ذا!)(122) فقد افترى عليَّ وويل للمفترين الجاحدين عند انقضاء مدة عبدي موسى وحبيبي وخيرتي إن المكذب بالثامن مكذب بكل أوليائي وعليٌّ وليي وناصري ومن أضع عليه أعباء النبوَّة (!!) وأمنحه بالاضطلاع يقتله عفريت مستكبر يدفن بالمدينة التي بناها العبد الصالح ذو القرنين إلى جنب شر خلقي حقَّ القول مني لأقرنَّ عينه بمحمد ابنه وخليفته من بعده فهو وارث علمي ومعدن حكمتي وموضع سري وحجتي على خلقي وجعلت الجنة مثواه وشفَّعته في سبعين من أهل بيته كلهم قد استحقوا النار وأختم بالسعادة لابنه علي وليي وناصري والشاهد في خلقي وأميني على وحيي (؟!) أخرج منه الداعي إلى سبيلي والخازن لعلمي (!) الحسن ثم أكمل ذلك بابنه رحمة للعالمين عليه كمال موسى وبهاء عيسى وصبر أيوب سيُذَلُّ أوليائي في زمانه ويتهادون رؤسهم كما تهادي رؤس الترك والديلم فـيُقتلون ويُحرقون ويكونون خائفين مرعوبين وجلين تُصبغ الأرض من دمائهم و[يفشوا] وينشأ الويل والرنين في نسائهم أولـئك حقّاً بهم أدفع كل فتنة عمياء حندس وبهم أكشف الزلازل وأرفع القيود [ الآصار] والأغلال أولئك عليهم صلوات من ربهم ورحمة وأولئك هم المهتدون، قال عبد الرحمن بن سالم قال أبو بصير لو لم تسمع في دهرك إلا هذا الحديث لكفاك فصُنْه إلا عن أهله"(123) 
بررسيِ سندِ حديث ـ در سند اين حديث ما با راويان نزديك به معصوم كه اتفاقاً همة آنها ضعيف اند كاري نداريم، هر چند "بكر بن صالح" را طبق نقل تنقيح المقال ج1 (ص178) جماعتي تضعيف كرده انده و به فرمودة ابن الغضائري بكر بن صالح جدا ضعيف و كثير التفرّد به غرائب است، و رجال نجاشي (ص84) نيز او را ضعيف دانسته و علامة حلي در خلاصه (ص207) او را در قسم دوم آورده و با ابن الغضائري هم عقيده است، و در رجال ابن داوود قسم دوم (ص 432) مي گويد: بكر بن صالح جداً ضعيف است، و در نقد الرجال تفرشي (ص59) نيز او ضعيف شمرده شده.
و هم چنين در بارة "عبد الرحمن بن سالم" در تنقيح المقال ج2 (ص143) مي نوسيد: "عَلَى كُلٍّ ضعيفٌ أو مجهولٌ = به هر حال او ضعيف يا مجهول است" و در خلاصة علامة حلي (ص229) فرموده: "عبد الرحمن بن سالم بن عبد الرحمن الأشل كوفيٌ مولَىً روى عن أبي بصير ضعيف = عبد الرحمن بن سالم از ابي بصير روايت كرده و ضعيف است" و نقد الرجال (ص185) نيز او را ضعيف و پدرش را ثقه دانسته، آنچه مسلم است اينكه اين حديث ساخته و پرداختة اشخاص بعد از بكر بن صالح و عبد الرحمن بن سالم است از قبيل كساني چون صالح بن ابي حماد كه در اواخر قرن سوم مي زيسته كه يا تمام حديث را خود ساخته و يا اينكه پاره اي از آن را با جعليات خود تكميل كرده است. اينك صالح بن ابي حماد را بشناسيم:
در تنقيح المقال ج2 (ص91) از قول نجاشي در بارة او آمده است كه: "أمره ملتبساً يُعْرَف ويُنكَر = كار صالح بن ابي حماد پوشيده است و روشن نيست گاهي سخن خوب دارد و گاهي سخن زشت" و ابن الغضائري او را ضعيف دانسته و علامة حلي در خلاصه فرموده: "المعتقد عندي التوقف فيه لتردد النجاشي وتضعيف الغضائري = عقيدة من آن است كه به سبب ترديد نجاشي در بارة او و تضعيف غضايري بايد در بارة او توقف كرد" در نقل الرجال (ص296) نيز اين اقوال در بارة او آمده است و در تنقيح القمال (ص180) او را احمق دانسته اند! چنين شخصي كه در نزد علماي بزرگ شيعه مردود است مسلما از هيچ دروغي مضايقه ندارد چنانكه متن حديث نيز چنين گواهي مي دهد.
