و اختیار خود رفته است. 
درباره استخدام مروان به عنوان کاتب عثمان باید گفت که مروان در مسأله تبعید گناهی نداشته است. چون در آن زمان کودک بوده و تکلیفی بر وی نبوده است. مروان حتی در هنگام وفات رسول خدا ص به اتفاق اهل اطلاع هنوز بالغ نشده بود. و نهایتاً در سِن ده سالگی یا سِنّی نزدیک آن بوده است. علاوه بر این وی در ظاهر و باطن مسلمان بود، قرآن تلاوت می‌کرد، و درس دین می‌آموخت، قبل از فتنه هم معروف به عیب یا گناه قابل ذکری نبود، لذا عثمان با استخدام او هیچ گناهی مرتکب نگردید. 
اما آن فتنه، دامن‌گیر افرادی برتر از مروان هم شد، و مروان از کسانی نبود که با خدا و رسولش مخالفت کرده‌اند. پدر او نیز حکم طلقاء را داشت که اکثرشان مسلمانان شایسته‌ای شدند هر چند درباره برخی از ایشان حرف‌هایی وجود دارد. لذا محض ارتکاب گناهی که موجب تعزیر فرد شود باعث نمی‌شود که وی را در باطنش منافق دانست. 
در خصوص گفته رافضی که: عثمان ابوذر را به ربذه تبعید کرد و او را به شدت کتک زد با آنکه پیامبر ص در حق وی فرموده بود: «هیچ سال کم باران و هیچ سال پر بارانی بر صادق‌تر از ابوذر حلول نکرده است». و نیز فرمود خداوند به من وحی فرستاده که چهار تن از اصحاب مرا دوست می‌دارد و به من فرمان داده تا آنان را دوست بدارم، گفتند: ای رسول خدا آنان کیستند؟ فرمود: سرورشان علی، سلمان، مقداد و ابوذر».
جواب این است که: ابوذر در ربذه سکونت گزید و همانجا در گذشت به دلیل مسائلی که بین او و مردم وجود داشت. در واقع ابوذر(رض) مردی صالح و پارسا بود و در مسلک او زهد و پارسایی واجب بود و به اعتقاد او هر مال زیاد و مازاد بر نیازی که انسان نزد خود نگهدارد در واقع گنجی است که در جهنم به وسیله آن شکنجه می‌شود. لذا هنگامی که عبدالرحمن ‌بن عوف در گذشت و اموالی را به ارث گذاشت، ابوذر آن اموال را از قبیل گنجی قلمداد کرد که صاحبش به خاطر آن معاقبه می‌شود، و عثمان در این مسأله با وی مخالفت می‌کرد تا اینکه کعب داخل شد و حق را به عثمان داد، ابوذر به كعب كتك زد، و اختلاف و مشاجره ابوذر با معاویه در شام نیز بهمین سبب بود. 
اما خلفای راشدین و جمهور صحابه و تابعین نظری بر خلاف رأی ابوذر دارند. 
در حدیث ثابتی که در صحیح از پیامبر ص روایت شده ایشان فرمودند: «به اموالی که کمتر از این سه مورد باشند صدقه (زکات) تعلق نمی‌گیرد: پنج وسق، پنج ذود، و پنج اوقیه»(9) .
پس وجوب زکات را از مقدار کمتر از دویست نفی فرموده و شرط نکرده که صاحبش بدان محتاج باشد یا نباشد. اکثریت صحابه هم گفته‌اند: گنج آن مالی است که حقوق شرعیه آن کم نشده باشد. 
ابوذر می‌خواست چیزی را بر مردم واجب کند که خداوند بر آنان واجب نكرده بود و دیگران را به خاطر اموری نکوهش می‌کرد که خداوند مباحشان کرده است. لذا از آنجا که وی در این امور مجتهد بوده است، ثواب کار خود را همانند سایر مجتهدین شبیه خود دریافت می‌نماید. 
گوشه‌گیری ابوذر به این سبب بود و عثمان با ابوذر هیچ غرض و کینه‌ای نداشت. 
اما جزء راستگوترین مردم بودن ابوذر اقتضا نمی‌کند که وی حتماً از افراد دیگر برتر باشد، اتفاقاً ابوذر مؤمنی 