ن أعدائي وهو راحة أوليائي وهو الذي يشفي قلوب شيعتك من الظالمين والجاحدين والكافرين فيخرج اللات والعُزَّى طريين فيحرقهما ولفتنة الناس يومئذ بهما أشد من فتنة العجل والسامري».
اين حديث كه از مضمون آن دروغ مي بارد باز از كسي نقل شده كه خود مطعون بزرگان تشيع و موسوم به «احمد بن هلال» (متولد سال 180 و متوفي به سال 267هـ) و مذموم تمام كتب رجال است..
1- شيخ طوسي در «الفهرست» گفته: «أحمد بن هلال مات سنة 267هـ كان غالياً  متهماً» = احمد بن هلال سال 267 مرده و متهم به غلوّ بوده است.
2- در «تهذيب» فرموده: «أحمد بن هلال مشهور باللعنة والغلوّ» = مشهور است كه او اهل غلو و مورد لعنت بوده ....
3- در رجال طوسي آورده : «أحمد بن هلال بغدادي غال» = احمد بن هلال غالي است.
احمد بن هلال كه خود راوي اين حديث است مورد لعن امام دوازدهم بوده و از قول به امامت او برگشته، و عجيب است كه چنين شخصي كه خود اينگونه حديث منصوصيت ائمة اثني عشر را از فرمودة خدا مي آورد چگونه خود منكر مي شود، آيا خودِ همين امر دلالت ندارد كه خودش مي دانسته دروغ مي گويد! شيخ طوسي در كتاب «الغيبه» خود گفته چون محمد بن عثمان (يكي از وكلاي اربعه) كه بعد از پدرش عثمان بن سعيد ادعاي نيابت از جانب امام زمان كرد، احمد بن هلال منكر آن شد و گفت: «لم أسمعه ينص عليه بالوكالة»= "من نشنيدم كه امام دربارة او به وكالت تصريح كرده باشد".  گفتند اگر تو نشنيده اي ديگران شنيده اند. «فقال أنتم و ما سمعتم» = گفت شما دانيد و آنچه شنيده ايد!. لذا در امامت حضرت امام محمد تقي (ع) توقف كرد و ائمه بعد از او را قبول نداشت لذا لعنتش كردند، و از او برائت جستند آنگاه توقيعي بوسيلة حسين بن روح بيرون آمد كه امام او را لعن كرده بود، شيخ مي گويد همين دليل است بر اينكه او از قول به امامت ائمة اثني عشر رجوع كرده و بر امامت حضرت امام محمد تقي (ع) توقف كرده. 
وي نه تنها قائل به امامت أئمة اثني عشر نبوده بلكه آنچه صدوق در همين «اكمال الدين» آورده، دلالت بر نصب او دارد زيرا روايت مي كند قال: «سمعت سعد بن عبد الله يقول: ما سمعنا ولا رأينا متشيعاً يرجع من الشيعة إلى النصب إلا أحمد بن هلال!» = "شنيدم سعد بن عبد الله مي گويد: جز احمد بن هلال نشنيدم و نديدم كه كسي از شيعيان از تشيع به نصب رجوع كند"!.
آري محمد بن همام كه اين روايت را از او نقل مي كند او را ناصبي مي داند لا بد مي خواسته بگويد "الفضل ما شهدت به الأعداء" !!
بررسي متن و مضمون حديث:
از لحن حديث بر مي آيد كه در معراج اولية رسول خدا (معلوم نيست كه پيامبر بيش از يك معراج داشته است) اين گفتگو بين خدا و پيغمبر (ص) رخ داده و خدا در اولين برخورد به رسول خود فرمود: من يك سري به زمين زدم (خدائي كه محيط بكل شيء است چنين سخني نمي گويد) و تو را از آن اختيار كرده و پيغمبرت قرار دادم و از نام خود نامي براي تو مشتق كردم، پس من محمودم و تو محمد!
البته اسم هائي كه خدا در قرآن براي خود آورده محمود در ميانشان نيست كه اين منت را بر پيغمبر گذاشته و نام او را محمد كرده است !! و أساساً بايد گفت چهل سال قبل از آنكه خدا سري به زمين بزند!! و حضرت محمد را انتخاب كند بت پرستان نام «محمد» را مي شناختند و قبل از اين محمد (ص)، ده ها «محمد» در ميان اعراب جاهليت بوده اند و اين امري نيست كه از ميان مراحم خداوند نسبت به پيامبر، براي يادآوري بيان شود.  ثانياً: چرا خداوند اين اشتقاق را از «حمد» يا لا اقل از «حميد» كه از اسماء مذكور در قرآن است، انجام نداد؟ واضح است كه جاعل حديث، عربي نمي دانسته زيرا به خداوند «حميد» مي گويند زيرا دلالت بر امري ذاتي و با دوام دارد. ولي «محمود» نمي گويند چون چنين دلالتي در آن نيست و يا ضعيفتر است. باز جاعل از قول خداوند مي گويد: 
مرتبة دوم كه سري به زمين زدم علي را اختيار كردم او را وصي و خليفة تو و شوهر دخترت و پدر ذريه ات قرار دادم و براي او نامي از نام هاي خود اشتقاق كردم، پس من عليِّ اعلايم و او علي است.
