ظر فضیلت به همدیگر نزدیک و شبیه بودند، و برتری یکی از آنان بر دیگران بسیار واضح و چشمگیر نبود. همچون تقدم ابوبکر و علی بر بقیه افراد که زیاد آشکار نبود، از این رو در شورا یک بار نظر عثمان را می‌پذیرفتند و بار دیگر نظر علی را، و گاهی نظر عبدالرحمن را، و هر یک از آنان برای خود فضایلی داشت که در دیگران نبود. 
ثانیاً: اگر به زعم او در میان آنان خوب و خوب‌تر (صالح و اصلح) بوده است، چرا می‌گویی: علی اصلح بوده و عثمان و دیگران صالح؟ حال آن که این سخن بر خلاف نظر اجماع مهاجرین و انصار است، چنانکه بسیاری از پیشوایان دینی از جمله ایوب سختیانی و دیگران گفته‌اند که: «هر کس علی را بر عثمان برتری دهد، مهاجرین و انصار را خوار شمرده است».
در صحیحین نیز از عبدالله ‌بن عمر روایت شده است که گفت: «در عهد رسول خدا ص مفاضله می‌کردیم و می‌گفتیم: ابتدا ابوبکر، بعد عمر، بعد عثمان». و در عبارتی: «اما مفاضله سایر یاران پیامبر ص را رها و در شأنشان سخن نمی‌گفتیم»(4) .
این سندی است درباره اعتقاد اصحاب پیامبر ص در عهد زندگانی مبارکش مبنی بر قائل بودن افضلیت، ابتدا برای ابوبکر سپس عمر و بعد عثمان، و روایت شده که این مسأله به گوش نبی اکرم ص می‌رسید و ایشان اظهار نارضایتی نمی‌فرمودند. 
این برای اثبات ترتیب افضلیت مذکور از طریق متون و اسناد بود. لکن همین امر از طریق مشاهده گفتار و رفتار مهاجرین و انصار در زمان حیات رسول خدا ص در مورد این سه نفر، و نیز مشاهده عملکرد آنان بعد از وفات عمر، قابل اثبات است. چون دیدیم که همه آنان بدون هیچ ترس و واهمه با عثمان ‌بن عفان مبایعت کردند و کسی از مهاجرین یا انصار این بیعت را محکوم نکرد. 
امام احمد می‌گوید: «اجتماع و اتفاقی که در امر بیعت با عثمان داشتند درباره هیچ کس دیگر نداشتند». و از امام احمد در مورد جانشینی پیامبر ص سؤال شد؟ جواب داد: «تمام بیعت‌ها در مدینه صورت و انجام‌ پذیرفت». و درست همین است که وی گفت؛ لذا أمت اسلام در اواخر دوران عمر از هر دوره زمانی مقتدتر بود. 
همه آنان بدون هیچ تطمیع و تهدیدی با عثمان بیعت کردند؛ در حقیقت عثمان به هیچ کس در ازای بیعت با وی نه مالی داد و نه ولایتی. مثلاً عبدالرحمن که با او بیعت کرد از سوی عثمان نه ولایتی یافت و نه مالی دریافت کرد. و البته عبدالرحمن از بی‌غرض‌ترین امت بود. با وجود اینکه با همگان مشورت کرد و بنی‌امیه شوکت و نفوذی نداشتند و در شوری هم بجز عثمان عضوی نداشتند.
آری صحابه ن چنان بودند که خداوند عزوجل توصیفشان فرموده است: ﴿يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْکَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَلاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِمٍ﴾. (المائده: 54).
«خداوند جمعيتى را مى‏آورد كه آنها را دوست دارد و آنان (نيز) او را دوست دارند، در برابر مؤمنان متواضع، و در برابر كافران سرسخت و نيرومندند».
آنان با پیغمبر ص برای آن بیعت کرده بودند که در همه جا تنها حق را بگویند و از سرزنش هیچ ملامتگری نهراسند. هیچ یک از آنان ولایت و خلافت عثمان را رد یا محکوم نکرد، بلکه از جمله بیعت‌کنندگان با وی عمار بن یاسر، صهیب، ابوذر، خباب، مقداد بن اسود و ابن مسعود بودند. و ابن مسعود می‌گفت: «صاحب منزلتی والا را ولایت دادیم و کوتاهی نکردیم». نیز از جمله بیعت‌کنندگان عباس بن عبدالمطلب را داشتیم و از رؤسا امثال عباده بن صامت و نیز امثال ابو ایوب انصاری با عثمان بیعت کردند. 
