لمُعْتَزِلَةِ، إِلَى الْخَوَارِجِ....... الخ = هشام بن سالم گفت پس از وفات حضرت صادق من و ابو جعفر الأحول مؤمن الطاق در مدينه بوديم و مردم در پيرامون "عبد الله بن جعفر" اجتماع كرده بودند بدين عنوان كه وي امام بعد از پدرش مي باشد، من و مؤمن الطاق بر او وارد شديم از آن جهت كه مردم از حضرت صادق روايت آورده بودند چنانكه در پسر بزرگتر عيبي نباشد امر امامت با اوست، ما از او مسائلي را پرسيديم كه از پدرش مي پرسيديم، از جمله اين كه زكات در چه قدر واجب مي شود؟ عبد الله گفت در هر دويست درهم، پنج درهم، گفتيم در صد درهم چه قدر؟ گفت دو درهم ونيم. گفتيم به خدا سوگند مرجئه هم چنين چيزي را نمي گويند (عبد الله متهم بود كه در مذهب از مرجئه است) پس عبد الله دست خود را به طرف آسمان بلند كرد و گفت به خدا سوگند من نمي دانم مرجئه چه مي گويند، پس از نزد او حيران و سرگردان بيرون آمديم و نمي دانستيم به كجا روي آوريم من و ابو جعفر احول در گوشه اي از كوچه ها نشسته بوديم و نمي دانستيم كه چه كسي را قصد كنيم و به كجا روي آوريم و با خود مي گفتيم به مرجئه روي آوريم؟ يا به قدريه؟ يا به زيديه؟ يا بد معتزله؟ يا به خوارج ................ الخ (171)".
پس اگر شخصي چون مؤمن الطاق و هشام بن سالم ندانند امام بعد از امام موجود كيست، مسلماً از چنين احاديث منصوصه خبري نبوده و گرنه چرا اشخاصي كه تقرُّب بسيار به ائمه داشته اند، حيران و سرگردان باشند؟! در حالي كه اگر واقعاً نصي و جود مي داشت، قطعاً آندو و امثالشان قبل از ديگران با خبر مي شدند و ائمه، نصوص شرع را لا أقل از آنان پنهان نمي كردند:
جناب "هشام بن سالم" كه جاعلين جاهل يكي از احاديث مهم نصيه را از زبان او ساخته و به او نسبت داده اند و ما آن را به عنوان حديث دهم در اين رساله آورديم، چنانكه ديديم (و البته در ذيل همان حديث نيز متذكر شديم) خود از متحيرين است!! أما عجيب تر اين است كه هم راويان متصل منفصل از امام (ع)، در هر دو حديث (حديث نص و حديث حيرت) يكي هستند!! زيرا حديث نص (حديث دهم كتاب حاضر) را "صفار" از "ابن ابي عمير" و از "هشام" نقل مي كند و حديث حيرت را نيز "صفار" به دو واسطه از "ابن ابي عمير" از "هشام" روايت مي كند؟! واقعاً عجيب است كه اينان ضد و نقيض هم نمي فهمند!
البته ناگفته نگذاريم صرف نظر از اينكه به جهات متعدد آثار كذب در حديث نص آشكار است، حديث مذكور تنها دريك كتاب آمده ولي حديث حيرت را در تمام كتب معتبر شيعه آورده اند.