آري، خدا اين نام را در چند جاي قرآن براي خود آورده اما هيچ جا «عليِّ أعلا» نيست و بلكه فقط علي يا «علي كبير» و يا «عظيم» است. اما اين منت هم بر سر علي بي جا است، زيرا نام علي همچون نام محمد، قبلاً در ميان بت پرستان شايع بود و ده ها علي قبل از آن حضرت، در اعراب جاهليت بوده است. ديگر اينكه علي مشتق از "علي أعلا" نيست، بلكه همان علي است كه فاقد صفت است!  معلوم مي شود كه جاعل حديث معناي اشتقاق را به درستي نمي دانسته!!
ديگر از مطالبي كه ساختگي بودن حديث را مي رساند آنست كه در آخر حديث از علامات قائم ذكر مي كند و مي گويد: او لات و عزي (نام دو بت) را در حالي كه تر و تازه اند از خاك بيرون آورده و آتش مي زند و اين اشاره به حديثي مجعول است كه گفته اند حضرت قائم عمر و ابو بكر از قبر بيرون آورده آتش مي زند(134).
مثل اينكه خدا هم در اينجا – نعوذ بالله – تقيه كرده و به نام مستعار لات و عزي از اين دو زمامدار نام برده است!! آري، اين است آنچه دستآويز و مستمسك مدعيان دوستي اهل بيت عليهم السلام است!!.حديث ديگر كه در آن اسماء ائمة اثني عشر به صراحت هست، حديثي است كه شيخ صدوق آن را در «اكمال الدين» آورده و در بحار الأنوار چاپ تبريز (ج2/ص 158) و در «إثبات الهداة» شيخ حر عاملي (ج2/ص 372) نيز مذكور است:
«حدثنا غير واحد من أصحابنا قالوا حدثنا محمد بن همام عن جعفر بن محمد بن مالك الفزاري قال حدثنا الحسن بن محمد بن سماعة عن أحمد بن الحرث قال حدثني الفضل بن عمر عن يونس بن ظبيان عن جابر بن يزيد الجعفي قال سمعت جابر بن عبد الله الأنصاري يقول: لما أنزل الله عز وجل على نبيه محمد (صلى الله عليه وآله): يا أيها الذين آمنوا أطيعوا الله وأطيعوا الرسول وأولي الأمر منكم، قلت يا رسول الله! عرفنا الله ورسوله فمن أولو الأمر الذين قرن الله طاعتهم بطاعتك؟ فقال (ع): خلفائي يا جابر وأئمة المسلمين بعدي أولهم علي بن أبي طالب ثم الحسن والحسين ثم علي بن الحسين ثم محمد بن علي المعروف في التوراة بالباقر وستدركه يا جابر فإذا لقيته فأقرئه مني السلام ثم الصادق جعفر بن محمد ثم موسى بن جعفر ثم علي بن موسى ثم محمد بن علي ثم علي بن محمد ثم الحسن بن علي ثم سميي وكنيي حجة الله في أرضه وبقيته في عباده ابن الحسن بن علي ذلك الذي يفتح الله تعالى ذكره على يديه مشارق الأرض ومغاربها ذلك الذي يغيب عن شيعته وأوليائه له غيبة لا يثبت فيها على القول بإمامته إلا من امتحن الله قلبه للإيمان، قال جابر: فقلت يا رسول الله! فهل يقع لشيعته الانتفاع به في غيبته؟ فقال (صلى الله عليه وآله): أي والذي بعثني بالنبوة إنهم ليستضيئون بنوره وينتفعون بولايته في غيبته كانتفاع الناس بالشمس وإن تجللها سحاب، يا جابر هذا من مكنون سر الله ومخزون علم الله فاكتمه إلا عن أهله.».
در ذيل اين حديث قضية ملاقات جابر را با حضرت باقر آورده است، ما سند حديث را بررسي كرده سپس متن آن را نقل مي كنيم.
بررسي سند حديث – در سند اين حديث «محمد بن همام» راوي اول ا