يَ عَلِيٌّ (ع) صَعِدَ المِنْبَرَ فَحَمِدَ اللهَ وَأَثْنَى عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ: أَمَا إِنِّي وَاللهِ مَا أَرْزَؤُكُمْ مِنْ فَيْئِكُمْ هَذَا دِرْهَماً مَا قَامَ لِي عِذْقٌ بِيَثْرِبَ، فَلْتَصْدُقْكُمْ أَنْفُسُكُمْ، أَفَتَرَوْنِي مَانِعاً نَفْسِي وَمُعْطِيَكُمْ؟؟ قَالَ: فَقَامَ إِلَيْهِ عَقِيلٌ كَرَّمَ اللهُ وَجْهَهُ فَقَالَ: فَتَجْعَلُنِي وَأَسْوَدَ فِي المَدِينَةِ سَوَاءً؟؟ فَقَالَ: اجْلِسْ مَا كَانَ هَاهُنَا أَحَدٌ يَتَكَلَّمُ غَيْرُكَ وَمَا فَضْلُكَ عَلَيْهِ إِلَّا بِسَابِقَةٍ أَوْ تَقْوَى.)). يعني محمد بن مسلم از حضرت صادق روايت مي‌کند که ان‌حضرت فرمود همين‌که اميرالمؤمنين علي(ع) زمامدار شد بر منبر برآمد و حمد و ثناي الهي را بجاي آورد آنگاه فرمود: بخدا قسم من از اين فيء و غنائم شما، درهمي را کم و زياد نمي‌کنم مادامي که نخلي براي من در مدينه برپا باشد بايد خودتان اين را باور کرده باشيد که ممکن نيست که من خودم را مانع شوم ولي بشما ببخشم در اين هنگام عقيل (برادر آن‌حضرت) برپاي خاست و گفت بخدا سوگند (با اين کيفيت) تو مرا با يک سياه در مدينه يکسان خواهي گرفت. حضرت بر او فرمود: بنشين. آيا در اينجا کسي غير از تو نبود که سخن گويد؟! ترا بر يک سياه چه فضيلتي است؟ آيا در سابقه به اسلام يا در تقوي؟ (يعني اگر فضيلتي براي کسي باشد در سبقت باسلام يا در تقوي است که مزد هر دو با خدا است).

د - در جلد هشتم بحارالانوار (ص393) چاپ تبريز از کتاب شريف کافي آورده‌است...((.. عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ العَقَبِيِّ رَفَعَهُ قَالَ: خَطَبَ أَمِيرُ المُؤْمِنِينَ (ع) فَحَمِدَ اللهَ وَأَثْنَى عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ: أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ آدَمَ لَمْ يَلِدْ عَبْداً وَلَا أَمَةً وَإِنَّ النَّاسَ كُلَّهُمْ أَحْرَارٌ وَلَكِنَّ اللهَ خَوَّلَ بَعْضَكُمْ بَعْضاً فَمَنْ كَانَ لَهُ بَلَاءٌ فَصَبَرَ فِي الخَيْرِ فَلَا يَمُنَّ بِهِ عَلَى اللهِ عَزَّ وَجَلَّ أَلَا وَقَدْ حَضَـرَ شَيْ‏ءٌ وَنَحْنُ مُسَوُّونَ فِيهِ بَيْنَ الأَسْوَدِ وَالأَحْمَرِ فَقَالَ مَرْوَانُ لِطَلْحَةَ وَالزُّبَيْرِ مَا أَرَادَ بِهَذَا غَيْرَكُمَا قَالَ فَأَعْطَى كُلَّ وَاحِدٍ ثَلَاثَةَ دَنَانِيرَ وَأَعْطَى رَجُلًا مِنَ الأَنْصَارِ ثَلَاثَةَ دَنَانِيرَ وَجَاءَ بَعْدُ غُلَامٌ أَسْوَدُ فَأَعْطَاهُ ثَلَاثَةَ دَنَانِيرَ فَقَالَ الأَنْصَارِيُّ: يَا أَمِيرَ المُؤْمِنِينَ! هَذَا غُلَامٌ أَعْتَقْتُهُ بالأَمْسِ تَجْعَلُنِي وَإِيَّاهُ سَوَاءً فَقَالَ: «إِنِّي نَظَرْتُ فِي كِتَابِ اللهِ فَلَمْ أَجِدْ لِوُلْدِ إِسْمَاعِيلَ عَلَى وُلْدِ إِسْحَاقَ فَضْلًا»)).

مضمون حديث شريف آن‌است که اميرالمؤمنين(ع) خطبه‌اي خواند پس حمد خدا را کرد و ثنا بر وي گفت آنگاه فرمود: ايها الناس همانا آدم فرزندي بحالت برده و کنيز نياورده در حقيقت همه مردم آزادند وليکن اين يک سنت غلطي است که در ميان شماها رايج شده و پاره‌اي بپاره‌اي بزرگي مي‌فروشد پس کسي را که آزمايشي پيش آيد و در آن صبر کند نبايد بر خداي جليل و عزيز منت گذارد. آگاه باشيد مقداري مال موجود است ما آن را بنحو مساوي بر سفيد و سياه تقسيم مي‌کنيم. مروان بطلحه و زبير گفت: مقصودي غير از شما ندارد، راوي گفت: آنگاه حضرت بهر کس سه دنيار داد بمردي از انصار نيز سه دينار داد و پس از آن غلام سياهي آمد حضرت به او هم سه دينار داد آن مرد انصاري بحضرت عرض کرد يا اميرالمؤمنين اين غلامي است که من ديروز او را آزاد کردم آيا مرا و او را يکسان مي‌گيري؟ حضرت فرمود: «من بکتاب خدا نظر کردم در آن راي فرزندان اسمعيل نسبت به فرزندان اسحق فضيلتي نيافتم».

