ف و شكست روحي كند؛ به همين خاطر سعي نمود توان نظامي قريش را بزرگ جلوه دهد و چنان وانمود كند كه پيروزي نهايي، از آنِ قريش است. او كوشيد تا با فتنه‌گري، در صفوف مسلمانان رخنه افكند و با توصيف ياران و اطرافيان پيامبر(ص) به فرومايگي، فضاي حاكم بر روابط پيامبر(ص) و يارانش را غيرقابل اعتماد نشان دهد و چنين وانمود كند كه روزي ياران محمد(ص)، او را تنها مي‌گذارند. واكنش ابوبكر(رض) به‌گونه‌اي بُرنده و جدي بود كه جنگ رواني عروه را در هم شكست. واكنش و موضع ابوبكر(رض) در مقابل عروه در نهايت عزت و سرافرازي ايماني بود؛ چرا‌كه خداوند متعال مي‌فرمايد:(وَلاَ تَهِنُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَأَنتُمُ الأَعْلَوْنَ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِينَ) (آل‌عمران:139) يعني: «سست وزبون نشويد كه شما غالب و برتريد اگر به راستي مؤمن باشيد.»
--------------------------------------------------------------------------------------
1) تاريخ الدعوة إلي الإسلام، ص137
2) بظر، پاره‌گوشت ميان فرج زن را گويند و لات، نام بت ثقيف بوده است.
3) بخاري، كتاب الشروط في الجهاد(3/273) شماره‌ي2732
4) ابوبكر الصديق از محمد مال الله، ص350هنگامي كه نتيجه‌ي مذاكرات مشركان به سركردگي سهيل بن عمرو با رسول‌خدا(ص) بر اين شد كه با هم صلح كنند، ابوبكر(رض) به طور كامل و بدون هيچ قيل و قالي توافق رسول‌خدا(ص) را با مشركان پذيرفت؛ با آن‌كه شرايط صلح‌نامه به گونه‌اي بود كه به ظاهر در حق مسلمانان ظلم و اجحاف شده بود، اما ابوبكر(رض) به يقين مي‌دانست كه رسول‌خدا(ص) خودسرانه و از روي هوا و هوس سخن نمي‌گويد و يقيناً خداوند، او را از فرجام كاري كه مي‌كند، آگاه كرده است(1).  تاريخ‌نگاران چنين نگاشته‌اند كه عمر بن خطاب(رض) به‌قدري با شرايط و مفاد صلح حديبيه مخالف بود كه به رسول‌خدا(ص) گفت: «مگر شما رسول خدا نيستيد (كه اين چنين اجازه مي دهيد عنوان رسول الله را از بندهاي قرارداد، حذف كنند؟)» رسول‌خدا(ص) فرمودند:«بله؛» عمر(رض) گفت: «مگر ما مسلمان نيستيم؟» فرمودند: «چرا؛» عمر(رض) دوباره گفت: «مگر آن‌ها مشرك نيستند؟» رسول‌خدا(ص) فرمودند: «بله، (آنان مشركند.)‌» عمر(رض) گفت: «پس چرا با وجودي كه خدا به خاطر اين دين به ما عزت داده، خفت و خواري را بپذيريم؟» رسول‌خدا(ص) فرمودند: (إنّي رسول اللَّهِ و لست أعصيهِ) يعني:« من، پيامبر خدا هستم و خدايم را نافرماني نمي‌كنم.» و به روايت ديگري فرمودند: (أنا عبداللّه و رسولُه، لن أخالفَ أمرَه و لنْ يُضيعَني) يعني: «من، بنده و فرستاده‌ي خدا هستم و با فرمان او مخالفت نمي‌ورزم و قطعاً او نيز مرا ضايع نمي‌كند.»(2)  عمر(رض) گفت: «مگر شما پيش از اين به ما نمي‌گفتيد كه به طواف خانه‌ي خدا مي‌رويم؟» رسول‌خدا(ص) فرمودند: «بله (من به شما گفتم كه به طواف خانه‌ي خدا مشرف مي‌شويم؛) اما آيا گفتم، همين امسال؟» عمر(رض) گفت: «‌نه» و سپس به نزد ابوبكر(رض) رفت و همان گفته‌ها را تكرار كرد؛ ابوبكر صديق(رض) فاروق را نصيحت كرد و از او خواست تا از اين قيل و قال دست بردارد و بدون چون و چرا به خواست خدا و رسول راضي شود. ابوبكر به عمر گفت: «بي‌چون و چرا اين عمل رسول‌خدا(ص) را بپذير؛ چراكه او پيامبر خدا است و با حكم خدا مخالفت نمي‌ورزد و قطعاً خداوند نيز ضايعش نمي‌كند.»(3)  با آن‌كه ابوبكر(رض) از پاسخ رسول‌خدا(ص) به عمر(رض) بي‌اطلاع بود، همانند گفته‌هاي رسول اكرم(ص) را براي عمر(رض) تكرار نمود كه اين، نشان‌گر كمال وفاق و هم‌بستگي ابوبكر(رض) با رسول‌خدا(ص) مي‌باشد. قطعاً ابوبكر(رض) در اين فضيلت، بر عمر(رض) سبقت گرفته است؛ چراكه بر خلاف عمر(رض) در مورد بندهاي پيمان سازش، بي‌چون و چرا پيامبر معصوم را تأييد نمود وتنها به ظاهر مفاد قرارداد نگاه نكرد(4). 