مطمئناً اگر این قوم از این آگاهی نداشتند که عثمان شایسته‌ترین فرد در میانشان است، هرگز به وی خلافت نمی‌دادند. و این حقیقتی است که اشخاص کارشناس و صاحب معرفت هر چه در آن تدبر کنند، اطلاع و اطمینانشان از آن افزوده می‌شود. و در آن شک نمی‌کند، مگر اهل علمی که با استدلال در آن تدبر نمی‌کنند، و یا کسانی که از واقعیت ناآگاهند و با اندیشه و استدلال بیگانه. 
در خصوص سخن دیگر رافضی که: «عمر از همه اعضایی که برای شورا برگزید بدگویی کرد و با وجودی که نشان می‌داد از به گردن گرفتن امر مسلمانان پس از مرگ ابا دارد، با محدود کردن خلافت در شش نفر این امر خطیر را به گردن گرفت».
جواب این است که: قصد عمر از بیان عیوب هر یک از شش نفر آن نبود که بگوید سایرین برای خلافت از آنان شایسته‌تر و مناسب‌تر هستند. برعکس وی از آنان اصلح‌تر برای خلافت سراغ نداشت، و خود به این مسأله تصریح داشت. قصد واقعی عمر تنها این بود که عذر موجه خویش را برای عدم تعیین یکی از آنان بیان کرده باشد. بلی وی از اینکه ولایت معین دیگری را به گردن بگیرد اکراه داشت، اما از اینکه گزینش شش نامزد را به گردن بگیرد ابایی نداشت، چرا که به تحقیق می‌دانست هیچ کس دیگر اصلح‌تر از آنان وجود ندارد. پس چیزی که عمر می‌دانست که مستوجب ثواب الهی می‌شود اگر آن را به عهده بگیرد و عقابی بر آن مترتب نخواهد بود مسأله تعیین آن شش نفر نامزد خلافت بود. و آنچه از عواقب احتمالی آن می‌ترسید آن بود که یکی از آنان را به طور مشخص به خلافت بگمارد و لذا از این امر خودداری نمود. و این از نشانه‌های کمال خرد و دین عمر(رض) است و اینکه از تقبل مسوولیت حکومت مسلمانان پس از وفات اظهار کراهت می‌کرد از این‌رو نبود که از ارزش و اهمیت حکومت خود در زمان حیاتش کاسته باشد و آن را ناروا و نامشروع بشمارد؛ چرا که وی امر خلافت را با اختیار و رضایت خود‌ پذیرفته بود، و این خلافت البته مایه خیر همه و برای او و امت بهتر بود، هر چند وی همیشه از نهایت کار و حساب خویش بیمناک بود. 
اما این سخن وی که: «بعد تعداد شوری را به چهار نفر کاهش داد. بعد به سه نفر، و در نهایت به یک نفر یعنی به عبدالرحمن بن عوف اختیار تام سپرد در حالی که وی را به ضعف و سهل‌انگاری توصیف کرده بود».
پاسخش این است که: اولاً: کسی که به گفتۀ منقولی استناد می‌کند ابتدا باید آن را اثبات کند، در غیر این صورت اگر کسی آمد و گفت که این گفته صحتش ثابت نشده است، دیگر آن سخن برای وی حجت محسوب نمی‌شود. سپس باید بگوئیم که روایت مستند موجود در صحیح بخاری و دیگر کتب چنین چیزی را نشان نمی‌دهد. بلکه بر نقیض آن دلالت می‌کند، و اینکه آن شش نفر خود امر انتخاب را به سه نفرشان سپردند، سپس آن سه نفر نیز به رضایت خود کار تعیین خلیفه را به عبدالرحمن ‌بن عوف که یکی از آن سه بود واگذار کردند، و عمر در این مسائل دخالتی نداشت. 
در حدیث صحیح از عمرو بن میمون روایت است که عمر بن خطاب چون ضربت خورد چنین گفت: «مردم می‌گویند جانشینی معین کن و من می‌گویم این کار به عهده این شش نفری است که رسول خدا ص هنگام وفات از آنان راضی و خشنود بود: علی و عثمان، طلحه و زبیر و عبدالرحمن بن عوف و سعد بن مالک. و عبدالله بن عمر شاهد کارشان باشد اما خود او دخالتی نکند. اگر سعد خلیفه شد که هیچ، اما اگر وی برگزیده نشد، آنکه خلافت به او تفویض می‌شود باید بسیار از سعد یاری بگیرد چرا که من هیچ