 بی‌استدلال‌بودن اقوالشان را کشف کنی به مناظره مسیحیان با یهودیان نگاه کن.
مسیحیان جز با منطق مسلمانان نمی‌توانند شبهات یهودیان در مورد عیسی را رد نمایند(16)  و اگر دین اسلام را نپذیرند، جوابی برای رد شبهات یهودیان نخواهد داشت، و لذا به ایمان به دین اسلام نیز امر شد‌ه‌اند: اگر در مورد نبوت محمد ص قدحی وارد کند، یهودیان قدحی بزرگتر از همان جنس در مورد عیسی مطرح کرده‌اند و دلایل رد شبهه در مورد محمد ص بزرگتر و قوی‌تر از دلایلی است که آنها را در شبهه واردشده به عیسی ؛ ذکر می‌کنند. و مبرا بودن و دور بودن محمد از شبهه به مراتب بدیهی‌تر از مبرا بودن عیسی در مورد مشابه است. پس اگر شبهه در موردی که دلیل رد شبهه‌اش قوی‌تر است، وارد باشد شبهه در مورد پایین‌تر به طریق اولی وارد است، و اگر ایراد شبهه بر عیسی باطل باشد، ایراد شبهه در مورد محمد به طریق اولی باطل است. زیرا اگر شبهه قوی‌تر باطل باشد، شبهه ضعیف‌تر از آن به طریق اولی باطل است، و اگر چیزی بنابر استدلال ثابت شود، چیز دیگری که استدلالش قوی‌تر است، به طریق اولی ثابت می‌شود.
به همین دلیل مناظرات بسیاری از مسلمانان با مسیحیان در این باب است، مثل حکایت معروف قاضی ابوبکر بن طیب که از طرف مسلمانان به قسطنطنیه نزد پادشاه مسیحیان فرستاده شده بود: مسیحیان او را بزرگ می‌شمردند و به قدر و منزلت او واقف بودند و ترسیدند که هنگام ورود برای پادشاه سجده نکند و به همین دلیل او را از در کوچک و کم‌ارتفاع به سمت داخل راهنمایی کردند. ابوبکر بن طیب به مکر آنان پی برد و پشت به داخل وارد شد و به این ترتیب به آنچه می‌خواستند، نرسیدند. وقتی نشست و سر صبحت باز شد، بعضی از آنها خواستند شبهه‌ای بر مسلمانان وارد سازند: یکی از آنها گفت: در مورد عایشه، همسر پیغمبرتان، چه چیزی گفته شده است؟ و مرادش قضیه افک بود که روافض نیز آن را می‌گویند.
قاضی جواب داد: دو نفر مورد طعن قرار گرفتند و به دروغ مورد افتراء واقع شده و به زنا متهم شدند، آن دو مریم و عایشه بودند: مریم بدون اینکه ازدواج کرده باشد، فرزندی آورد ولی عایشه با وجود اینکه شوهر هم داشت فرزند به دنیا نیاورد. مسیحیان مبهوت شدند.
و مضمون کلامش این بود که برائت عایشه از برائت مریم آشکارتر است و شبهه وارده بر مریم قوی‌تر است، و اگر با این وجود بطلان شبهه مریم ثابت شود، بطلان شبهه عایشه به طریق اولی ثابت می‌شود.
مناظرات شبیه این ماجرا مناظراتی هستند که برتری یکی از دو طرف آشکار باشد، و محاسن وی بیشتر و بزرگتر و بدی‌هایش کمتر باشد. حال اگر طرف مقابل بدی‌های او را بازگو کند، می‌تواند بگوید: بدی‌های تو بزرگتر و بیشتر است، همچنانکه خداوند می‌فرماید: (َسْأَلُونَکَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرَامِ قِتَالٍ فِيهِ قُلْ قِتَالٌ فِيهِ کَبِيرٌ وَصَدٌّ عَن سَبِيلِ اللّهِ وَکُفْرٌ بِهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَإِخْرَاجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَکْبَرُ عِندَ اللّهِ وَالْفِتْنَةُ أَکْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ ﴾. (البقره: 217).
«از تو، در باره جنگ كردن در ماه حرام، سؤال مى‏كنند; بگو: «جنگ در آن، (گناهى) بزرگ است; ولى جلوگيرى از راه خدا (و گرايش مردم به آيين حق) و كفر ورزيدن نسبت به او و هتك احترام مسجد الحرام، و اخراج ساكنان آن، نزد خداوند مهمتر از آن است; و ايجاد فتنه، (و محيط نامساعد، كه مردم را به كفر، تشويق و از ايمان بازمى‏دارد) حتى از قتل بالاتر است».
