 خواهي داد). باز حكيمه ادامه مي دهد ومي گـويد: مهدي علم غيب داشت وجواب سؤالها را قبل از پرسيدن مي گـفت. همه اين مسائل با عقايد شيعه جعفريه واماميه متناقض مي باشد وبا نظر غُلات ومنحرفين از اهل البيت يكي مي باشد، چـون شيعيان حديثي دارند كه آن را از ائمه نقل مي كنند مي گـويد: (اگـر روايت وحديث با قرآن مخالفت كند آن را به عرض جدار بكوبيد).
 بنا بر اين همه اين اشكالات وسؤالها سبب مي شود كه بگـوييم روايت منسوبه به حكيمه ضعيف وبي اعتبار مي باشد، و از صحت و وثوق ساقط مي باشد، اين روايت بيشتر شبيه به افسانه و اقوال غُلات مي باشد تا به يك روايت تاريخي معتبر.
 
روايت ابي الاديان البصري
  اين روايت فقط صدوق در كتاب (اكمال الدين) نقل كرده وآن را از شخصي مختلق وموهوم كه نه نامش ونه نام پدرش وحتي نام قبيله اش را هم ذكر نكرده است واو (ابو الاديان البصري) مي باشد. صدوق ادامه مي دهد ومي گـويد: ابو الاديان البصري يكي از خادمين حضرت عسكري بود كه حامل نامه ها وكتب حضرتش بشهرستانها وهمچنين حامل اموال شيعيان براي حضرت عسكري بود.. با اين تفاصيل كسي اورا نشناخته وهيچ مؤرخي اشاره بوجودش نكرده، با اينكه صدوق مقام مهمي بوي مي دهد اما خودش اعتراف مي كند ابو الاديان در همان روايت كه حضرت عسكري به او درباره هويت مهدي اطلاعي نداد واين شخص از وجود مهدي بي خبر بود، ابو الاديان اضافه مي كند كه عامه شيعيان در ضمن آنها (عقيد) و(السمان عثمان بن سعيد العمري) وخود ابو الاديان، بعد از مرگ حسن عسكري به جعفر بن علي تسليت وتهنيت گـفتند واز امام بعد از عسكري آگـاهي نداشتند ومي خواستند پشت سر جعفر بن علي نماز بخوانند. وهمه روايت از اول تا آخرش تكيه بر علم امام بغيب مي كند كه راوي مي گـويد: امام عسكري به او فرمودند: برو به شهر مدائن وپانزده روز از شهر سامرا غايب خواهي بود، در روز پانزدهم وارد شهر سامرا خواهي شد، صداي ناله وگـريه را از منزلم خواهي شنيد ومن روي سنگ مرده شورخانه خواهي ديد. وملاحظه مي شود همه آن از علم غيبي است جز خداوند كسي ديگـر آن را نمي داند، كه حق تعالي در قرآن كريم مي فرمايد: ﴿وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَّاذَا تَكْسِبُ غَداً وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ﴾. روايت ادامه مي دهد: امام مجهول آينده از بصري مطالبه جواب نامه هاي عسكري را مي خواهد، بدون اينكه البصري امام جديد را از قبل ديده باشد، وامام جديد از محتويات هميان خواهد داد، روايت ادامه مي دهد مي گـويد: پسر بچه اي از منزل عسكري خارج شد وجعفر بن علي را كنار زد و بر پدرش نماز برگـزار كرد وبه بصري گـفت: جواب نامه ها را كه نزد تو مي باشد تحويل ده. البصري نامه ها را به (مهدي) مي دهد، در آن ميان فرستادگـان شيعيان قم وپشت كوه از راه مي رسند، ايشان از امام حسن عسكري پرسيدند، به آنها خبر داده شد كه حضرتش وفات يافتند، آنها گـفتند به چه كسي تسليت بگـوييم، مردم به جعفر بن علي اشاره كردند و آنها تبريك وتسليت را به جعفر گـفتند، اينجا بصري توضيح نمي دهد كه خودش چرا آنها را به امام جديد راهنمائي نكرد؟ بصري چرا رهبران شيعه كه چند دقيقه پيش پشت (ابن الحسن) نماز برگـزار كرده بودند، به امام جديد راهنمائي نكردند؟ تازه اگـر اين واقعه واقعاً وفعلاً درست باشد! به هر حال راوي مي گـويد: «وفد قم اعتراض بر تعيين جعفر بن علي بعد از برادرش نداشتند واحتجاج بر ضرورت وراثت عمودي امامت نكردند، اما از جعفر خواستند بشكل غيبي به آنها خبر از محتويات نامه ها واز مقدار اموال وچه كسي اين اموال را فرستاده بدهد - لازم به ياد آوري است كه فرستادگـان قم حامل نامه ها واموال بودند – جعفر از جايش بلند شد در حاليكه لباسهايش را تكان مي داد وميگـفت: از ما ميخواهند كه علم غيب را بدانيم؟ آنوقت خادم از منزل عسكري خارج شد وگـفت باشما نامه هاي فلان وفلان مي باشد ودر هميان مقدار يك هزار دينار مي باشد كه ده دينار آنها آب طلا شده است، وآنها نامه ها واموال را به خادم دادند وگـفتند: آن كسيكه تورا فرستاد وبراي گـرفتن اموال ونامه ها امام مي باشد.