بررسيِ متن و مضمونِ حديث ـ مضمون حديث اين است كه امام صادق فرمود: "پدرم به جابر بن عبد الله فرمود: چه وقت بر تو آسان است كه من با تو خلوت كنم و از تو سؤالي بپرسم؟ جابر گفت در هر و قت كه بخواهي، پس ابو جعفر (ع) با او خلوت كرده و فرمود اي جابر مرا از لوحي كه در دست مادرم فاطمه دختر رسول خدا (ص) ديدي و آنچه كه او در بارة نوشته هاي آن لوح به تو فرمود، آگاه ساز، جابر گفت: خداي را گواه مي گيرم كه من هنگامي كه وارد شدم بر مادر تو فاطمه عليها السلام در حيات رسول خدا تا او را به ولادت حسن (ع) تهنيت گويم در دست او لوح سبزي ديدم كه گمان بردم از زُمُرّد است و در آن نوشته اي سفيد و نوراني ديدم كه شبيه نور آفتاب بود: عرض كردم پدر و مادرم فداي تو اي دختر رسول خدا، اين لوح چيست؟ فرمود اين لوح را خداي جل جلاله به رسول خدا هديه كرده كه در آن نام پدر و شوهرم و نام دو پسرم و نامهاي اوصياء از فرزندانم مي باشد سپس پدرم آن را به من عطا فرمود تابدان شادمان شوم، جابر گفت پس مادرت فاطمه آن را به من داد(124) تا قرائت كنم و من از آن نسخه اي برداشتم، پدرم به جابر فرمود آيا مي تواني آن را به من بنمائي جابر گفت آري از اين رو پدرم با او تا منزلش رفت و جابر صحيفه اي را از پوستي بيرون آورد پدرم به او فرمود اي جابر در نوشتة خود نظر كن تا من آن را بر تو بخوانم لذا جابر در نسخة خود نظر كرد و پدرم آن را برايش قرائت كرد، به خدا سوگند كه يك حرف با يكديگر مخالف نبود! جابر گفت كه من خداي را گواه مي گيرم كه آن را اين چنين در لوح نوشته ديدم: بسم الله الرحمن الرحيم اين نامه اي است از خداوند عزيز حكيم براي نور و سفير و حجاب (!!)(125) و راهمنايش محمد، كه آن را روح الأمين از نزد پروردگار جهانيان فرو آورده است. اي محمد نام هايم را بزرگ دار و نعمتهايم را سپاس گزار و نعمتهايم را انكار مكن!! همانا منم خداوندي كه هيچ معبودي جز من كه كوبندة زورگويان و خوار كنندة ستمگران و هلاك كنندة گردنكشان و حاكم روز جزايم، نيست. همانا منم خداوندي كه هيچ معبودي جز من نيست، پس هر كه به غير فضلم اميدوار باشد يا از غير عدلم بترسد(!!) او را چنان عذاب كنم كه احدي از جهانيان را چون او عذاب نكنم، پس فقط مرا عبادت و به من توكل كن، همانا من پيامبري مبعوث نكردم كه دورانش كامل شده و زمانش سپري شود، مگر آنكه براي او وصيّ قرار دادم(126) و همانا من ترا بر انبياء برتري داده و وصي تو را بر اوصياء برتري دادم  وتو را به دو فرزند برومندت حسن و حسين گرامي داشتم و حسن را پس از سپري شدن روزگار پدرش معدن دانشم قراردادم و حسين را خازن وحي(؟!!) خويش ساختم و او را با شهادت گرامي داشتم و پايان كارش را باسعادت قرين ساختم، او برترين كسي است كه شهيد شده و در ميان شهداء داراي و الاترين مقام است و كلمة تامّه ام را با او قرار دادم و حجت بالغه نزد اوست(127)، به سبب خاندان اوست كه ثواب داده و عقاب مي كنم، نخستينشان سرور عابدان و زينت اولياء گذشته است و فرزندش همنام جد ستوده اش، محمد است(128)، شكافندة دانشم و معدن حكمتم مي باشد. ترديد كنندگان در مورد جعفر هلاك سمي شوند و رد كنندة او همچون رد كنندة من است. 
فرمان پا بر جاي من است كه مقام جعفر را گرامي داشته و او را در دوستان و پيروان و يارانش شادمان مي سازم. پس از او موسي را برگزيدم و پس از او فرزند جوانش را كه حفظ كردن او واجبي است كه قطع نمي شود و حجت من پنهان نمي شود(129)و رشتة اولياء من تا ابد گسته نگردد، پس هر كه يكي از آنها را انكار كند، در حقيقت نعمتم را انكار كرده و كسي كه آيه اي از كتابم را تغيير دهد بر م