ن، در آن شب در باغ‌هايشان آتش برافروخته و گرداگرد آن جمع شده بودند و تعداد و توان زيادي داشتند….(3) 
---------------------------------------------------------------------------------------------
1) نگاه كنيد به: الإصابة في تمييز الصحابة (6/223) شماره‌ي8400
2) نگاه كنيد به: ديوان الردة، ص81
3) نگاه كنيد به: الكامل في التاريخ (2/48)اسود عنسي پس از آن‌كه بر يمن دست يافت و ادعاي پيغمبري كرد، ابومسلم خولاني را احضار نمود و به او گفت: «آيا گواهي مي‌دهي كه من، پيامبر خدا هستم؟» ابومسلم گفت: «نمي‌شنوم چه مي‌گويي؟» اسود پرسيد: «آيا شهادت مي‌دهي كه محمد(ص) رسول خدا است؟» ابومسلم گفت: آري. هرچند كه اسود درباره‌ي پيامبري خود سؤال مي‌كرد، ابومسلم خود را به كري مي‌زد و جوابش همان بود كه بار اول گفت. اسود، دستور داد آتش بزرگي برافروزند و ابومسلم را در آن بيندازند. اما آتش، هيچ آسيبي به ابومسلم نرساند. به اسود گفتند: «او را از خودت دور كن و به جاي ديگري تبعيدش نما كه پيروانت را بر ضد تو خراب مي‌كند.» اسود به ابومسلم دستور داد كه يمن را ترك كند؛ ابومسلم رحمه الله نيز رهسپار مدينه شد و زماني به مدينه رسيد كه رسول‌خدا(ص) وفات كرده بودند و ابوبكر صديق(رض) جانشين آن حضرت شده بود. ابومسلم، شترش را در مسجد خواباند و وارد مسجد شد و كنار ستوني به نماز ايستاد. عمر بن خطاب(رض) او را ديد و پرسيد: «از كدام قبيله‌اي؟» ابومسلم گفت: «از يمن هستم.» عمر فاروق(رض) سؤال كرد: «آن مردي كه توسط دروغ‌گوي يمن به آتش افتاد، چه شد؟» ابومسلم عبدالله خولاني گفت: «او، همين بنده‌ي خدايي است كه در لباسش پيش تو ايستاده.» عمر(رض) فرمود: «تو را به خدا سوگند كه تو، همان مردي؟» عبدالله خولاني گفت: «آري، خدا مي‌داند كه من، همان شخصي هستم كه اسود او را در آتش انداخت.» عمر فاروق(رض) او را در آغوش گرفت و گريست و سپس او را به نزد ابوبكر صديق(رض) برد و او را ميان خود و ابوبكر(رض) نشاند و فرمود: «خدا را شكر كه مرا آن‌قدر زنده نگه‌داشت كه در امت محمد(ص) كسي را ببينم كه چون ابراهيم خليل الله(جل جلاله) در آتش افتاده و نسوخته است.»(1) 
آري! اين كرامت بزرگ‌مرد نيكي است كه بر حدود و شريعت الهي استقامت ورزيد و دوستي و دشمنيش را به رضاي خداي متعال قرار داد و در هر حال و هر كاري بر او توكل نمود و بدين‌سان خداي متعال، او را در گفتار و كردارش درست و شايسته گردانيد و در شرايطي سخت، به او آرامش و اطمينان بخشيد و چنين كرامتي به او ارزاني داشت. خداي متعال مي‌فرمايد:(أَلا إِنَّ أَوْلِيَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ(62) الَّذِينَ آمَنُواْ وَکَانُواْ يَتَّقُونَ(63) لَهُمُ الْبُشْرَى فِي الْحَياةِ الدُّنْيَا وَفِي الآخِرَةِ لاَ تَبْدِيلَ لِکَلِمَاتِ اللّهِ ذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ(64)) (يونس: 62-64)
يعني: «بدانيد كه بر دوستان خدا، ترسي نيست و غمگين نيز نمي‌شوند. آنان كه ايمان آورده و تقوا پيشه كرده‌اند. براي آنان در زندگي دنيا و در آخرت، مژده‌(ي رستگاري) است. سخنان خدا (و وعده‌هايي كه از زبان پيامبران به مردم داده،) تخلف‌ناپذير است. اين (كه بنده‌اي به وعده‌هاي الهي دست يابد،) رستگاري بزرگي است.»
