ف‌نظر پیدا کردند که قائل یکی از آن دو معروف و دیگری ناشناس است، همان قولی که گوینده‌اش ناشناس است، قول درست و حق بوده و اطاعت از آن واجب است، زیرا امام غایب در لباس چنین افرادی اظهارنظر می‌کند!.
و این نهایت جهالت و گمراهی است، زیرا به فرض وجود امام غایب منتظر و معصوم نمی‌توان گفت: این قول امام است، چون نه کسی آن را از او نقل کرده، و نه واسطه‌ای صحت نقل از او را تأیید می‌کند، پس چگونه می‌توان با قاطعیت گفت: این قول امام است، و چرا قول دوم نمی‌تواند قول امام باشد؟ به علاوه که امام بنابر ادعای خودشان به خاطر غیبت و ترس از ظالمان نمی‌تواند رأی خود را اظهار نماید.
به این ترتیب معلوم می‌شود که اصل دین روافض به جای یک شخصیت معلوم و موجود بر مبنای وجود یک مجهول و معدوم بنا نهاده شده است، و گمان می‌کنند امامشان موجود و معصوم است، در حالیکه چنین شخصی اصلاً وجود خارجی ندارد، و حتی اگر وجود خارجی هم داشته و معصوم هم باشد، خودشان اعتراف می‌کنند که نمی‌توانند به اوامر و نواهی او پی ببرند، آنچنانکه به اوامر و نواهی پدران وی واقف بودند.
هدف از وجود امام، اطاعت از اوست، و وقتی که پی‌بردن به دستورات او غیرممکن باشد، اطاعت از او نیز ممتنع خواهد بود، و در نتیجه رسیدن به مقصود توسط چنین وسیله‌ای نیز ممتنع خواهد بود، و در این صورت اثبات وجود چنین وسیله‌ای هیچ فایده‌ای ندارد، و بلکه اثبات وسیله‌ای که نقشی در تحقق مقصود ندارد به اتفاق اهل شریعت و به اتفاق همه عقلای قائل به حسن و قبح عقلی، و بلکه به اتفاق جمیع عقلاء از باب سفاهت، بیهوده‌کاری و عذاب قبیح می‌باشد، زیرا وقتی که همه قبیح را به ضرر تفسیر می‌کنند، همگی بر این قول نیز متفق‌اند که مُضر(ضرر رسان) با عقل شناخته می‌شود.
و ایمان به چنین امامی که مفید هیچ فایده‌ای نیست و بلکه مضرتی در عقل، نفس، جسم و مال و غیره است، شرعاً و عقلاً قبیح است، و به همین دلیل پیروان چنین ایده‌ای بیشترین فاصله را از مصالح دینی و دنیوی دارند، و چنانچه به اطاعت دیگرانی مثل یهودیان روی نیاورند هیچ یک از مصالح دینی و دنیوی برایشان محقق نمی‌شود، یهودیانی که مصلحت هیچ کسی را نمی‌خواهند مگر اینکه او را وادار به خروج از دین خود سازند.
روافض وجود این امام غایب و معصوم را واجب می‌دانند چون بر این باورند که تحقق مصالح دینی و دنیوی جز در پرتو وجود وی ممکن نیست. و توضیح دادیم که وجود چنین امامی هیچ نقشی در تحقق مصالح دینی و دنیوی ندارد، و کسانی که به وجود چنین امامی ایمان ندارند هیچ مصلحتی دینی و یا دنیوی را از دست نداده‌اند، و بلکه بهتر از پیروان او به مصالح دین و دنیا واقفند.
به این ترتیب معلوم می‌شود که دیدگاه روافض دربارة امامت جز خواری و ندامت به ارمغان نمی‌آورد، و هیچ فایده‌ای در برندارد، و چنانچه امامت از بزرگ‌ترین مطالب دین باشد، روافض بیشتر از همة مردم از حقیقت و هدایت در این باره فاصله دارند، و اگر از مهمترین مطالب دین نباشد، بطلان ادعای آنها ثابت می‌شود، و در هر دو صورت دیدگاهشان مردود است.
اگر روافض بگویند: ایمان ما به این امام غایب معصوم مثل ایمان بسیاری از مشایخ زاهد به الیاس و خضر و غوث و قطب و سایر بزرگان می‌باشد. بزرگانی که نه وجودشان و نه اوامر و یا نواهی‌شان برای کسی آشکار نیست، پس کسی که به این اشخاص ایمان دارد چگونه ادعای ما را انکار می‌کند؟
می‌گوییم: این سخن از چندین وجه قابل انتقاد است:
اولاً: ایمان به وجود این بزرگان در نزد هیچ یک از علمای مسلمان و مذاهب معروفشان واجب نیست، و اگر بعضی از غالیان بر یارانشان واجب کرده‌اند که به وجود چنین اشخاص ایمان بیاورند و به آنها می‌گویند: هیچ کس مؤمن و ولی خدا نخواهد بود مگر اینکه به وجود این اشخاص در هر زمانی ایمان بیاوردند. قول این غالیان نیز مثل رأی روافض مردود است.
ثانیاً: بعضی از مردم گمان می‌کنند تصدیق اینان باعث افزایش ایمان و خیر و برکت و محبت خدا می‌گردد، و تصدیق‌کننده اینها در نزد خدا از کسی که وجود اینان را تصدیق نمی‌کند، کاملتر و با فضیلت‌تر و بهتر است. این قول کاملاً شبیه دیدگاه روافض نیست، و بلکه تنها از وجوهی شبیه آن است، زیرا این مردم نیز کمال دین را به چنین تصدیقی مشروط نموده‌اند.
باید اضافه کنیم: این قول نیز به اتفاق علماء و ائمه مسلمانان باطل است، زیرا علم به واجبات و مستحبات و انجام آنها به تصدیق آن بزرگان مشروط نیست، و اگر کسی از زاهدان و یا هر کس دیگری گمان کند که چیزی از واجبات و یا مستحبات دین مشروط به تصدیق آن بزرگان است، به اتفاق علمای عالم به قرآن و سنت، چنین شخصی جاهل و گمراه است، زیرا بدیهی است که پیغمبر ص تصدیق وجود آن بزرگان را برای امت تشریع ننموده است، و اصحاب آن پیغمبر ص و ائمه مسلمانان نیز هیچکدام این مسأله را جزو دین نشمرده‌اند.
به علاوه هیچ یک از الفاظ غوث، قطب، اوتاد، نجباء و غیره با اسناد معروف از پیغمبر ص و یا اصحابش نقل نشده‌اند. و تنها لفظ «ابدال» از بعضی از سلف و در حدیثی ضعیف(6)  از پیغمبر ص نقل شده است که در جای دیگری به صورت مفصل در این مورد سخن گفته‌ایم.
-----------------------------------------
1) نگا: بخاری، 1/10 و مواضع دیگر و مسلم، 12/52-53.
2) نگا: مسلم، 1/320 و ابن ماجه، 1/308-309.
3) نگا: بخاری، 2/173 و مسلم، 2/948.
4) نگا: بخاری، 2/159.
5) بخاری، 2/176، و غیره.
6) این حدیث ضعیف: مسند امام احمد، 2/171، تحقیق احمد شاکر مذکور است.ثالثاً: بعضی از این صوفیانی که این رافضی آنها را شبیه به روافض برمی‌شمارد، چیزهایی به مشایخشان منسوب می‌کنند که انتساب آن به هیچ یک از انسانها روا نیست، مثلاً می‌گویند: غوث و یا قطب است که هدایت، نصرت و روزی را به مردمان روی زمین می‌رسانند، و این هدایت و نصرت جز با نزول آن شیخ بر فرد محقق نمی‌شود. 
این دیدگاه به اجماع مسلمانان باطل است، و شبیه سخن مسیحیان می‌باشد. و ادعاهای دیگر صوفیان نیز چنین است که مثلا می‌گویند: فلان شیخ تمامی اولیاء خدا را می‌شناسند، چه آنها که قبلاً زندگی کرده‌اند و چه آنها که بعداً ظهور می‌کنند، و نیز اسم خودشان، اسم پدرشان و منزلت و جایگاهشان را می‌داند ... . و اقوال باطل دیگری از این قبیل که مستلزم شراکت یکی از افراد بشر با خداوند، در بعضی از ویژگیهای خدایی است. مثلاً می‌گویند: فلان شیخ بر هر چیزی عالم و آگاه است و یا بر هر چیزی تواناست و اقوال دیگری از این قبیل، همچنانکه بعضی از آنها درباره پیغمبر ص و مشایخشان می‌گویند: علمشان بر علم خدا، و قدرتشان بر قدرت خدا منطبق می‌باشد، بنابراین هر چه را که خداوند می‌داند، اینها نیز می‌دانند، و هر چه را که خداوند بر انجام آن قادر است، اینها نیز بر انجامش قادرند. این اقوال و امثال آن شبیه اقوال مسیحیان و غالیانی است که در مورد علی (رض) غلو نموده‌اند، و به اجماع مسلمانان اقوال باطلی است.
بعضی از صوفیان نیز چیزهایی به مشایخشان منسوب می‌کنند که کرمات 