 صدوق اشاره اي نكرده كه گـروه ارسالي قم بالاخره با امام آشنا شدند يا خير؟ يا اينكه با او ملاقاتي داشتند يا نه؟ اما صدوق در روايت ديگـري مي گـويد: گـروه قمي با خادم حركت كردند وبا (ابن الحسن) ملاقات كردند، او را ديدند در حاليكه روي تختي نشسته بود وصورتش مانند ماه روشن بود ولباس سبزي برتن داشت، وايشان بر او سلام كردند وحضرتش سلام را پاسخ گـفت، سپس گـفت: جمله مال كذا وكذا بود.. فلان چه مقداري فرستاده وفلاني چه مقدار.. همانطور به وصف اموال واصحابش ادامه داد تا اينكه همه را گـفتند، سپس وصف قيمتها وتعداد چهارپايان گـروه را كرد. يا اينكه كار، بسيار مشكل نبود، ممكن بود هر شخصي ميان گـروه نفوذ كرده باشد، واز اخبار آن گـروه با خبر شود يا با رئيس گـروه توطئه كند وهمه اين معلومات را از او بگـيرد. اما روايت ابي الاديان آن را از علم غيب مي داند، و اين دليلي بر امامت آن مرد يا بچه اي كه روي تخت نشسته بود مي داند، بدون اينكه روايت توضيح دهد كه گـروه قمي به چه صورت با هويت وشخصيت آن مرد يا بچه آشنا شد و از شخصيتش مطمئن شدند. آيا آن بچه خودش به آنها گـفت كه او فرزند عسكري مي باشد؟ اين را مي گـوئيم اگـر تصديق كنيم كه اين روايت درست مي باشد.
 همينطوريكه ملاحظه كرديد كه روايت هيچ اشاره اي به وضع ترس و خوفي كه امام را تهديد مي كرد نمي كند. بلكه روايت مي گـويد كه خليفه عباسي در كنار گـروه قم موضع گـرفت، وقتيكه ايشان با جعفر بن علي اختلاف پيدا كردند، خليفه معتمد عباسي نگـهبانان را همراه با آنها فرستاد تا آنها را حمايت وبدرقه كنند، اما راوي فراموش كرده كه نيروهاي عباسي به خانه عسكري حمله كرده بودند وخانه را تفتيش كرده وسعي در دستگـيري ابن الحسن كرده اند، اگـر امام واقعاً ترسيده ومخفي شده چرا از مخفيگـاهش بيرون مي آيد و روي جنازه پدرش نماز برگـذار مي كند؟ يا چرا امام در خانه پدرش مي نشيند و از فرستادگـان از هر ولايتي استقبال مي كند؟ آنهم در همسايگـي سلطان وقت در سامراء؟.
 از نظر تاريخي معروف وثابت است كه ابا عيسي المتوكل بر بدن حضرت عسكري نماز برگـزار كرد، وپايتخت خلافت عباسي آن روز (سامراء) تعطيل شد وهمه مردم در آن روز حزين وگـريان بودند.
 چنين بنظر مي رسد كه اين روايت در قم ودر وقت قبلاً ساخته شده، آنهم براي اثبات وجود خلفي براي حسن عسكري كنند، قبل از اينكه مهدويت آن خلف مطرح شود، براي اينكه اثبات خلف براي عسكري قبل از نظريه مهدويت از ناحيه زماني مطرح شد. در مرحله نخست متكلمين در پي اثبات خلف براي حسن عسكري بودند، اما مسئله مهدويت بعد از آن به سالهاي زيادي مطرح شد، چون امام غايب بود وحضور نداشت، كه عده اي آن را علامتي از علامات (المهدي) حساب كردند وگـفتند آن مهدي منتظر مي باشد. از اين رو كسانيكه اين حكايت را درست كردند، خوف ونا امني مزعوم را