سپس شب ديگري با او بيرون آمدم در حالي كه مردم به جماعت واحدي نماز مي خواندند. عمر گفت اين خوب بدعتي است و آنان كه در اين ساعت مي خوابند بهترند از آنان كه به قيامند. مقصود او نماز آخر شب بود و اين اجتماع نبود مگر اول شب، پس آنرا بدعت ناميد نه بدعت شرعي كه ضلالت است بلكه مقصود امر تازه اي است و اگر بدعت بود هر آئينه علي آنرا در كوفه باطل ميكرد. بلكه از علي روايت شده كه گفت خدا قبر عمر را نوراني كند چنانچه مساجد ما را بر ما نوراني كرد. و از عبدالرحمن السلمي روايت شده كه علي قراء را در ماه رمضان طلبيد و امر كرد مردي از ايشان با مردم بيست ركعت نماز بخواند و علي وتر را با ايشان مي خواند و از عرفجه ثقفي روايت شده كه علي بن ابي طالب به قيام ماه رمضان امر ميكرد و بيراي مردان امام يو براي زنان امامي قرار ميداد و من امام زنان بودم. بيهقي در سنن خود اين دو روايت را آورده است. و اما نماز ضحي پس خود پيغمبر صلى الله عليه و سلم  در اين ترغيب فرمود چنانكه حديث صحيح وارد شده است.رافضي گويد: عثمان كارهاي را كرد كه ناروا بود تا اينكه مسلمانان همگي بر او انكار كرده و اجتماع بر كشتن او كردند گفتيم اين از ناداني و افترايي تو است چرا مردم عثمان را بيعت كردند و در بيعتش هيچ يك نفري و يا دو تخلف نكردند چنانچه نصف مردم از بيعت ديگر تخلف كردند پس كه بر كشتن عثمان اجتماع كرد؟ آيا ايشان نبودند مگر گروهي از صاحب شر و جور و در كشتن او هيچ يكي از سابقين داخل نشد.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:210.txt">قسمت اول</a><a class="text" href="w:text:211.txt">قسمت دوم</a></body></html>همچنان رافضيها كساني كه به طرفداري علي رضى الله عنه  مي جنگيدند مانند اشتر و محمد بن ابي بكر را از عمر و ساير سابقين بهتر ميدانند، مسلمان اگر با نصراني مناظره كند نمي تواند درباره ي عيسي عليه السلام جز سخن حق چيزي بگويد، برخلاف اگر نصراني اي با يهودي مناظره كند نميتواند شبهه ي يهودي را جز با جواب مسلمان رد كرده و پس كند، زيرا اگر او به ايمان به محمد صلى الله عليه و سلم  خوانده شود، و بعداً با امري به نبوت او طعن كند پس يهودي برايش طعن بزرگتر از آن خواهد گفت، زيرا كه دلايل نبوت محمد صلى الله عليه و سلم  بزرگتر و واضح تر از دلايل نبوت عيسي عليه السلام است، و نيز نبوت محمد صلى الله عليه و سلم  دورتر از شكوك و شبهات نسبت به دوري نبوت عيسي عليه السلأم از آن است، و چنين است امر يك سني در مقابل رافضي در مورد ابوبكر و علي رضى الله عنه ، زيرا يك رافضي هرگز نمي تواند ايمان، عدالت، و دخول جنت، علي رضى الله عنه  را به تنهايي ثابت كند و عدالت، ايمان و دخول جنت ابوبكر و عمر رضى الله عنه  را رد كند، اگر اين امور را به تنهايي براي علي رضى الله عنه  ثابت كند دليل او را ياري نمي كند، همچنان اگر يك نصراني بخواهد كه نبوت عيسي عليه السلام را ثابت كند چنين نمي تواند مگر اينكه نبوت محمد صلى الله عليه و سلم  را نيز ثابت كند، و اگر بخواهد به تنهايي نبوت عيسي عليه السلام را ثابت كند دليل او را ياري نمي كند.
و اگر خوارج و نواصب كه علي را كافر و فاسق و ظالم مي دانستند، به شيعه بگويند كه علي ظالم و طالب خلافت و دنيا بود و با شمشير بر سر خلافت و رياست جنگها كرد و هزاران نفر از مسلمين را در اين راه به قتل رسانيد تا از خلافت انفرادي عاجز شد و اصحابش از دورش متفرق گرديدند و او را تكفير و در روز نهروان با او جنگ كردند، اگر اين سخن نواصب فاسد باشد پس كلام رافضيان در حق ابوبكر فاسدتر است. زيرا همان روش و استدلالي كه ايشان در باره ي ابوبكر و عمر بكار مي برند از جانب خوارج و نواصب نيز متوجه ايشان خواهد شد.
