ت کرده‌اند و این حدیث طرق زیادی دارد.مؤلف رافضی می‌گوید: «وجه سوم: امامیه به حصول نجات خود و امامانشان و عدم نجات غیر خود جازم و قاطع هستند، ولی اهل سنت این را نه برای خود و نه برای غیر خود، نه جایز می‌دانند، و نه بر آن جازم هستند. بنابراین پیروی از امامیه شایسته‌تر است. زیرا اگر فرض کنیم که دو نفر از بغداد به مقصد کوفه به راه می‌افتند و به یک دو راه می‌رسند که هر یک از آن دو نفر، یکی از آن دو راه را انتخاب می‌کند و در همین حال شخص سومی که او نیز می‌خواهد به کوفه برود از یکی از آن دو مسافر می‌پرسد: کجا می‌روی؟ جواب می‌دهد: به سوی کوفه. می‌پرسد: آیا این راه تو را به مقصد می‌رساند؟ و آیا این راه امنیت ندارد؟ و آیا راه آن یک نفر دیگر او را به کوفه نمی‌رساند؟ و آیا راه او امنیت دارد؟ و رهرو جواب دهد که: جواب این سؤالها را نمی‌دانم. سپس آن شخص سومی همین سؤالها را از رهرو دومی بپرسد و او در جواب بگوید: آری، این راه مرا به کوفه می‌رساند، و امنیت نیز دارد و راه آن رهرو دیگر به کوفه نمی‌رود و امنیت نیز ندارد.
در این صورت اگر رهرو سومی دنباله‌رو اولی گردد، عقلاء او را سفیه می‌شمارند، و اگر دنباله‌رو دومی گردد، گفته می‌شود: احتیاط را رعایت کرده است».
کلام مؤلف رافضی از چندین وجه قابل نقد است: 
وجه اول: می‌توان گفت: اگر مراد پیروی از امامانی است که ادعا می‌شود باید از آنها به صورت مطلق اطاعت شود و اطاعت از آنها باعث نجات می‌شود، پیروی از خلفای بنی‌امیه نیز اینگونه است که اطاعت از امامان [خلفای] خودشان را به صورت مطلق واجب می‌دانستند و می‌گفتند: پیروی از اینها باعث نجات می‌شود، و اینها همیشه بر راه صواب بوده‌اند، و در سب و لعن علی و غیره و جنگ با شیعیانی که علیه حکومت خروج نموده بودند، راه صواب را پیموده‌اند. زیرا آنها معتقد بوده‌اند که اطاعت از امام در هر چیزی واجب است، و خداوند امام را به خاطر هیچ گناهی مورد مواخذه قرار نمی‌دهد، و مردم نیز در گناهی که به خاطر اطاعت از امام مرتکب می‌شوند، مورد مواخذه قرار نمی‌گیرند و بلکه حجت اینان از حجت شیعه قوی‌تر است، زیرا پیروان بنی‌امیه از امامانی پیروی کرده‌اند که خداوند آنها را حاکم گردانیده بود و نصرت بخشیده، تأیید نموده و مملکت ارزانی داده بود و بنابراین اگر بر مبنای مذهب قدریه گفته شود که خداوند هر کاری را که انجام می‌د‌هد، بیشترین خیر و صلاح در آن نهفته است، در این صورت زمامداری این امامان بنی‌امیه بخاطر مصلحت بندگان بوده است.
بدیهی است لطف و مصلحتی که در نتیجه زمامداری آنها حاصل شد، بزرگتر از لطف و مصلحتی است که توسط امامی معدوم و یا امامی ناتوان و بی‌قدرت و سیطره حاصل می‌شود. و به همین دلیل پیروان خلفای بنی‌امیه به مصالحی از مصالح دنیوی و دینی دست یافتند که بزرگتر از آن مصالحی است که برای پیروان مهدی منتظر حاصل شده است: روافض به امامی دست نیافته‌اند که آنها را امر به معروف و نهی از منکر کند، و در تحقق مصالح دینی و دنیایی آنها را یاری کند، برخلاف بنی‌امیه که توسط زمامدارانشان به منافع دینی و دنیوی بسیاری دست یافتند که خیلی بیشتر از منافع محقق شده برای روافض است. به این ترتیب معلوم می‌شود که اگر دلیل منتسبان به همراهی با علی(رض) صحیح باشد، دلیل منتسبان به همراهی با عثمان(رض) صحیح‌تر است، و اگر دلیل اینان باطل باشد، دلیل روافض باطل‌تر است. حال اگر همین شیعیان به اتفاق سایر اهل سنت بگویند: جازم بودن منتسبان به همراهی با عثمان بر نجات خودشان – در صورت پیروی مطلق از امامانشان – اشتباه و گمراهی است، اشتباه و گمراهی روافض به مراتب بزرگتر است که می‌گویند: ما جازم و قاطع هستیم که با اطاعت از نائب امام معصوم – که خود امام معصوم هیچ اثر و نشانه‌ای ندارد – نجات می‌یابیم، زیرا شیعه امامانی نداشته‌اند که به صورت مباشر در بین آنها زندگی کنند و تنها شیوخ و بزرگانشان بوده‌اند که به ناحق اموال آنها را خورده‌اند و آنها را از راه خدا باز داشته‌اند.
