 خَيْرُ الْحَاكِمِينَ (پس من ازا ين سرزمين حركت نمي كنم يعني در آن اقامت مي گزينم و براي هميشه در آن خواهم ماند مگر اينكه پدرم به من اجازه بدهد، يا خداوند در حق من داوري كند. يعني آمدن را براي من به صورت تنهايي يا همراه با برادرم مقدر نمايد، و او بهترين داوران است.ارْجِعُواْ إِلَى أَبِيكُمْ فَقُولُواْ يَا أَبَانَا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ وَمَا شَهِدْنَا إِلاَّ بِمَا عَلِمْنَا وَمَا كُنَّا لِلْغَيْبِ حَافِظِينَ به سوي پدرتان برگرديد و بگوييد:«پدر جان! پسرت دزدي كرده است، و گواهي نداديم جز به آنچه دانستيم و ما از غيب خبر نداشتيم». 
وَاسْأَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيهَا وَالْعِيْرَ الَّتِي أَقْبَلْنَا فِيهَا وَإِنَّا لَصَادِقُونَ و از اهل شهري كه در آن بوديم و از كارواني كه با آنان برگشتيم بپرس، همانا ما از راستگويان هستيم». 
سپس آنان را به سخناني سفارش كرد كه به پدرشان بگويند، پس گفت: (ارْجِعُواْ إِلَى أَبِيكُمْ فَقُولُواْ يَا أَبَانَا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ ) به سوي پدرتان برگرديد و بگوييد: پدر جان! پسرت دزدي كرده است، و بر اثر آن بازداشت شده است، و ما نتوانستيم او را همراه خود پيش تو بياوريم. هر چند كه در اين مورد خيلي كوشش كرديم. حال آنكه چيزي را مشاهده نكرديم كه آنرا ندانيم، و ما چيزي را برايت بازگو مي كنيم كه با چشمان خود ديديم، زيرا پيمانه را از بار او بيرون آوردند. (وَمَا كُنَّا لِلْغَيْبِ حَافِظِينَ ) و ما از غيب خبر نداشتيم. يعني اگر غيب را مي دانستيم هرگز سعي نمي كرديم او را با خود ببريم، و به تو عهد و پيمان نمي بستيم، و فكر نمي كرديم كه كار به اينجا برسد. 
(وَاسْأَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيهَا وَالْعِيْرَ الَّتِي أَقْبَلْنَا فِيهَا (و اگر تو در صحت سخن ما شك داري، از مردمان شهري كه در آن بوديم و از كارواني كه با آنان برگشتيم بپرس، چرا كه آنها از آنچه كه تو را خبر كرديم آگاه هستند . (وَإِنَّا لَصَادِقُونَ)و ما از راست گويانيم، و دروغ نگفته و چيزي را جابجا نكرده ايم، بلكه واقعيت همين است كه پيش آمده است. قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ عَسَى اللّهُ أَن يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ گفت: «نفس شما كار زشتي را برايتان آراسته، و پيشة من صبر نيك است، اميد است كه خداوند همة آنان را به من باز گرداند، بي گمان او دانايي حكيم است». 
وَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَقَالَ يَا أَسَفَى عَلَى يُوسُفَ وَابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ و از آنان روي بر تافت و گفت: «دريغا بر يوسف!» و چشمانش از اندوه سفيد و نابينا گرديد در حالي كه سرشار از غم بود. 
قَالُواْ تَالله تَفْتَأُ تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضًا أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهَالِكِينَ گفتند: «سوگند به خدا پيوسته يوسف را ياد مي كني تا مشرف به مرگ مي شوي يا از مردگان مي گردي».
قَالَ إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ گفت: «من شكايت پريشان حالي و اندوهم را تنها به نزد خدا مي برم و از سوي خدا چيزهايي را مي دانم كه شما نمي دانيد». 