در تاريخ است كه چون ابوبكر باقلاني بعنوان سفير به قسطنطنيه رفت قدر او را شناختند و ترسيدند مبادا براي سلطان قيصر تعظيم نكند و خم نشود، پس او را از درب كوچكي داخل كردند تا بحال منحني وارد شود، و او به اين حيله متوجه گرديد و با پشت خود وارد شد؛ پس آنان خواستند از مسلمين عيب جويي كنند، يكي گفت: ((درباره ي زوجه ي پيغمبر شما چه گفته شده (مقصود تهمت و قصه افك عايشه رضى الله عنه  بود)؟! باقلاني گفت: آري، به دو نفر افتراء به زنا زده شده، يكي حضرت مريم و يكي حضرت عايشه، اما مريم اولاد آورد در حاليكه بدون شوهر و با كره بود، و اما عايشه فرزندي نياورد با اينكه شوهر داشت، آن مرد نصراني مبهوت و عاجز ماند و معلوم شد كه پاكي عايشه رضى الله عنه  مسلم تراز پاكي مريم است.
پس مردم به اختيار خود با ابوبكر بيعت نمودند نه از ترس شمشير و نه به طمع مال دنيا، هيچ يك از نزديكان خود را پست و مقام نداد، او تمام كارهاي اسلامي را منظم نمود، مال بسياري در راه خدا انفاق نمود و براي ورثه ي خويش چيزي باقي نگذاشت، در حاليكه يك قطيفه و يك كنيز و يك شتر بيش نداشت وصيت كرد تا هر چه دارد به بيت المال بدهند، آري اين چنين رفتار كرد، تا اينكه گفته شد اي ابوبكر خدا تو را رحمت كند كه امراي پس از خودت را به زحمت افكندي، مسلماني بخاطر امارت تو كشته نشد، بلكه با مرتدين و كفار قتال كردي و چون حال احتضار تو را فرا رسيد مرد با قوت و امين و بزرگي مانند عمر را جانشين خود نمودي نه براي خويشي نسب و نه بخاطر دنيا، بلكه براي كوشش و خيرخواهي مسلمين. پس از فراست و نظر او ستايش شده كه كسي را كانديد كرد كه شهرهاي كفار را فتح كرد و ديوان حساب نصب نمود، و بيت المال را پركرد، و عدل او شامل عموم مردم شد، با اينكه پيرو رفيق خود ابوبكر بود، و همچون او از نظر معيشت در سختي زندگي نمود و به خويشان خود سرپرستي كاري را واگذار ننمود، سپس عاقبتش به شهادت ختم شد. حال اگر شما رافضيان بگوييد تمام اينها براي رياست دنيا بود، در برابر قول ناصبي كه مي گويد: ((علي رضى الله عنه  طالب دنيا و رياست بود و بخاطر امارت خود با مسلمين جنگيد ولي با كفار جنگي نكرد و شهري را فتح ننمود)) چه پاسخي داريد؟ اگر بگوييد، اين كارها را علي رضى الله عنه  براي خدا كرد و در امر خدا مسامحه ننمود بلكه او مجتهد مصيب و ديگران خطا كار بودند گوييم: كساني كه قبل از او بودند بهتر و از شبهه ي طلب رياست دورتر بودند. و شبهه ي ابو موسي كه با عمرو بن العاص بر عزل علي و معاويه و در گذاشتن امر خلافت به شوري موافقت كرد كجا و شبهه ي عبدالله بن سبا و امثال او كه قائل به عصمت، الوهيت و نبوت علي شدند كجا؟ در همه ي اين موارد رافضي اگر ايمان و عدالت ابوبكر و عمر رضى الله عنه  را نفي كند از اثبات آن به علي رضى الله عنه  عاجز مي ماند و اگر به اخبار متواتر اسلام و هجرت و جهاد علي رضى الله عنه  استدلال كند، پس همين تواتر در حق ابوبكر موجود است. و اگر بگوييد آنان منافق و در باطن دشمن و مفسد بودند، پس همين سخنان را خوارج نيز مي توانند در باره ي علي رضى الله عنه  بگويند كه او با پسر عمويش پيامبر صلى الله عليه و سلم  حسادت داشت و در خانواده ي او عداوت مي ورزيد و مي خواست دين او را فاسد كند پس چون به خلافت رسيد و تمكن پيد