نی را بر سر ولایت خودش نکشت، و باعث جنگ هیچ مسلمانی با دیگری نشد، و بلکه به کمک مسلمانان با مرتدین و کفار جنگید، به گونه‌ای که فتح سرزمینها شروع گردید، و شخص امین و قوی و نابغه‌ای را جانشین خود کرد که سرزمینها را فتح، و دیوان را بر پا نمود، و عدل و احسانش همه را در برگرفت.
اگر با وجود همه این حقایق، روافض مجاز باشند که بگویند: ابوبکر طالب دنیا و ریاست بود، پس ناصبی هم می‌تواند بگوید: علی ظالم و طالب مال و ریاست بود، و بر سر ولایت خودش شمشیر کشید، و مسلمانان را به جان هم انداخت، و در نتیجه نتوانست با هیچ کافری بجنگد، و در مدت ولایت او جز شر و فتنه در دین و دنیا چیز دیگری نصیب مسلمانان نشد.
اگر جایز باشد که روافض در پاسخ به نواصب بگویند: علی خواستار رضایت خدا بود و کوتاهی از ناحیه سایر صحابه دیگر بود. و یا بگوید: علی اجتهاد کرد و در اجتهادش راه درست را برگزید و دیگران به خطا رفتند. ما نیز می‌توانیم بگوییم: ابوبکر و عمر خواستار رضای خدا بودند و راه درست را نیز برگزیدند، ولی روافض از معرفت حق و حقیقت قاصرند و به طریق اولی در مذمت و نکوهش آنها به خطا رفته‌اند.
زیرا ابوبکر وعمر به گونه‌ای بودند که شبهه ثروت‌طلبی و ریاست‌طلبی از آنها نسبت به علی دورتر و بعیدتر است، و شبهه خوارج که علی و عثمان را مذمت و نکوهش نمودند و آن دو را تکفیر کردند، از شبهه روافض در مورد ابوبکر و عمر که آن دو را تکفیر می‌کنند، منطقی‌تر و مستدل‌تر است. حال اگر اضافه کنیم که تعدادی از صحابه و تابعین نیز از بیعت با علی خود داری ورزیده و بلکه با او جنگیدند، در این صورت چه قضاوتی باید کرد؟!
شبهه این صحابه و تابعین قوی‌تر از شبهه و خرده‌گیری از ابوبکر و عمر و عثمان است، زیرا آنها می‌گفتند: ما تنها با کسی بیعت می‌کنیم که با ما عادلانه رفتار نماید، دست ظالم را از ما کوتاه کند، و حق ما را از او بستاند، و کسی که از عهده این کار برنیاید، یا عاجز است و یا ظالم، و ما موظف نیستیم با عاجز و یا ظالم بیعت کنیم.
اگر این کلام باطل باشد، کلام کسی که می‌گوید: ابوبکر و عمر ظالم و طالب ثروت و ریاست بودند، به طریق اولی باطل است، و هر کس کمترین نصیب را از عقل و شعور برده باشد در این حقیقت مسلم تردید نمی‌ورزد. و شبهه امثال ابوموسی اشعری که در عزل علی و معاویه و شورایی‌کردن امر خلافت بین مسلمانان با عمر موافق بود، چگونه با شبهه عبدالله بن سبأ و امثال او قابل قیاس است که ادعا می‌کنند علی امامی معصوم و یا خدا و یا پیغمبراست؟ و بلکه حتی شبهه کسانی که معاویه را حق به جانب می‌دیدند چگونه با شبهه آنهایی که می‌گفتند: علی خدا و یا پیغمبر است، قابل قیاس است؟! زیرا اینان برخلاف دسته اول به اتفاق مسلمانان کافرند. و چیزی که مطلب را روشن می‌سازد این است که روافض بر اساس مذهب خود نمی‌توانند ایمان علی را اثبات کنند، و جز در صورت هم‌نوایی با اهل سنت از عهده اثبات این امر عاجزند. اگر خوارج و یا دیگرانی که علی را تکفیر و یا تفسیق می‌کنند، به روافض بگویند: ایمان علی بر ما ثابت نشده است، و بلکه به نظر ما او کافر و یا ظالم است – همچنانکه روافض در مورد ابوبکر و عمر این را می‌گویند – روافض هیچ دلیلی مبنی بر ایمان و عدالت علی ندارند مگر آنکه آن دلیل، ایمان و عدالت ابوبکر و عمر و عثمان را به طریق اولی ثابت می‌کند: 