هنگامي که به سوي پدرشان برگشتند و او را از اين خبر آگاه کردند اندوه وي بيشتر شد و ناراحتي اش چندين برابر گشت، و آنان رادر اين قضيه نيز متهم کرد. همانطور که در قضيۀ اول آنها را متهم نمود. گفت: (بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ )بلکه نفس شما كار زشتي را برايتان آراسته، و پيشة من صبر نيك است. يعني در اين کار به صبر نيک پناه مي برم، صبري که ناراحتي و فرياد و شکايت را دربر ندارد. سپس ابراز اميدواري کرد که گروه کار باز شو و مشکلات حل گردد و گفت: ( عَسَى اللّهُ أَن يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعًا ) اميد است كه خداوند همة آنان را به من باز گرداند . يعني اميدوارم که خداوند يوسف و بنيامين و برادر بزرگترشان را که در مصر اقامت گزيده است به نزد من بياورد. 
(إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ ) : بي گمان او داناست، و نياز شديد مرا به منت و کرم خود مي داند (الْحَكِيمُ) حکيم است و براي هر چيزي بر حسب حکمت رباني خويش اندازه و پاياني قرار داده است. 
يعقوب عليه السلام بعد از اينکه فرزندانش اين خبر را به اطلاع او رساندند و از آنان روي بر تافت و تأسف و اندوهش بيشتر شد و چشم هايش از غم و اندوهي که در دلش بود و به سبب گريه فراوان نابينا شدند، (فَهُوَ کَظِيم» و در حالي که قلبش سرشار از اندوه بود، (َقَالَ يَا أَسَفَى عَلَى يُوسُفَ ) و گفت: دريغا بر يوسف و آنچه از غم و اندوه قديم که در دلش نهفته مانده بو و شوقي که در قلبش جاي گرفته بود پديدار شد، و اين مصيبت نسبتاً کوچک او را به ياد مصيبت اولي انداخت. پس فرزندانش با ابراز تعجب از حالت پدر به او گفتند (تَالله تَفْتَأُ تَذْكُرُ يُوسُفَ ) سوگند به خدا پيوسته يوسف را ياد مي كني، (حَتَّى تَكُونَ حَرَضًا) تا اينکه مشرف به مرگ مي شوي و بي حرکت به زمين مي افتي و توان سخن گفتن را از دست خواهي داد. (أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهَالِكِينَ)  يا از نابود شدگان مي گردي. يعني تو همواره به ياد يوسف خواهي بود تا وقتي که قدرت يادآوري او را داشته باشي. 
(قَالَ ) يعقوب گفت: (إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي) من شكايت پريشان حالي و سخناني را مي گويم ، (وَحُزْنِي) و شکايت اندوهي را که در دل دارم، (إِلَى اللّهِ ) به نزد خداي يگانه مي برم و نه به نزد شما و کسي ديگر از مردم، پس هر چه را که مي خواهيد، بگوييد. (وَأَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ ) و از سوي خدا چيزهايي را مي دانم كه شما نمي دانيد، مي دانم که آنان را به من باز خواهد گرداند، و چشمانم به ديدارشان روشن خواهد شد.يَا بَنِيَّ اذْهَبُواْ فَتَحَسَّسُواْ مِن يُوسُفَ وَأَخِيهِ وَلاَ تَيْأَسُواْ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِنَّهُ لاَ يَيْأَسُ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ اي فرزندانم! برويد و از يوسف و برادرش جستجو کنيد و از رحمت خدا نااميد نشويد، چرا که جز گروه کافران از رحمت خدا نااميد نمي گردند. 
فَلَمَّا دَخَلُواْ عَلَيْهِ قَالُواْ يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَآ إِنَّ اللّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ و هنگامي که پيش يوسف رفتند، گفتند: «اي عزيز! به ما و خانوادۀ ما سختي رسيده است، و کالاي اندک و ناپذيرفتني اورده ايم، پس پيمانف ما را کامل بده و بر ما (بيشتر) بخشش کن، بي گمان خداوند بخشندگان را پاداش مي دهد».
يعقوب عليه السلام به فرزندانش گفت: (يَا بَنِيَّ اذْهَبُواْ فَتَحَسَّسُواْ مِن يُوسُفَ وَأَخِيهِ) اي فرزندانم! برويد و از يوسف و برادرش جستجو کنيد، و در جستجوي آنها بکوشيد. (وَلاَ تَيْأَسُواْ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِنَّهُ لاَ يَيْأَس