ست. در قاموس الرجال (ج8/ص 428) در مذمت او آورده است كه "احمد بن الحسين حديث جعل مي كرد و محمد بن همام از او روايت مي كرد، يعني مروّج جعليات او بود" !!
باري، محمد بن همام روايت كرده از «جعفر بن محمد بن مالك» كه شرح حال او در ذيل حديث سوّم گذشت، كه هم ضعيف الحديث است، و «كان يضع الحديث وضعاً» = "در وضع حديث دست قوي داشت". وهم از مجاهيل و ضعفاء روايت مي كند، وهم فاسد المذهب فاسد الروايه است، و بالأخره تمام عيوب راويان غالي وضعيف در او جمع شده و مصداق اين گفتة شاعر است: هرچه خوبان همه دارند تو تنها داري!
او روايت كرده از «حسن بن محمد بن سماعة» و اين حسن را شيخ طوسي در رجال خود واقفي شمرده است كه در سال 263 يعني سه سال پس از فوت حضرت امام حسن عسكري (ع) درگذشته است. مؤلف «الفهرست» نيز او را واقفي المذهب دانسته. نجاشي نيز او را واقفي دانسته بلكه فرموده: «الحسن بن محمد بن سماعة أبو محمد الكندري الصيرفي: من شيوخ الواقفة... وكان يعاند في الوقف ويتعصّب!» = او در مذهب وقف از بزرگان واقفيه است كه در اين مذهب عناد مي ورزيد و متعصب بود، آيا ممكن است چنين كسي اينگونه حديث از جابر نقل كند آنگاه خود بدان ايمان نداشته باشد و در مذهب واقفي بماند؟!  در نسخة «اكمال الدين» (ص253) همين «محمد بن سماعة» از «مفضل بن عمرو» روايت كرده كه او نيز در كتب رجال شديداً مطعون است و روايات متعددي از قول امام صادق (ع) در قدح و تكذيب او وارد شده است.
در «جامع الرواة» اردبيلي (ج2/ص258) دربارة او مي خوانيم: «كوفيٌّ، فاسد المذهب، مضطرب الرواية، لا يُعبأُ به، متهافتٌق، مرتفعُ القول، خطابيٌّ، قد زيد عليه شيءٌ كثيرٌ و حَمَلَ الغلاةُ في حديثه حملاً عظيماً، لا يجوز أن يُكْتَب حديثه»  = "وي كوفي و فاسد المذهب است، كه رواياتش مشوش بوده وبدان اعتنا نمي شود. وي متناقض گو و در اقوالش غلو مشهود و از پيروان مذهب خطابيه است(135)، امور بسياري به او نسبت داده شده و غاليان در حديث او اقوال بسيار افزوده اند (و بدين جهت) جايز نيست كه حديثـش نوشته شود..."
از عجايب امر آنكه طبق نقل «منهج المقال» (ص 107) از رجال نجاشي از أحمد ين يحيي آورده كه گفته است: من داخل مسجد شدم كه نماز بخوانم چون نماز خواندم «حرب بن حسن بن الطحال» و جماعتي از اصحاب خودمان را ديدم كه در آنجا نشسته اند، من به سوي ايشان رفتم و به ايشان سلام كرده و نشستم، حسن بن سماعه نيز در ميان ايشان بود، در اين مجلس قضية شهادت حضرت حسين بن علي و زيد بن علي بن الحسين – عليهم السلام – مذاكره شد با ما مرد غريبي بود كه ما او را نمي شناختيم، او در ضمن گفتگو سخني از كرامت و معجزة حضرت امام علي النقي به ميان آورد اما حسن بن سماعه به سبب عنادي كه با معتقدين به امامت أئمه بعد از حضرت موسي بن جعفر (ع) داشت به شدت آن را انكار كرد...  تا آخر داستان.
آيا ممكن است كسي كه تا اين حد عدم اعتقاد به امامت حضرت علي النقي (ع) در زمان خود آنحضرت داشته است، چنين حديثي را روايت كند؟!
سند حديث در «اكمال الدين» مختلف ذكر شده و آورده است كه حسن بن محمد بن الحرث از سماعه روايت مي كند كه اگر اين نسخه را بپذيريم، باز هم اشكال بر جا است زيرا «سماعه بن مهران» نيز واقفي است! هرگز كسي كه چنين روايتي از صادقين دارد در مذهب وقف نمي ماند.  پس يقيناً آقاي «جعفر بن محمد بن مالك» اين حديث را ساخته و او همان دزد نابلدي است كه سراغ كاهدان رفته و اين حديث را به كساني نسبت داده كه اصلاً ايماني نداشته اند!