------------------------------------------------------------------------------------------------
1) أسد الغابة (6/304) شماره‌ي6247؛ الأستيعاب (4/1758)ابوبكر صديق(رض) دور‌انديش بود و همواره عاقبت امور را مد نظر داشت و به همين خاطر نيز همواره تصميم‌هاي درست و بجايي مي‌گرفت و درست و به‌موقع، عفو و گذشت پيشه مي‌كرد. وي، خيلي مشتاق بود تا تمام افراد و قبايل، زير پرچم اسلام جمع شوند و از اين‌رو از روي حكمت و فرزانگي، از جرم رؤسا و سركردگان قبايلي كه دوباره حق را پذيرفتند، درگذشت. ابوبكر صديق(رض) پس از آن‌كه قبايل از دين برگشته‌ي عرب را با عزم و اراده‌اي تسليم‌ناپذير، سركوب كرد و توان و قدرت حكومت اسلامي را به رخ آن‌ها كشيد، سزاوار دانست تا برخوردي نرم و آرام با رييسان و سركردگان آشوب‌گر و از دين برگشته داشته باشد تا از نفوذشان درميان قبايل براي مصلحت اسلام و مسلمانان استفاده كند و به همين خاطر نيز مجازات‌هاي سنگيني درباره‌ي آن‌ها اِعمال نكرد(1)  و بلكه از اشتباهاتشان درگذشت و برخورد نيكي با آنان نمود. از آن جمله مي‌توان اشاره كرد به قيس بن يغوث مرادي و عمرو بن معديكرب كه هر دو از بزرگان و سران عرب بودند و در شجاعت و سواركاري زبان‌زد و نام‌آور. بر ابوبكر صديق(رض) سخت و دشوار بود كه به آن‌ها آسيبي برساند و يا آن‌ها را از بين ببرد؛ چراكه آن حضرت(رض) خيلي مشتاق بود كه آنان، اسلام بياورند و به بركت اسلام، از تباهي و نابودي رها شوند و از شك و دودلي در انتخاب اسلام و يا ارتداد، نجات يابند. ابوبكر صديق(رض) به عمرو بن معديكرب چنين فرمود: «تو از اين خفت و خواري شرم نداري كه هر روز دربند يا شكست‌خورده هستي؟! تو اگر ياري‌گر دين خدا بودي، خداي متعال نيز تو را بلند مي‌كرد و جايگاه والايي به تو ارزاني مي‌داشت.» عمرو گفت: «پس از اين، حتماً دين خدا را ياري مي‌كنم و هرگز از دين برنمي‌گردم.» ابوبكر صديق(رض) عمرو بن معديكرب را آزاد كرد؛ عمرو نيز هرگز از دين برنگشت و بلكه مسلمان خوبي شد كه بعدها نقش زيادي در فتوحات اسلامي داشت. قيس هم از گذشته‌اش پشيمان شد و ابوبكر صديق(رض) عفوش نمود. گذشت ابوبكر صديق(رض) از اين دو پهلوان نام‌دار يمن، پيامدهاي نيكي به دنبال داشت كه از آن جمله تسخير دل‌هاي اقوام و نزديكانشان بود كه منجر به بازگشت دوباره‌ي آنان به اسلام شد. ابوبكر صديق(رض) اشعث بن قيس را نيز بخشيد(2)  و اين‌چنين توانست دل‌ها را شكار كند و آن‌ها را به تصرف خويش درآورد. پيامد گذشت ابوبكر صديق(رض) اين شد كه همين افراد، بعدها ياري‌گر اسلام و مسلمانان شوند و در پهنه‌ي قدرت اسلام و مسلمانان، تأثير بسياري داشته باشند.(3)
-------------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاريخ الدعوة إلي الإسلام، ص256
2) الصديق أول الخلفاء، ص115و116
3) تاريخ الدعوة إلي الإسلام، ص256ابوبكر صديق(رض) عكرمه بن ابوجهل را براي جنگ با مسيلمه اعزام كرد و در پي او شرحبيل بن حسنه(رض) را نيز گسيل فرمود. عكرمه(رض) شتاب كرد و نتيجه‌ا‌ش، اين شد كه از بني‌حنيفه شكست بخورد. عكرمه(رض) نامه‌اي به ابوبكر صديق(رض) فرستاد و او را از ماجرا باخبر كرد. ابوبكر(رض) در پاسخ عكرمه(رض) چنين نوشت: «اي پسر مادر عكرمه! نه من، تو را بر اين حال ببينم و نه تو مرا اين چنين ببيني. اينك نيز برنگرد كه مردم را سست و خوار مي‌كني؛ بلكه به راهت ادامه بده تا به قبايل (حذيفه) و (عرفجه) برسي و با اهل عمان و مهره بجنگي و چون به آن‌ها پرداختي، همراه لشكرت به راه خود ادامه بده و به هر قبيله‌اي كه گذشتيد، آن را (به جنگ يا اندرز) سرو سامان دهيد تا شما و مهاجر بن ابي‌اميه در يمن و حضرموت به هم بپيونديد.»(1) 
آن‌چه در اين‌جا قابل لحاظ است، اين‌كه ابوبكر صديق(رض) براي نبرد با مسيلمه