ج ـ يكي از متحيرين بسيار معروف و از خواصّ ائمه ـ عليهم السلام ـ  جناب "زراره بن أعين" است. وي كه در ميان اصحاب، از خاصان و خالصان است چنانكه در رجال كشي (ص207) و ساير كتب رجال از "جميل بن دراج" منقول است كه گفته: "سمعت أبا عبد الله يقول: أوتاد الأرض وأعلام الدين أربعة: محمد بن مسلم ويزيد بن معاوية وليث البختري وزرارة بن أعين = أوتاد زمين و بزرگان دين چهار نفرند: محمد بن مسلم و يزيد بن معاويه و ليث البختري و زراره بن أعين" و نيز در همان كتاب (ص208): "عن أبي عبد الله أنه قال: أربعة أحب الناس إلي أحياء وأمواتا، بريد العجلي وزرارة ومحمد بن مسلم والأحول = در ميان زندگان و مردگان چهار تن برايم از ديگران محبوبترند: بريد العجلي و زراره و محمد بن مسلم و مؤمن الطاق"، و باز در همين كتاب آمده است: "بشر المخبتين بالجنة يزيد بن معاوية وأبو بصير ليث البختري ومحمد بن مسلم وزرارة، أربعة نجباء أمناء الله على حلاله وحرامه، لولا هؤلاء لانقطعت آثار النبوة = بشارت باد بر فروتنان از جمله يزيد بن معاويه و ليث البختري و محمد بن مسلم و زراره كه چهار تن نجيب و امين خداوند در امور حلال و حرام اند. اگر اينان نبودند آثار نبوت قطع مي شد".  أما با اين حال در رجال كشي (ص137) از علي بن يقطين روايت شده كه گفت همينكه حضرت صادق وفات يافت، مردم قائل به امامت عبد الله بن جعفر شدند و اختلاف در اين باره واقع شد، عده اي به امامت حضرت كاظم قائل شدند، زراره پسر خود عبيد را خواند و گفت پسرم مردم در اين امر اختلاف كرده اند، آنان كه قائل به امامت عبد الله هستند از آن روست كه امامت در فرزند بزرگ است، تو راحلة خود را آماده و محكم و به مدينه برو تا خبر صحيح برايم بياوري، عبيد راحلة خود را آماده كرد و به مدينه رفت و زراره مريض شد و همينكه وفات او در رسيد از عبيد پرسيد، گفتند هنوز نيامده، آنگاه زراره قرآن خواست وگفت: "اللهم إني مصدق بما جاء به نبيك محمد فيما أنزلته عليه وبينته لنا على لسانه وإني مصدق بما أنزلته عليه في هذا الجامع وإن عقيدتي وديني الذي يأتيني به عبيد ابني، وما بينته في كتابك فإن أمتني قبل هذا فهذه شهادتي على نفسي وإقراري بما يأتي به عبيد ابني وأنت الشهيد عليَّ بذلك = پروردگارا همانا من آنچه را كه پيامبرت محمد (ص) آورده و آنچه كه به او نازل و با زبان او بيان فرمودي و آنچه در اين كتاب جامع (= قرآن) بر او نازل فرموده اي، تصديق مي كنم و عقيده و دينم همان است كه عبيد پسرم برايم مي آورد و آنچه كه در كتابت بيان فرموده اي، پس اگر مرا قبل از اين بميراني، شهادت من در مورد خودم همين است و به آنچه پسرم بياورد اقرار دارم و تو خود در اين مورد بر من گواهي" و در صفحة 139 همين كتاب از طريقي ديگر حيرت زراره در أمر امامت را با اين عبارت آورده: "عن نصر بن شعيب عن عمَّة زرارة قالت: لما وقع زرارة واشتد به، قال: ناوليني المصحف فناولتُهُ وفتحتُهُ فوضعتُهُ على صدره وأخذه مني ثم قال: يا عمَّة! اشهدي أن ليس لي إمام غير هذا الكتاب = عمة زراره مي گويد همينكه حالت احتضار بر زراره رخ داد گفت آن مصحف را به من بده، من آن را آورده و باز كرده و بر سينة او نهادم، قرآن را از من گرفت و گفت:
اي عمه گواه باش كه براي من امامي غير از اين كتاب نيست"!
اگر احاديث نص آنقدر فراوان بود كه حتي ابو هريره و معاويه و ابو بكر و عمر و اسحق بن عمار و جابر و صدها نفر ديگر آن را شنيده بودند چرا به گوش زراره كه از تمام اينان به امامان مقربتر بود نرسيد و او ناچار شد فرزند خود را براي تحقيق از كوفه به مدينه بفرستد و آخر هم امام زمان خود را نشناخته، بميرد!!
همچنين كتاب رجال كشي (ص241) ضمن تحير هشام بن سالم داستان حيرت "مفضل بن عمرو" و "ابو بصير" كه خواص اصحاب حضرت صادق (ع) بودند و امام پس از آن حضرت را نمي شناختند و با راهنمايي "هشام بن سالم" به امامت حضرت موسي بن جعفر (ع) هدايت شدند، آورده است در حالي كه در "اصول كافي" از شانزده حديثي كه در نص بر امامات موسي بن جعفر بعد از حضرت صادق آورده دو حديث آن يعني حديث چهارم و هشتم، از همين "مفضل بن عمرو" است؟!
د ـ يكي ديگر از متحيِّرين خواص ائمه ـ عليهم السلام ـ "عبد الله الطيار" است كه امام باقر به فقاهت و علم او افتخار مي كرده، اما او نيز امام بعدي را نمي شناخته و در حال تحير بسر برده است و طبق روايت كشي (ص297) مي گويد من به در خانة حضرت باقر (ع) آمده و اجازة ورود خواستم ليكن به من اجازه ندادند و به ديگري اجازه دادند، من متحير و مغموم با