به رجال ديگر اين حديث كه همگي در كتب رجال بدنام اند كاري نداريم زيرا با همة بدنامي، اگر اين حديث از آنان صادر شده بود قابل قبول بود زيرا قبل از تولد بعضي از ائمه از امامت آنان خبر داده بودند اما متأسفانه چنين نيست و حديث ساختة همان حديث ساز معروف جعفر بن محمد بن مالك است، و چنانكه دانسته شد اين نادان حديث را به كساني نسبت داده است كه خود واقفي بوده و ابداً به ائمة بعد از حضرت موسي بن جعفر (ع) اعتقاد نداشته بلكه آنان را فاسق و حتى كافر مي دانستند!!
بررسي متن و مضمون حديث:  - در اين حديث كه سرتاپا ساخته و پرداختة دروغگويان است، جابر بن يزيد جعفي (كه بعيد است وي جابر بن عبد الله انصاري را در سن رشد و تمييز دريافته باشد زيرا جابر بن عبد الله در سال 74 هـ يعني در حدود شصت سال قبل از فوت جابر بن يزيد، درگذشته است) مي گويد: "من از جابر بن عبد الله انصاري شنيدم كه مي گفت: هنگامي كه خداوند آية ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ ...﴾ را به رسول خدا نازل فرمود، من گفتم يا رسول الله ، ما خدا و رسولش را شناختيم، اما اين اولو الأمري كه اطاعتشان را به طاعت تو قرين كرده كيان اند؟ رسول خدا فرمود: آنان جانشينان من اند، و ائمة مسلمين پس از من اند ، نخستشان علي بن أبي طالب سپس حسن و حسين و سپس علي بن الحسين سپس محمد بن علي است كه در توارت به باقر شناخته مي شود و تو او را درك خواهي كرد، اي جابر پس آنگاه كه او را ملاقات كردي، از من به او سلام بخوان (؟!) سپس صادق جعفر بن محمد سپس موسي بن جعفر سپس علي بن موسي سپس محمد بن علي سپس علي بن محمد سپس حسن بن علي سپس همنام و هم كُنية من و حجّت خداوند در زمينش و بقية خدا (!!) در ميان بندگانش، پسر حسن بن علي آن كسي است كه خداوند متعال به دست او مشارق و مغارب ارض را مي گشايد، آن كسي است كه از شيعيان و دوستانش غايب مي شود و غيبتي دارد كه در آن مدت جز كسي كه خداوند دلش را براي ايمان آزموده است بر قول به امامت او ثابت نمي ماند. جابر گفت: گفتم يا رسول الله! آيا شيعيانش در غيبتش از او بهرمند مي شوند؟ حضرت فرمود: آري، قسم به كسي كه مرا به پيغمبري برانگيخته، همچون انتفاع مردم از خورشيد كه ابر آنرا پوشانيده باشد، از او منتفع شده و به ولايت او استضاءه مي كنند. اي جابر اين از پوشيده هاي اسرار إلهي و از خزائن علم خداوند است، پس آن را جز از اهلش كتمان كن(136)".!
 در اين حديث علائمي كه رسول خدا براي شناختن امام قائم داده به دلايل زير كوتاه و نارسا است:
1- از نام روشن او مضايقه كرده شايد بر رسول خدا هم بردن نام او حرام بوده است!
2- فرموده كُنية او كُنية من است و پر واضح است تا كسي صاحب فرزند نشد كُنية معروفي ندارد و امام قائم كه حتى وجود و تولد خود او بر مردم مخفي است، چگونه مي توانند او را به كُنيه اي كه پس از چندين سال براي او پيدا مي شود بشناسند!
3- در حديث مي گويد اين همان كسي است كه غيبت چنين و چنان مي كند پس از فتح مشارق و مغارب آن يعني غيبت حضرت بعد از فتح زمين خواهد بود، آري اين عبارت حديث است وكسي كه از اعتقادات شيعه خبر نداشته باشد نمي تواند از اين حديث دريابد كه امام قائم اول غيبت و پس از آن مشارق و مغارب زمين را فتح مي كند و چنين مي فهمد كه آن جناب ابتدا فتح مشرق و مغرب مي كند و سپس غيبت!! حالا يا رسول الله كه افصح من نطق بالضاد است نتوانسته مطلب را درست برساند و يا جابر نتو