اين شعار علي است که از ايمان علي بکتاب خدا مايه و منشأ گرفته‌است که فرزندان اسماعيل که زبدة آنها قريش و بني‌هاشمند بر فرزندان اسحق که آن روز و امروز، پست‌ترين آنها يهودند فضيلتي از جهات مادي نيست و همه بايد يکسان بخورند و يکسان بپوشند و يکسان زندگي کنند تا به پروردگار خود برگردند و هر کس به سزاي اعمال نيک و بد خود برسد.

ه‍ - علامه مجلسي در جلد هشتم بحارالانوار (ص367، چاپ تبريز) و ابن‌اثير در «کامل‌ التواريخ» داستان بيعت آن‌حضرت را بعد از قتل عثمان آورده‌است تا آنجا که مي‌نويسد: ((فَلَمَّا أَصْبَحُوا يَوْمَ الْبَيْعَةِ وَهُوَ يَوْمُ الجُمُعَةِ حَضَرَ النَّاسُ المَسْجِدَ وَجَاءَ عَلِيٌّ (ع) فَصَعِدَ المِنْبَرَ وَقَالَ: أَيُّهَا النَّاسُ عَنْ مَلَإٍ وَإِذْنٍ إِنَّ هَذَا أَمْرُكُمْ لَيْسَ لِأَحَدٍ فِيهِ حَقٌّ إِلَّا مَنْ أَمَّرْتُمْ وَقَدِ افْتَرَقْنَا بِالْأَمْسِ عَلَى أَمْرٍ وَكُنْتُ كَارِهاً لِأَمْرِكُمْ فَأَبَيْتُمْ إِلَّا أَنْ أَكُونَ عَلَيْكُمْ أَلَا وَإِنَّهُ لَيْسَ لِي دُونَكُمْ إِلَّا مَفَاتِيحُ مَا لَكُمْ مَعِي وَلَيْسَ لِي أَنْ آخُذَ دِرْهَماً دُونَكُمْ فَإِنْ شِئْتُمْ قَعَدْتُ لَكُمْ وَإِلَّا فَلَا آخُذُ عَلَى أَحَدٍ فَقَالُوا نَحْنُ عَلَى مَا فَارَقْنَاكَ عَلَيْهِ بِالْأَمْسِ فَقَالَ اللَّهُمَّ اشْهَد)). يعني: همين‌که مردم روز بيعت را صبح کردند و آن روز جمعه بود همه مردم حاضر شدند و اميرالمؤمنين علي(ع) بر بالاي منبر برآمد پس فرمود: ايها الناس از نزديک و دور، اين امر حکومت شما را کسي حق ندارد مستبدانه صاحب شود جز آن کسي را که شما امارت و زمامداري دهيد و مرا نمي‌رسد که بدون شما درهمي اخذ کنم. اگر مي‌خواهيد من از زمامداري صرفنظر کرده کناري مي‌نشينم وگرنه هيچکس را بر هيچکس مزيتي نيست مردم گفتند ما بهمان قول و قراريم که ديروز با تو کرديم، پس حضرت عرض کرد خدايا تو گواه باش. 

آنگاه داستان اعتراض طلحه و زيبر را بآن حضرت در خصوص تسويه عطاء آورده‌است که طلحه و زبير بآن حضرت عرض کردند: ((خِلَافَكَ عُمَرَ بْنَ الخَطَّابِ فِي الْقَسْمِ. إِنَّكَ جَعَلْتَ حَقَّنَا فِي الْقَسْمِ كَحَقِّ غَيْرِنَا وَسَوَّيْتَ بَيْنَنَا وَبَيْنَ مَنْ لَا يُمَاثِلُنَا فِيمَا أَفَاءَ اللهُ تَعَالَى بِأَسْيَافِنَا وَرِمَاحِنَا وَأَوْجَفْنَا عَلَيْهِ بِخَيْلِنَا وَرَجِلِنَا وَظَهَرَتْ عَلَيْهِ دَعَوْتُنَا وَأَخَذْنَاهُ قَسْراً وَقَهْراً مِمَّنْ لَا يَرَى الْإِسْلَامَ إِلَّا كَرْهاً)). يعني از جمله اعتراضات ما بر تو اينست که تو بر خلاف عمربن‌الخطاب در تقسيم اموال، حق ما را چون حق ديگران قرار داده و بين ما و کساني که هم‌شأن ما نيستند و اسلام را جز از روي کراهت نپذيرفتند در آنچه از اموال که خداوند تعالي بوسيله شمشيرها و سر نيزه‌هاي ما غنيمت داد و ما بر آن غنايم با اسبان و نيروي خود تاختيم و دعوت ما بر آن ظهور يافت و آنها را جبراً و قهراً بزور شمشير گرفتيم يکسان و مساوي گرفتي. 

بعد از آنکه حضرت جواب اعتراضات آنها را مفصلاً داد آنگاه در خصوص تق