فت،ه و سرزمینهایی فتح‌ شده‌اند، ولی در دوره خلافت علی نه با کافری جهاد صورت گرفت، و نه سرزمینی فتح گردید، و بلکه جنگ داخلی فراگیر شد. در مورد نصی هم که این رافضی در اثبات امامت علی مدعی آن است، باید گفت: همانند نصی است که راوندیه در مورد عباس ادعای آن را کرده‌اند، و فساد و بطلان هر دو نص در نزد علماء آشکار و بدیهی است و اگر در اثبات خلافت علی تنها این نص وجود می‌داشت، امامتش اثبات نمی‌گردید، همچنانکه امامتی نظیر آن برای عباس ثابت نشده است.
رافضی می‌افزاید: «بعد از علی اختلاف‌نظر پیدا شد، بعضی گفتند: امام بعد از او حسن است و بعضی گفتند: امام بعد از او معاویه است».
در جواب باید گفت: اهل سنت بر سر این مسأله تنازع نکرده‌اند، بلکه می‌دانند که اهل عراق بعد از علی با فرزندش حسن بیعت کردند و اهل شام از قبل با معاویه بیعت کرده بودند.
سپس می‌افزاید: «سپس امامت را در بنی‌امیه و بعد از آنها در بنی‌عباس می‌دانند».
باید گفت: اهل سنت نمی‌گویند: هیچ یک از اینان، آن شخصی نیستند که ولایت آنها لازم و واجب باشد، و نیز نمی‌گویند: اطاعت از آنها در تمام اوامرشان واجب است. بلکه اهل سنت واقعیت را می‌گویند و به واجب امر می‌کنند، بنابراین واقعیت را بازگو می‌کنند و به اطاعت از امر خدا و رسولش دستور می‌دهند. پس می‌گویند: اینان زمام امور را به دست گرفتند و صاحبان قدرت و شوکتی بودند که مقاصد ولایت و امارت با آن برآورده می‌شود، مثل اقامه حدود، تقسیم اموال، تعیین امراء و والیان، جهاد با دشمن، اقامه حج و عید‌ها و نمازهای جمعه و سایر مقاصد دیگر زعامت.
و می‌گویند: هیچ یک از این حاکمان و یا نایبانشان و یا غیر ایشان نباید در معصیت خدا مورد اطاعت قرار گیرد، بلکه در انجام کارهای درست باید با او همکاری کنیم، مثلاً در رکاب او با کفار بجنگیم، نمازهای عید و جمعه را با او اقامه کنیم، با او مناسک حج را بجا بیاوریم و در اقامه حدود و امر به معروف و نهی از منکر و کارهایی از این قبیل با او همکاری کنیم. یعنی در برّ و تقوی با او همکاری می‌کنند، و در گناه و عدوان با او همکاری نمی‌کنند.
و اهل سنت می‌گویند: در مغرب کسان دیگری غیر از اینها مثل بنی‌امیه و بنی‌علی قدرت را در دست گرفتند.
بدیهی است که مردم جز با وجود والیان صلاح نمی‌یابند، و چنانچه پادشاهان با درجه‌ای پایین‌تر از اینها بر مردم حکومت کنند باز هم وجودشان از نبودشان بهتر است، همچنانکه گفته می‌شود: (60) سال زندگی با امام ظالم بهتر است از یک شب زندگی بدون امام. و از علی(رض) روایت شده که گفت: گریزی از وجود امیر بر مردم نیست، چه خوب باشد و چه فاجر. از او پرسیدند فلسفه وجود امیر خوب را که می‌دانیم، ولی امیر فاجر به چه دردی می‌خورد؟ در جواب فرمودند: با وجود امام ظالم، راهها ایمن می‌شوند، حدود اقامه می‌گردند، با دشمن جهاد می‌شود و فیء تقسیم می‌گردد. این مطالب را علی بن معبد در کتاب «الطاعه والمعصیه» نقل کرده است.
و هر کسی متولی امور گردد از ولایت یک معدوم منتظر بهتر است که این رافضی آن را خلف حجت می‌نامد. زیرا با امامت این معدوم هیچ مصلحتی، نه دنیوی و نه دینی، محقق نمی‌شود، و امامتش جز اعتقادات فاسد و آرزوهای کاذب و فتنه‌انگیزی در بین امت و انتظار بیهوده هیچ فایده دیگری ندارد. به این ترتیب سالهای سال از چنین امامتی می‌گذرد، بدون اینکه فائده‌ای از این امامت حاصل شده باشد.