صلح حديبيه، مقدمه‌ي ظفر و پيروزي مسلمانان و بلكه پيروزي بزرگي بود كه ابوبكر صديق(رض) درباره‌اش فرموده است: «در اسلام هيچ پيروزي و فتحي بزرگ‌تر از حديبيه وجود ندارد؛ در آن روز ذهن و خرد مردم از درك آن‌چه ميان محمد(ص) و خدايش مي‌گذشت، بازماند و مردم، بر اساس عادت بشري خود، در اين‌باره نيز زود قضاوت كردند؛ اما خداي متعال، همانند بندگانش عجله نمي‌كند و هر كاري را به‌موقع به سرمنزل مقصود مي‌رساند. من، در حجه الوداع به سهيل بن عمرو نگريستم كه در قربانگاه به بهانه‌ي نزديك كردن شتر قرباني به رسول‌خدا(ص) خودش را به آن حضرت نزديك مي‌كرد؛ رسول‌خدا(ص) كه به دست مبارك خويش شتر قرباني نمودند، به حلّاق (موي‌تراش) امر فرمودند كه موهايشان را بتراشد. سهيل(رض) موهاي آن حضرت را برمي‌داشت و بر ديده‌هايش مي‌نهاد. در آن هنگام به ياد روز حديبيه افتادم كه او از طرف اهل مكه براي بستن پيمان صلح آمده بود و از نوشتن بسم الله الرحمن الرحيم و محمد رسول الله در متن صلح‌نامه امتناع مي‌ورزيد؛ لذا خدا را شكر گفتم كه او را به اسلام هدايت فرمود»(5)  و از دوستداران و شيفتگان رسول‌خدا(ص) قرار داد.
ابوبكر صديق(رض) درميان صحابه از خرد، فهم و هوش بيش‌تري برخوردار بود(6)  و مسايل را بهتر درك مي‌كرد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاريخ الدعوة إلي الإسلام، ص138
2) مرجع سابق؛ تاريخ طبري (2/364)
3) السيرة النبوية از ابن‌هشام (3/346)
4) الفتاوي از ابن‌تيميه (11/117)
5) نگاه كنيد به خطب ابي‌بكر از محمد احمد عاشور، ص117
6) تاريخ الخلفاء از سيوطي، ص61رسول‌خدا(ص) براي جنگ با يهوديان خيبر آماده شدند و قلعه‌هايشان را به محاصره درآوردند. نخستين فرماندهي كه براي فتح دژهاي خيبر گسيل شد، ابوبكر صديق(رض) بود. اما قلعه‌ها فتح نشد و ابوبكر(رض) بازگشت. سپس عمر(رض) گسيل شد و بي‌آن‌كه قلعه‌ها فتح شوند، بازگشت. رسول‌خدا(ص) فرمودند: (لأعطينَّ الرايةَ غدًا يحبُّ اللَّهَ و رسولَه) يعني: «فردا پرچم را به شخصي مي‌دهم كه خدا و رسول را دوست دارد….» آن شخص علي بن ابي‌طالب(رض) بود(1).  برخي از ياران پيامبر(ص) پيشنهاد كردند، نخل‌هاي يهوديان را قطع كنند تا در ميانشان سستي بيفكنند؛ رسول‌خدا(ص) نيز اين پيشنهاد را پذيرفتند. مسلمانان، به قصد بريدن نخل‌هاي خيبر حركت كردند؛ اما ابوبكر(رض) به حضور پيامبر اكرم(ص) رفت و پيشنهاد كرد كه درختان خرما را قطع نكنند؛ چراكه معتقد بود چه با يهوديان صلح كنند و چه بر آنان ظفر يابند، اين كار به ضرر خود مسلمانان است. رسول اكرم(ص) پيشنهاد ابوبكر(رض) را پذيرفتند و درميان مسلمانان بانگ برآوردند كه درختان خرما را قطع نكنيد(2).
------------------------------------------------------------------------------------------
1) فتوح البلدان (1/26)
2) المغازي از واقدي (2/644)اياس بن سلمه به نقل از پدرش مي‌گويد: رسول‌خدا(ص) ابوبكر(رض) را به سريه‌ي نجد گسيل فرمودند و او را امير ما تعيين نمودند. شبانه به گروهي از هوازن شبيخون زديم. من به دست خود هفت تن از مشركان را كشتم. در آن سريه شعارمان اين بود: «بميران، بميران.»(1) 
----------------------------------------------------------------------------------------------
1) الطبقات الكبري (1/124) ؛ ابو