وجه دوم: این مثال مؤلف زمانی صحیح خواهد بود که ما دو مقدمه را بپذیریم: اول اینکه ما امام معصومی داریم، و دوم اینکه امر و نهی او بر ما معلوم باشد.
در حالی که هیچ یک از این دو مقدمه معلوم و ثابت شده نیستند و بلکه هر دو باطل‌اند. فعلاً به مقدمه اول کاری نداریم. در مورد مقدمه دوم باید گفت: امامانی که ادعای عصمت آنها شده است. سالهای سال است که وفات کرده‌اند و امام غایب نیز که صدها سال است غایب شده و البته به نظر بعضی هم معدوم بوده و وجود خارجی ندارد. در این میان کسانی که مورد اطاعت واقع می‌شوند، شیوخ شیعه و یا کتبی هستند که بعضی از آن شیوخ تألیف کرده‌اند و گفته‌اند که ما محتوای این کتب را از آن معصومان گرفته‌ایم. و این شیوخ به اتفاق معصوم نیستند و کسی به نجات آنها جازم و قاطع نیستند.
بنابراین روافض تنها از امامانی – شیوخ خودشان – پیروی می‌کنند که به نجات و سعادت ایشان جازم نیستند، پس نه به نجات خود و نه به نجات این راهنماهایشان که به صورت مباشر به آنها امر و نهی می‌کنند، قاطع نیستند.
امامان روافض در حقیقت همین شیوخ می‌باشند و انتساب آنها به امامان معصومشان مثل انتساب بسیاری از پیروان شیوخی است که به شیخ اولی – بنیانگذار – نسبت داده می‌شوند که مدتهاست وفات کرده است و نمی‌دانند واقعاً اوامر و نواهی آن شیخ اولی چه بوده است. و بلکه پیروانی پدید آمده‌اند که اموال یکدیگر را به ناحق می‌خورند و از راه خدا باز می‌دارند، مردم را به غلو در مورد آن شیخ اولی و جانشینانش امر می‌کنند، همچنانکه شیوخ مسیحی این کار را با پیروانشان کرده‌اند و می‌کنند: اینها به مردم دستور می‌دهند که برای خدا شریک قرار دهند و غیر خدا را بندگی نمایند و از راه خدا باز دارند، و به این ترتیب از حقیقت شهادت «لا اله الا الله ومحمد رسول الله» خارج می‌شوند. توحید یعنی جز خدا را بندگی نکنیم، پس غیر او را به فریاد نخوانیم، از غیر او نترسیم، هیچ یک از مخلوقات و ملائکه و پیغمبران را پروردگارانی دیگر قرار ندهیم، چه برسد به امامان، شیوخ، علماء، پادشاهان و غیره.
و رسول اکرم نیز مبلغی بود که اوامر و نواهی خداوند را تبلیغ می‌کرد و هیچ مخلوقی جز ایشان به صورت مطلق اطاعت نمی‌شود. پس چگونه امام و شیخ را بر مسند الوهیت نشانده و در حال غیبت و بعد از وفات، به فریاد بخوانیم و از او کمک بطلبیم، و از بخواهیم نیازهایمان را برآورده سازد. اطاعت تنها از شخصی جایز است که حاضر باشد و به آنچه می‌خواهد، امر کند و یا از آن نهی نماید. اطاعت از مردگان، تشبیه آنها به خدا و اطاعت از زندگان تشبیه آنها به پیغمبر است. مسیحیان به این ترتیب از حقیقت اسلام که اصل آن شهادت «لا اله الا الله ومحمد رسول الله» است، خارج شده‌اند به علاوه بسیاری از مسیحیان در گرداب حکایاتی غرق شده‌اند که از فلان شیخ نقل می‌شود و بس