در بین شیعه بسیار است.
به همین جهت است که بزرگان و سردمداران اینان در باطن فلاسفه بوده‌اند، مثل: همین خواجه نصیر طوسی و سنان بصری که در شام در قلعه‌های این فرقه به سر می‌برد و می‌گفت: روزه، نماز، حج و زکات را از دوش آنها برداشته‌ام.
اسماعیلیه‌ای که برای ورود به اسلام اظهار تشیع نموده‌اند و از همین طریق هم توانسته‌اند وارد اسلام شوند، و شیعیان به جای خدا و پیغمبر به این سردمداران روی آورده‌اند و به جای یاری خدا و پیغمبرش ص، یاوران آنها بوده‌اند، شهادت چنین اسماعیلیه‌ای مبنی بر حقانیت تشیع به اتفاق علماء مردود است.
زیرا اگر این شاهد بداند که از درون و در باطن در حال دشمنی با اسلام است و اظهار تشیع‌اش برای نفوذ در بین مسلمانان می‌باشد، مجبور است تشیع را بزرگ بشمارد و شهادتش بر آراء تشیع، به مثابه شهادت شخص به نفع خودش می‌باشد، منتها می‌داند که دارد به دروغ گواهی می‌دهد و می‌داند که در این مورد نیز مثل سایر موارد و سایر احوال دیگر دروغ می‌گوید. ولی اگر از ته قلب معتقد به دین اسلام باشد و گمان کند که اینان – شیعیان – بر دین اسلام هستد، باز شهادتش مبنی بر تأیید آنها، به مثابه شهادت شخص به نفع خودش است، منتها این شهادت از روی جهالت و ضلالت است و نه دروغ و مکاری.
و در هر دو صورت شهادت شخص به نفع خودش پذیرفتنی نیست: چه شخص کذب و دروغ عقاید خود را بداند و چه معتقد به صدق و حقانیت عقاید خودش باشد. همچنانکه در سنن از پیغمبر ص روایت شده که فرمود: «لا تقبل شهادة خصم ولا ظنين ولا ذی غمر على أخيه»(3) .
یعنی: شهادت دشمن، متهم و کینه‌دار بر برادر [مؤمنش] پذیرفته نمی‌شود.
و اینان نسبت به اهل سنت دشمنانی متهم و کینه‌دار هستند، بنابراین شهادتشان در هر صورتی مردود است.
وجه چهارم: می‌توان به مؤلف گفت: اولاً: شما قومی هستید که این گونه احادیث را حجت نمی‌دانید، زیرا این حدیث را اهل سنت با اسانید اهل سنت روایت می‌کنند و خود این حدیث، با این الفاظ در صحیحین نیست و بلکه بعضی از اهل حدیث مثل ابن حزم و غیره آن را زیر سؤال برده‌اند. و تنها اهل سنن مثل ابوداود، ترمذی و ابن ماجه و اهل مسانید مثل امام احمد و غیره آن را روایت نموده‌اند(4) .
این حدیث چگونه با اصول شما در پذیرش حدیث سازگار است که به آن احتجاج می‌ورزید؟ و به فرض ثبوت این حدیث از اخبار آحاد است و چگونه می‌توان در اصلی از اصول دین و گمراه شمردن جمیع مسلمانان – به جز یک فرقه – به اخبار آحادی احتجاج بورزد که در فروع عملی به آن احتجاج نمی‌کند؟!
و آیا این چیزی جز بزرگترین تناقض و جهالت شمرده می‌شود؟!
وجه پنجم: تفسیر این حدیث دو وجه دارد: در روایتی آمده که از پیغمبر ص در مورد فرقه ناجیه سؤال شد و ایشان فرمودند: هر کس بر چیزی باشد که امروزه من و اصحابم بر آن هستیم، از فرقه ناجیه است. و در روایتی دیگر فرمود: فرقه ناجیه، جماعت [مسلمین] هستند.
هر دو تفسیر از فرقه ناجیه ناقض قول امامیه می‌باشند، و هر دو مقتضی خروج آنها از دایره شمول فرقه ناجیه هستند، زیرا آنها از جماعت مسلمانان خارجند: امامان جماعت مسلمانان مثل ابوبکر، عمر و عثمان را – چه برسد به معاویه و پادشاهان بنی‌امیه و بنی‌عباس – تکفیر و یا تفسیق می‌نمایند. و همچنین علماء و زهاد مسلمانان مثل مالک، ثوری، اوزاعی، لیث بن سعد، ابوحنیفه، شافعی، احمد، اسحاق، ابوعبید، ابراهیم بن ادهم، فضل بن عیاض، ابوسلیمان دارانی، معروف کرخی و امثال اینان را تکفیر و یا تفسیق می‌کنند و در معرفت و شناخت سیره صحابه پیغمبر و اقتداء به آنها – چه در حیات پیغمبر ص و چه بعد از وفات ايشان - از همه بی‌بهره‌ترند. این حقیقت در نزد علمای آگاه به حدیث و منقولات و رجال ضعیف و ثقه خیلی آشکار است. روافض بیشتر از همه نسبت به حدیث جاهل و کینه‌توزند و با اهل حدیث شدیدترین دشمنی را دارند.
بنابراین چنانچه فرقه رستگار پیروان صحابه باشند، اهل سنت مراد است. زیرا آنها پیروان صحابه هستند، چرا که اهل سنت به سنتی پایبندند که پیامبر ص و صحابه در زمان حیات پیغمبر ص به آن پایبند بودند مثل اوامر پیغمبر، افعال و تقریرات ایشان. جماعت نیز به کسانی گفته می‌شود که دینشان را چند قسمت نکرده و پراکنده نشده‌اند. کسانی که دینشان را تکه تکه نموده و پراکنده شده‌اند از دایره شمول جماعت خارج‌اند و خداوند پیغمبرش ص را از آنها مبرا ساخته است. به این ترتیب می‌توان پی برد که وصف و ویژگی فرقه رستگار بر اهل سنت منطبق است، و نه بر روافض، زیرا حدیث، فرقه رستگار را فرقه‌ای می‌داند که از سنت پیغمبر و صحابه پیروی نموده و از جماعت مسلمانان جدا نمی‌شوند. 
اگر گفته شود: در حدیث فرقه رستگار به فرقه‌ای گفته شده که پایبند به سنت پیغمبر و اصحابش در زمان حیات پیغمبر ص باشند و بنابراین کسی که بعد از وفات ايشان از این سنت روی بگرداند، از فرقه رستگار نخواهد بود و ما می‌دانیم که بعد از وفات پیغمبر ص تعدادی مرتد شدند، پس آنها از فرقه رستگار نیستند.
در جواب بایدگفت: آری، بعضی مرتد شدند و مشهورترین این مرتدان دشمنان ابوبکر (رض) و پیروانشان می‌باشند، مثل مسیلمه کذاب و پیروانش و ... که روافض این مرتدان را دوست دارند، همچنانکه چندین تن از علمایشان این حقیقت را برملا ساخته‌اند، مثل همین مولف و غیره که می‌گویند: آن – مرتدان – بر راه صواب بودند و ابوبکر آنها را به ناحق کشت.
بعد از اینها مشهورترین مرتدان، غالیانی هستند که بعد از ادعای الوهیت علی (رض)، خود علی آنها را به آتش کشید، و این گروه همان سبائیه یعنی پیروان عبدالله بن سبأ هستند که نفرین ابوبکر و عمر را پایه‌گذاری کرد.
اولین شخص از منتسبان به اسلام که ادعای نبوت نمود، مختار بن ابی‌عبید می‌باشد که شیعه بود. بنابراین مرتدان شیعه از سایر فرق بیشترند و به همین دلیل مرتدانی بدتر از غالیان، مثل نصیریه و مثل اسماعیلیه باطنی و امثال آنها یافت نمی‌شود.
و مشهورترین مردم در مبارزه با مرتدان، ابوبکر صدیق (رض) می‌باشد. بنابراین مرتدان هیچ فرقه‌ای بیش از مرتدان موجود در بین دشمنان ابوبکر نخواهند بود. و این یعنی مرتدانی که هنوز هم بر روی پاشنه پا در حال چرخیدن هستند، بر روافض منطبق‌ترند تا اهل سنت.
این مسأله بدیهی است و هر عاقلی که اسلام و مسلمانان را بشناسد، آن را می‌داند و شک ندارد که مرتدان منتسب به شیعه، شدیدتر و بدتر از مرتدان منتسب به اهل سنت – اگر مرتدی در بین آنها باشد – کفر می‌ورزند.
وجه ششم: می‌توان گفت: این دلیل و حجتی که طوسی برای اثبات فرقه رستگار بودن امامیه به آن احتجاج نمود، همچنانکه دلالتش باطل است، امامیه نیز در این احتجاج به دروغ توصیف شده‌اند. زیرا آنجا که می‌گوید: «امامیه از همه مذاهب متباین بوده و جمیع مذاهب دیگر در اصول عقاید با هم مشترکند».
اگر مرادش این است که امامیه در مواردی که مختص خودشان است با جمیع مذاهب تفاوت دارند، باید گفت: جمیع مذاهب همین گون