پدران امام غایب نیز صاحب قدرت و شوکت لازم برای امامت نبوده‌اند، و بلکه عالمان و متدینانشان نیز که در حدیث و فتوی امام بوده‌اند، فاقد قدرت و شوکت بوده و در نتیجه از امامت عاجز بوده‌اند، حال چه شایسته‌تر باشند، و چه شایسته‌تر نباشند. به هر حال نه تمکین یافتند، و نه به ولایت رسیدند، و نه در صورت رسیدن به ولایت، مطلوبی در اثر ولایتشان محقق می‌شد. چرا که فاقد قدرت و شوکت بوده‌اند، و اگر مؤمنی از آنها اطاعت می‌کرد با اطاعتش از آنها مصلحتی مثل جهاد با دشمنان، دادن حق به مستحق و اقامه حدود برایش برآورده نمی‌شد.
اگر کسی بگوید: یکی از اینها و یا غیر اینها امام است به این معنی که صاحب قدرت و شوکتی بوده است که مقاصد امامت با آن برآورده می‌شد.
این غیر قابل قبول است و اگر چنین می‌بود، کسی در برابر سلطنت ایشان مخالفت نمی‌کرد و رای آنها نادیده گرفته نمی‌شد، و البته کسی این را نگفته است.
و اگر کسی بگوید: اینها ائمه هستند به این معنی که واجب است ولی امر گردند اما مردم با ترک ولایت آنها عصیان نمودند.
در جواب باید گفت: این کلام مثل کلام کسی است که می‌گوید: فلانی مستحق قضاوت است ولی ظالمانه و از روی عداوت قضاوت به او سپرده نشده است.
بدیهی است اهل سنت در این مورد نزاعی ندارند که بعضی از اهل شوکت بعد از خلفای چهارگانه شخصی را به ولایت رسانده‌اند که شایسته‌تر از او نیز در جامعه وجود داشته است. عمر بن عبدالعزیز قصد داشت قاسم بن محمد را به ولایت بعد از خودش برساند ولی نتوانست. زیرا اهل شوکت در این باره با او هم‌داستان نبودند، اهل شوکت و قدرت با نفوذ خود مرجوح را مقدم ساخته، و راجح را ترک نمودند، و کسی به قدرت رسید که ظالمانه از قدرت خود و پیروانش بهره جست. گناه چنین ولایتی متوجه کسی است که با وجود قدرت انجام واجب، آن را ترک نموده و یا بر انجام ظلمی همکاری نماید.
ولی کسی که ظلمی نکرده و به ظالمی یاری نرسانده و تنها در چهارچوب نیکی و پرهیزگاری همکاری نموده است، گناهی بر او نیست و بسی بدیهی است که مؤمنان صالح تنها در نیکی و پرهیزگاری همکاری می‌کنند، و از همکاری بر گناه و دشمنی می‌پرهیزند.
اهل سنت می‌گویند: شایسته است که صالح‌ترین فرد به ولایت برسد، اکثریت این را واجب، و بعضی آن را مستحب می‌دانند. اگر کسی با وجود قدرت و توان به خاطر هوی و هوس از به قدرت‌رسیدن شخص اصلح ممانعت به عمل آورد، ظالم است، و کسی که از به قدرت رساندن شخص اصلح عاجز باشد ولی از ته قلب دوست داشته باشد که شخص اصلح به قدرت برسد، معذور است.
و می‌گویند: هر کس به قدرت برسد در اطاعت خدا تا آنجا که ممکن باشد از او کمک گرفته می‌شود، و تنها در چهارچوب اطاعت از خدا با او همکاری می‌شود، در معصیت خدا نه از او کمک گرفته می‌شود، و نه به او کمک می‌شود.
آیا دیدگاه اهل سنت در مورد امامت بهتر از دیدگاه کسانی نیست که اطاعت از یک معدوم و یا ناتوانی که از کمک به تحقق مطلوب عاجر است را واجب می‌دانند؟
از همین جا بود که روافض به همکاری با کفار و مددخواهی از آنها روی آوردند. یعنی از زمانی که از همکاری و استعانت ائمه مسلمان روی برتافتند در این ورطه افتادند.
روافض به سوی امامی معصوم فرامی‌خوانند ولی در حقیقت امامی ندارد که وجود داشته باشد، و به او اقتدا شود، مگر کفار و ظالمانی که مکر می‌کنند و مکارند، و در این مورد مثل کسانی هستند که رجال غیبی را برای عوام تحت عنوان اولیای خدا معرفی می‌کنند، ولی در حقیقت جز اهل کذب 