اتي كه به او و اصحاب او وارد ساخته اند آيا تلافي خواهد نمود؟ چون رسول خدا صلى الله عليه و سلم  طواف نمود، آمد درب كعبه ايستاد در حاليكه مشركين و مؤمنين در آنجا جمع بودند، پس با صداي بلند فرمود: ماذا تقولون؟   در حق من چه گمان داريد؟ سهيل بن عمرو جواب داد. ((نقول خيراً و نظن خيراً أخ كريم و ابن اخ كريم)) درباره ي تو خير ميگوييم و گمان خير داريم، پس رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((اقول كما قال اخي يوسف لا تثريب عليكم اليوم)). يعني همان سخني را كه برادرم يوسف به برادران خود كه او را آزارها دادند ميگويم كه امروز هيچ سرزنشي بر شما نيست، ((انتم الطلقاء)) شما رهاييد و مردم مكه را آزاد كرد، همين رها شدگان و آزاد شدگان مسلمان شدند، و بسياري از آنان از خوبان مسلمين شدند و اسلام را ترويج دادند، و رسول خدا صلى الله عليه و سلم  به سهيل و مانند او به هريك صد شتر براي تأليف قلوبشان از غنائم جنگ حنين عطا كرد) و معاويه از آن جمله اسلامش نيكو گرديد، و عمر رضى الله عنه  او را پس از برادرش يزيد والي شام ساخت. و عمر رضى الله عنه  كسي نبود كه بي جهت به كسي توجه كند، او در راه خدا از ملامت مردم خوف و وحشتي نداشت. و ابوسفيان را قبل از آنكه مسلمان شود دوست نمي داشت و نسبت به او عداوتي عظيم داشت، چون عباس ابو سفيان را در فتح مكه نزد رسول خدا صلى الله عليه و سلم  آورد، عمر رضى الله عنه  بر قتل او كوشش مي كرد اگر عمر رضى الله عنه  اقرباء پروري مي كرد بايد اقربايش از بني عدي را به مناصب مي گماشت.پس ولايت دادن عمر رضى الله عنه  به پسر ابو سفيان سبب دنيوي نداشت، و اگر استحقاق امارت نداشت به او نميداد. معاويه بر شامات بيست سال امارت كرد و بيست سال ديگر سلطنت، و رعيت او را بخاطر احسان و حسن سياست او بسيار دوست ميداشتند حتي اينكه با علي قتال كردند با اينكه ميدانستند علي بهتر و خوبتر اولي به حق از او و امثال اوست، و لشكر معاويه به اين حقيقت اعتراف داشتند،( و معاويه قبل از حكمين مدعي امر حكومت براي خود نبود و خود را امير المؤمنين نمي ناميد و چنين ادعايي را پس از حكم حكمين مي نمود، لشكر او به او مي گفتند چگونه با علي قتال كنيم و حال آنكه تو سابقه و فضل علي را نداري و او نسبت به تو اولي است و معاويه نيز به اين حقيقت اعتراف مي نمود.) ولي ايشان با معاويه براي گمانشان كه قاتلان عثمان در لشكر علي رضى الله عنه  ميباشد همراهي كردند، و لذا شروع به جنگ نكردند تا اينكه آنان شروع كرده و قتال نمودند، و لذا اشتر نخعي گفت شاميان بر ما نصرت مييابند زيرا مايان اگر آغاز به جنگ نكنيم، و علي رضى الله عنه  از تمكين و قهر ظالمان لشكر عاجز بود و امراء و اعوان او بر آنچه امر مينمود موافقت نميكردند ولي اعوان معاويه با او موافق و همراه بودند.( و لشكر معاويه علي را به ظلمهايي متهم مي ساختند كه علي از آنها مبرا بود، و ايشان مي گفتند ما بيعت نمي كنيم مگر با كسي كه با ما به عدالت عمل كند و بر ما ظلم ننمايد و اگر ما با علي بيعت كنيم لشكر او بر ما ظلم خواهند نمود چنانكه به عثمان و علي ظلم كردند، و علي يا از عدل بر ما عاجز است يا آنرا به اجرا در نمي آورد و ما با كسي كه از اجراي عدالت عاجز است بيعت نمي كنيم و ائمه اهل سنت آن قتال را مورد امر نمي دانند و آنرا قتال واجب و يا مستحب ندانسته اند ولي كسي را كه در اجتهاد خطا نموده معذور مي دانند.) گويد: ((معاويه با علي قتال كرد در حالي كه علي چهارمين خلفاي نزد شان و امام بر حق بود و هر كس با امام بر حق قتال كند باغي و ظالم است)). گوييم: باغي گاهي بتأويل معتقد به حقانيت خود ميشود، گاهي ميداند باغي و متعمد است و گاهي بغي او مركب از تأويل و شهوت و شبهه مي باشد كه غالبا چنين است. بهر حال ايرادي نيست زيرا اهل سنت معاويه را منزه نميدانند و افضل از او را نيز منزه از خطاي نميدانند. حكايت مشهوري است از مسور بن مخرمه كه با معاويه خلوت كرد، معاويه به او گفت مرا خبر ده از ايراداتي كه بر من داريد؟ مسور مقداري از خطاهاي او را ذكر كرد. معاويه گفت آيا تو گناهاني داري؟ او گفت آري، معاويه گفت آيا اميدواري كه خدا آنرا بيامرزد؟ گفت آري، معاويه گفت چه چيز تو را اميدوارتر از من به رحمت خدا قرار داده؟ با آنكه من به رحمت و مغفرت خدا اميدوارم، بين خدا و غير خدا مخير نشدم مگر آنكه خدا را بر غير ترجيح دادم، و به خدا قسم آنچه را كه من متولي آنم از جهاد و اقامه ي حدود الهي و امر به معروف و نهي از منكر افضل از عمل تو است و من معتقد به ديني هستم كه خدا از اهل آن دين حسنات را قبول مي كند و از سيئات اهل آن ميگذرد.( بهر حال گاهي اسبابي مانند توبه و استغفار و حسنات و مصائب سبب دفع و محو گناهان مي شود.) به اضافه اگر خوارج و نواصب سؤال كنند چه دليلي بر عدالت علي داري؟ شما حجت و دليلي جز آنچه به تواتر از اسلام و عبادت علي رسيده نداريد، پس اگر بگويند همين تواتر نيز از ابوبكر و عمر و از عده اي كه شما در ايمان آنان اشكال داريد رسيده است، پس چه فرق بين ما و شما مي باشد. اگر به ظواهر قرآني احتجاج كنيد آيات قرآن شامل آنان و اينان هر دو ميباشد كه شما جماعت بسياري را از آيات خارج مي كنيد و اگر بگوييد به آنچه از صحابه در فضائل علي رسيده استدلال مي كنيم به تحقيق فضائل آنان نيز رسيده است، پس شما يا بايد همه را قبول كنيد و يا اگر طعن در صحابه داريد همه را رد كنيد. و اگر به بيعت مردم استدلال كنيد پس معلوم است كه بيعت مردم با خلفاي سه گانه هم بيشتر و هم اعظم است، زيرا اهل شام و بيشتر اهل مصر با علي بيعت نكردند.
به اضافه نواصب مي گويند علي باغي است زيرا با مسلمين براي خلافت قتال نمود و بر امان قتال نمود، و به قتال ابتداي كرد، و خونهاي امت را ريخت، و در دولت او شمشير بر سر امت كشيده شد ولي از كفار و مشركين خودداري مي شد. سپس خوارج هم شما و هم معاويه را مذمت مي كنند و عمرو بن عبيد و جماعتي از معتزله مي گويند در جنگ جمل يكي از دو طايفه لا بعينه فاسق بود. و اما در جنگ صفين، پس عمرو بن عبيد و واصل بن عطاء و ابو الهذيل علاف علي را در قتال با معاويه بر حق مي دانند. عده اي از خوارج گفته اند حق با علي بود. ولي چون حكمين را حكم قرار داد، كافر و مرتد گرديد. اگر گفته شود اصحاب صفين باغي بودند زيرا رسول خدا صلى الله عليه و سلم  به عمار گفت تو را گروه باغي مي كشند، گوييم اين خبر صحيح است و بعضي در آن قدح نموده اند و بعضي آنرا تأويل نموده و گفته است كه باغي در اين حديث به معني ((طالب)) است، كه اين چيزي نيست. و اما سلف مانند ابو حنيفه و مالك و احمد بن حنبل و غير ايشان گفته اند صحيح است كه باغي بودند ولي قتال با طايفه باغي شرط دارد و در اينجا واجد شرط نبود زيرا خدا به قتال با ايشان ابتداءًا امر نكرده بلكه فرموده: (وَإِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا فَإِنْ بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الْأُخْرَى فَقَاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيء