ش با همراهي خالد بن الوليد و بعضي ديگر از سرداران لشكر براي فتح شهرهاي ديگر شام و لبنان از قبيل حمص، حماه، لاذقيه، طرطوس و غيره آماده گرديد.
اينك ما اول همراه ابوعبيده و خالد به راه مي‌افتيم تا ببينيم اين فرمانده ماهر يعني ابوعبيده كه رسول الله او را امين الامت خواند و اين سردار كاردان يعني خالد كه نبي الله به او لقب سيف الله داد چه مي‌كنند و چگونه پيش مي‌روند.
------------------------------------------------
1) اذرعات يكي از شهرهاي قديمي اردن مي‌باشد كه نامش در كتب عهد قديم (ادرا) بوده است.
2) جرش از شهرهاي بزرگ اردن بود كه در دامنه كوه عجيون واقع شده؛ اين شهر روي خرابه‌هاي شهر بزرگي بنا شده كه گفته مي‌شود به امر اسكندر مقدوني ساخته شده بود. در دوره سلوكيها خيلي آباد بوده است. در 63 سال قبل از ميلاد به دست روميها افتاد. در سال 635 مسلمين بر آن تسلط يافتند.ابوعبيده با قوايش براي تسخير شهر حمص اقامتگاه اخير هراكليوس و تسلط بر شهرهايي كه در بين راه بود، حركت كرد و به محلي به نام مرج الروم در شمال شرقي دمشق رسيد. در اينجا ناگهان با لشكري روبرو گرديد كه معلوم بود هراكليوس آن را تحت فرمان سردار مشهوري به نام پترتئودر در اينجا مستقر كرده تا راه را بر روي مسلمين ببندند. ابوعبيده در مقابل اين لشكر توقف نمود تا بينديشد چه بايد كرد.
در همين هنگام نيز لشكري از سواران رومي تحت فرمان سردار ديگري از روم به نام شنس به كمك تئودر رسيد و در محلي كه كمي با جايگاه تئودر فاصله داشت، قرار گرفت و بدين ترتيب گذرگاه حمص بر روي ابوعبيده بستند.
پس از اين كه ابوعبيده و خالد شبانه درباره نحوه كار خود با اين دو لشكر با هم مذاكره كردند، قرار بر اين شد كه سفيده صبح ابوعبيده با گروهي بر لشكر شنس و خالد با گروهي بر تئودر حمله نمايند و آنها را از سر راه خود برانند.ابوبكر -رضي الله عنه- قبل از بازگشت سپاه اسامه -رضي الله عنه- به بقيه مسلمين فرمان داد تا خود را براي جهاد با قبائل مرتد و متمرد عرب حاضر نمايند. ولي بعضي از اصحاب بزرگ رسول الله كه حضرت عمر -رضي الله عنه- نيز از آنها بود، نسبت به جهاد با مسلمين مانع زكات مخالف بودند. حضرت عمر صريحاً به ابوبكر گفت: «كيف تقاتلهم و قد قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: «أمرت أن أقاتل الناس حتى يقولوا لا اله الا الله فمن قالها عصم مني ماله ونفسه إلا بحقها» «يعني چگونه با آنها كه گويندگان لا اله الا الله هستند مي‌جنگي و حال آنكه رسول الله فرمود: به من امر شده است با مردم بجنگيم تا آنگاه كه بگويند لا اله الا الله. پس هر كس اين را گفت، مال و خويشتنش را از تعرض من حفظ مي‌نمايد مگر در موردي كه گرفتن مالش و‌ يا گرفتن شخص خودش طبق شريعت بوده و جنبه حق داشته باشد».
ولي ابوبكر تسليم نظر و اعتراض آنها نشد. زيرا ترك زكات نه تنها بر خلاف نص صريح شرع اسلام بوده، بلكه مخالف مصالح اجتماعي حكومت اسلام نيز بود. لذا ابوبكر از اين بابت بر آشفت و گفت: «گذشت آنچه گذشت (احكام الهي برقرار گرديد) حضرت رسول الله درگذشت و وحي الهي منقطع گرديد (يعني پس احكام الهي كماكان باقي است) دين خدا كامل گرديده است. آيا امكان دارد كه امري از امور دين (كه زكات يكي از آنهاست) نقض و ابطال گردد، در حالي كه من زنده باشم؟ به خدا قسم با هر كسي كه بين نماز و زكات كه دو ركن دين اسلام‌اند، تفريق و جدائي بگذارد خواهم جنگيد (يعني نماز را واجب دانسته بخوانند و زكات را لازم ندانسته نپردازد) چه كه زكات حقي است از حقوق مالي و رسول الله فرمود (مگر به حقش) به خدا،‌ اگر فرضاً زانو بند شتري را كه قبلاً به رسول الله مي‌دادند،‌ اكنون از من دريغ مي‌نمايند، بر سر همين چيز كوچك با آنها خواهم جنگيد تا از آنها باز ستانم، به خدا مادامي كه شمشير در دستم بماند، با آنها خواهم جنگيد».
حضرت عمر پس از شنيدن فرمايش ابوبكر مي‌گويد: «فوالله ما هو إلا أن رأيت قد شرح الله صدر أبي‌بكر فعرفت أنه الحق» يعني قسم به خدا جز اين نيست كه از جواب ابوبكر فهميدم كه خدا به او الهام فرموده و قلبش را براي اين كار گشوده و دانستم كه آنچه در اين باره مي‌گويد حق است.
ابوبكر پس از حركت سپاه اسامه به طرف قبائل نو مسلمان مرتد و مسلمين مانع زكات كه خبر رسيده بود مي‌خواهند به مدينه حمله كنند و بعضي از آنها بسوي مدينه در حركتند با سپاهي كه اغلب آنها از شيوخ و بزرگسالان اصحاب رسول الله بودند تحت فرماندهي شخص خودش حركت كرد. در راه با آنها برخورد و بر آنها تاخت و خيلي زود بر آنها غالب بر اموالشان استيلاء يافت. بعضي از آنها تسليم شدند و سر اطاعت فرود آوردند. بعضي ديگر از تسليم خودداري نمودند. ابوبكر نيز آنها را تعقيب نمود از خاك حجاز اخراج و تا ناحيه بقيع در خاك نجد برون راند.
چون آشوب اين قبائل كه در حوالي مدينه بودند خاموش شد و فتنه فرو نشست، در اين هنگام سپاه اسامه با استراحت چندين روزه در مدينه خستگي سفر خود را بدر كرده نشاط و حماسه جهاد پيدا كرده بود، وقت آن رسيده بود كه ابوبكر حساب خود را باكفار طاغي و آشوبگر در تمام شبه الجزيره يكسره نمايد. اينك بقيه مطلب را ازتاريخ دارقطني مي‌شنويم كه مي‌گويد: چون ابوبكر خواست براي ادامه جهاد با دشمنان شخصاً فرماندهي لشكر مسلمين را به عهده بگيرد، بعضي از بزرگان اصحاب رسول الله كه يكي از آنها حضرت علي بن ابي طالب بود صلاح نديدند كه ابوبكر صديق شخصاً‌ در اين جنگ كه خالي از خطر نبود، شركت نمايد. زيرا در چنين وضعي كه دشمن مي‌داند خود رئيس دولت در صحنه كارزار حاضر است و پيكار مي‌نمايد، هر ابتكاري كه در سر دارد بكار مي‌بندد و هر شدت عملي كه در قدرت دارد به خرچ مي‌دهد تا هر طور شده او را به قتل برساند. زيرا با قتل او روحيه لشكرش ضايع و به كلي از بين مي‌رود. ديگر قدرت و ثباتي نخواهند داشت و نخواهند توانست به روي پاي خود بايستند و به كار خود ادامه دهند. در اين صورت شكست آنها حتمي خواهد بود. گذشته از اين هر گاه خليفه در جبهه جنگ باشد، در مركز خلافت كسي نيست كه تجهيزات و قواي امدادي فراهم نمايد و به جبهه‌هاي جنگ بفرستد تا نيروها و ذخائر جنگي را كه از دست داده‌اند جبران نمايد و به دست آنها برساند.ولي عجيب بود، در هنگام صبح كه موعد حمله بود. هيچ اثري از تئودر و لشكرش در اينجا نيافتند، چرا، كي و كجا رفته‌اند، معلوم نبود.
خالد، بزرگ شده جنگ بود و فن و فوت نظامي را مي‌دانست و حيله و نيرنگ جنگي را درك مي‌كرد. او پس از اندكي تفكر، دريافت كه نقشه‌اي در كار بوده. حريفش شبانه به قصد تصرف دمشق كه از اينجا زياد دور نيست، به آن سو رفته؛ پس بايد پشت سرش تاخت.
گويا تئودر و شنس فكر كرده‌اند كه يك قسمت مهم لشكر اسلام تحت فرمان دو نفر سردار بزرگ يعني عمرو بن العاص و شرحبيل به فلسطين رفته‌اند واز اين ناحيه دور شده‌اند. قسمت عمده لشكر نيز همراه ابوعبيده است. پس اگر به هر طريقي بتوانند ابوعبيده را در راه نگه دارند، باز گرفتن دمشق براي آنها خيل