اگر به اخبار متواتر دال بر اسلام و هجرت و جهاد او احتجاج بورزند، در مورد سه خلیفه نخست نیز اخبار متواتری نقل شده، و بلکه حتی در مورد اسلام معاویه و یزید و خلفای بنی‌امیه و بنی‌عباس و نماز و روزه و جهاد با کفار توسط آنان نیز اخبار متواتری نقل شده است. پس اگر در مورد هر یک از این افراد ادعای منافق بودن را بکنند، خوارج نیز می‌توانند ادعای منافق‌بودن علی را بکنند، و اگر آنها شبهه‌ای در مورد سه خلیفه اول مطرح کنند، خوارج می‌تواند شبهه بزرگتری را در مورد علی مطرح کنند. و اگر روافض با دروغگویان هم‌نوا شده و بگویند: ابوبکر و عمر در باطن منافق و دشمن پیغمبر بودند و دین او را تا آنجا که ممکن بود به تباهی کشاندند، خوارج می‌توانند بگویند: علی اینگونه بود، و چنین استدلال کنند که علی به پسر عمویش – پیغمبر – حسادت می‌ورزید، و در صدد تباه‌کردن دین او بود، ولی در هنگام حیات پیغمبر و در دوره خلافت سه خلیفه از انجام این کار عاجز بود، به گونه‌ای که برای رسیدن به مقصود خود در قتل خلیفه سوم نقش داشت، و فتنه را برافروخت و کار را به جایی کشاند که در کشتار صحابه و امت محمد ص زیاده‌روی و افراط ورزید، زیرا با محمد دشمن بود، و در درون با منافقانی که در مورد او ادعای الوهیت و نبوت را می‌کردند، موافق بود، ولی از باب تقیه خلاف حقیقت را اظهار می‌کرد، و وقتی آنها را به آتش کشید در ظاهر کار آنها را منکر شده بود، ولی در باطن با آنها بود. 
به همین دلیل باطنیه از پیروان او هستند، و سر او در نزد آنهاست، و آنها از او مسایلی باطنی را نقل می‌کنند که اظهار نمی‌شود.
مراد این بود که خوارج نیز می‌توانند در مورد علی این را بگویند که رواج آن از رواج کلام روافض در مورد ابوبکر و عمر بیشتر است، زیرا بطلان شبهه روافض از بطلان شبهه خوارج بدیهی‌تر است و خود خوارج نیز در مقایسه با روافض از عقل سالم‌تر و نیتی پاک‌تر برخوردارند و روافض دروغگوتر بوده و مذهبشان فاسدتر است.
اگر روافض برای اثبات ایمان علی به قرآن استناد کنند. گفته می‌شود: قرآن عام بوده و به همان اندازه علی را شامل می‌شود که غیر او را نیز شامل می‌شود، و هیچ آیه‌ای در قرآن وجود ندارد که روافض ادعا کنند مختص به علی است، و در مورد او نازل شده است مگر اینکه می‌توان اختصاص آن و یا مثل آن و یا صریح‌تر از آن را برای ابوبکر ادعا نمود. بنابراین باب ادعای بدون حجت و برهان باز است و ادعای فضیلت شیخین – ابوبکر و عمر – از ادعای فضیلت غیر آن دو ممکن‌تر است.
اگر روافض بگویند: ایمان علی از طریق نقل و روایت قابل اثبات است. نقل و روایت در مورد سه خلیفه نخست بیشتر و مشهورتر است، و اگر ادعای تواتر کنند، تواتر در مورد آن سه صحیح‌تر است، واگر به نقل صحابه استناد کنند، فضایل بیشتری در مورد ابوبکر و عمر توسط صحابه نقل شده است.
روافض می‌گویند: جز تعداد اندکی از صحابه، بقیه مرتد شدند. در این صورت می‌توان پرسید: روایت این افراد در مورد علی چگونه می‌تواند قابل قبول باشد؟ در بین صحابه روافض به حدی نبوده‌اند که از روایت آنها تواتر حاصل شود، بنابراین طریق نقل بر روافض مسدود است، مگر اینکه طریق اهل سنت را بپیمایند. همچنانکه مسیحیان اگر راه مسلمانان را نپیمایند، در اثبات نبوت مسیح به بن‌بست می‌رسند.
و این کار مثل کار کسی است که می‌خواهد فقه و علم ابن عباس را ثابت کند بدون اثبات فقه علی و یا فقه ابن عمر را بدون اثبات فقه پدرش اثبات نماید، و یا فقه علقمه و اسود را بدون اثبات فقه ابن مسعود، اثبات کند. و امور د