این آیه زمانی نازل شده که کفار، مسلمانان را بدان سبب سرزنش و شماتت می‌کردند که در یکی از ماههای حرام در سریه‌ای ابن حضرمی را کشته بودند. خداوند می‌فرماید: این بد است ولی کارهای مشرکان از قبیل کفر به خدا و بازداشتن مردم از راه خدا و از مسجد حرام و اخراج اهل مسجدالحرام از آن در نزد خدا بدتر از آن است، زیرا کار مشرکان ممانعت از اموری است که نجات و خوشبختی جز در پرتو آن امور میسر نیست، و هتک حرمت مسجدالحرام نیز از هتک حرمت ماههای حرام ناپسندتر است.
در این مثال هر دو طرف دارای یک ویژگی مذموم می‌باشند، ولی در مثال قبلی هیچ یک از دو گروه دارای ویژگی مذموم نبودند، بلکه در مورد دیدگاه هر دو گروه شبهه و یا شبهاتی وارد است، و در پاسخ به شبهه، هر دو گروه ادله‌ای ارائه می‌دهند که ادله یکی از آنها قوی و محکم‌تر و شبهه وارد شده به آن ضعیف‌تر است، و طرف دوم مورد شبهه‌ای قوی‌تر قرار می‌گیرد که با دلایل ضعیف‌تری می‌خواهد شبهه را رد نماید، بدیهی است در این مورد ثبوت حقانیت طرف اول مسلم‌تر و واضح‌تر است.
موضع مسلمانان در برابر یهودیان و مسیحیان اینگونه است و نیز موضع اهل سنت در مقایسه با موضع مذاهب بدعت‌آور و خصوصاً روافض همین گونه است. موضع اهل سنت و روافض در مورد ابوبکر و علی نیز چنین است، زیرا روافض بدون اثبات ایمان و عدالت و بهشتی‌بودن ابوبکر و عمر و عثمان نمی‌توانند آن را برای علی ثابت کنند، چه برسد به اینکه امامت او را اثبات کنند. چون هر دلیلی که برای اثبات ایمان و عدالت علی ارائه دهند، همان دلیل و بلکه قوی‌تر از آن در مورد سه خلیفه نخست صادق است. همچنانکه مسیحیان جز در صورت پذیرش نبوت محمد ص نمی‌توانند نبوت عیسی را اثبات کنند.
اگر خوارج که علی را تفکیر می‌کنند، و نواصب که او را تفسیق می‌کنند، به روافض بگویند: علی ظالم و طالب دنیا بود و خلافت را برای خودش می‌خواست و با همین نیت شمشیر کشید و باعث کشته‌شدن هزاران مسلمان شد به گونه‌ای که از عهده‌داری آن درمانده گردید و اصحاب و یارانش از پیرامونش متفرق شدند و بر علیه او دست به یکی کردند و با او جنگیدند.
این کلام اگر فاسد باشد، فساد گفتار روافض در مورد ابوبکر و عمر واضح‌تر است، و اگر آنچه روافض در مورد ابوبکر و عمر می‌گویند، صحت داشته باشد، گفتار خوارج و نواصب در مورد علی مقبول‌تر و صحیح‌تر است. زیرا بدیهی است صحیح‌تر از خلافت علی، خلافت کسی است که مردم با اختیار و رضایت خودشان و بدون زور شمشیر و طمع ثروت او را برای زعامت و خلافت برمی‌گزینند و در انتخاب او به اتفاق نظر می‌رسند، و او هیچ یک از خویشاوندان و نزدیکان خودش را به هیچ کار و مسئولیت حکومتی نمی‌گمارد، و از اموال مسلمانان میراثی برای بازماندگانش بجا نمی‌گذارد، و دارایی خودش را در راه خدا انفاق می‌نماید، بدون اینکه عوض آن را از بیت‌المال بازستاند، و وصیت می‌کند هر چیزی از بیت‌المال که در نزد او بوده، به همانجا برگردانده شود، که البته این وسایل چیزی جز جامه‌ای کهنه و ساییده شده و یک کره شتر و یک کنیز سیاهپوست و ... نبوده است.
حتی عبدالرحمن بن عوف به عمر گفت: آیا اینها را از بازماندگان ابوبکر بازمی‌ستانی؟ جواب داد: نه، سوگند به خدا! ولی آیا من بار گناه آن را به دوش بکشم در حالی که ابوبکر خودش از آن کناره گرفت. و عمر گفت: ای ابوبکر! خدا تو را رحمت کند که امرای بعد از خودت را به زحمت انداختی.
با این وجود ابوبکر هیچ مسلما