يده در روايت خويش به عنوان مدافع آن حضرت برگزيده است ؟!!(93) راست گفته اند كه دزد ناشي به كاهدان مي زند!
باري، بعد از آنكه شش تن از مهاجرين بنا به روايت كتاب «احتجاج» به ابو بكر اعتراض كردند، نوبت به انصار رسيده:
نخستين فرد از انصار «ابيّ بن كعب» است كه برخاسته و ابو بكر را مورد عتاب و خطاب قرار داده اما او نيز اصلاً اشاره اي به موضوع غدير و منصوصيت علي (ع) نكرده، فقط ابو بكر را از عاقبت امر بيم داده است. دومين معترض از انصار «خزيمة بن ثابت» است كه او نيز چيزي دربارة غدير نگفته. نفر سوم «أبو الهيثم بن التيهان» است. وي گرچه به داستان غدير خم اشاره كرده، ليكن به مصداق مثل معروف «خواست ابرو را بيآرايد چشم را كور كرد» گفته كه خطبة غدير خم مطلبي پيچيده و مبهم بوده و پاره اي از انصار گفتند مقصود رسول خدا آن است كه هر برده اي كه رسول الله مالك و مولايِ او است علي نيز مالك و مولاي او است. ناگزير كساني را فرستاديم كه از پيغمبر بپرسند كه مقصود چيست؟!! رسول خدا (ص) فرموده كه به ايشان بگوييد علي پس از من وليِّ مؤمنين و خيرخواه امت من است.
ملاحظه مي فرماييد در اين اقوال نيز نه تنها نصي صريح در خلافت و منصوصيت علي (ع) از جانب خدا نيست، بلكه گويي با نقل اين ماجرا مي خواهد - نعوذ بالله – فقط نارسائي بيان رسول خدا (ص) را اثبات كند؟!!(94)
أما مشكل اين روايت بيش از اينها است زيرا «أبو عمارة خزيمة بن ثابت أوسي ذو الشهادتين» و «أبو الهيثم مالك بن التيهان أوسي» هرچند از دوستداران علي (ع) به شمار مي روند، اما قطعاً از معتقدان به خلافت منصوصة علي (ع) نبوده اند و بنا به نقل أحمد بن يحيى بلاذري در «أنساب الأشراف» كه از قديميترين تواريخ اسلامي است، آن دو حتى در اختلاف بين امير المؤمنين (ع) و معاويه كه عدم حقانيت معاويه واضح بود، نسبت به حقانيت آن حضرت چنان ترديد داشتند كه تا پيش از شهادت عمار ياسر، حاضر به جنگ در سپاه علي (ع) نشدند!(95)
بلاذري دربارة خزيمه مي نويسد: «شهد خزيمة الجمل فلم يسل سيفاً وشهد صفين فقال لا أقاتل أبداً حتى يقتل عمار فأنظر من يقتله فإني سمعت رسول الله (ص)  يقول: تقتله الفئة الباغية، قال: فلما قُتِل عمار، قال خزيمة: قد بانت الضلالة فقاتل حتى قتل» = "خزيمه در جنگ جمل حاضر شد اما دست بر شمشير نبرد، و در صفين حاضر شد و گفت: هرگز نمي جنگم تا اينكه عمار ياسر كشته شود و ببينم كي او را مي كُشد زيرا شنيدم كه رسول الله (ص) مي فرمود: " او را گروه ياغي مي كُشند". و چون عمار [به دست سپاهيان معاويه] كشته شد، خزيمه گفت: گمراهي آشكار شد، و [در سپاه علي (ع)] جنگيد تا شهيد شد".(96)
در «رجال كشي» (ص 51) نيز به نقل از نوة خزيمه آمده است: «ما زال جدي بسلاحه يوم الجمل وصفين، حتى قتل عمار، (فعند ذلك) سـلَّ سيفه حتى قُـتِل» = "جدم خزيمه همواره در جنگ جمل و صفين حاضر بود تا اينكه عمار شهيد شد و او [در اين هنگام] دست به شمشير برد و جنگيد تا اينكه شهيد شد".
دربارة ابو الهيثم نيز مي خوانيم: «حضر أبو الهيثم بن التيهان الصفين، لما رأى عماراً قد قُتل، قاتل حتى قُـتِل، فصلَّى عليه عليٌّ وَدَفَنَهُ» = "ابو الهيثم در جنگ صفين حاضر شد [اما ابتدا نجنگيد] و چون عمار كشته شده، آنقدر جنگيد تا شهيد شد، علي (ع) بر او نماز گزارد و او را به خاك سپرد"(97).
انتخاب اين دو تن براي اجراي چنين نقشي در اين روايت حقاً ناشيگري است! باري ادامة روايت چنين است كه «سهل بن حنيف» به عنوان چهارمين معترض از انصار نيز گواهي داد كه رسول خدا در همين مسجد الرسول فرموده: "علي بعد از من امام شما است، و از قضية غدير سخني به ميان نيآورده است. نفر پنجم «عثمان بن حنيف» برادر سهل است كه برخاست و گفت رسول خدا فرمود: «أهل بيتي نجوم الأرض فلا تتقدموهم وقدموهم ..» = "اهل بيتم ستارگان زمين اند و از آنان پيشي نگيريد و آنانرا مقدم بداريد...".  ششمين نفر «أبو أيوب أنصاري»است، او هم كلامي از غدير خم به زبان نيآورده و گفته: «اتّقوا الله عباد الله في أهل بيت نبيِّكم  ارددوا إليهم حقَّهم...» = "اي بندگان خدا در بارة اهل بيت پيامبرتان از خداوندتان پروا كنيد و حقّشان را بدهيد..."!
گرچه متن حديث آشكارا بر جعل آن گواه است، اما با فرض اينكه چنين قضيه اي واقع شده و 12 نفر فوق الذكر به ابي بكر اعتراض كرده اند اگر خطبة غدير خم واقعاً دليل منصوصيت علي (ع) به خلافت بلا فصل پيامبر بوده آيا بهتر نبود كه آن را يادآور مي شدند كه نزديكترين و قاطع ترين حجت بر جانشيني آن حضرت بود؟
پس چنانكه گفتيم مسألة غدير خم ابداً دلالت بر منصوصيت آن حضرت نداشته بلكه حقيقت همان است كه رسول خدا از دشمني مردم با علي و قدر ناشناسي نسبت به وي، بيمناك بود از اين نظر به وجوب دوستي آن حضرت بر مسلمين و بيان آن همت گماشت، بلكه مي توان گفت اين امر خود يكي از معجزات رسالت است كه مي ديد مردم پس از وي چگونه در صدد دشمني با آن حضرت بر مي آيند لذا در موارد متعددي دوستي و ولايت او را توصيه مي فرمايد البته به صورتي كه دوستي أمت به حال آن بزرگوار نافع باشد و در نصرت دين حق، وي را ياري كنند و او را تنها نگزارند، نه اينكه محبت و ولاي علي را وسيلة جرئت بر گناه و تجاوز از حدود ما انزل الله كرده باشند، چنانكه امروزه اراذل و اوباش بدين ادعاهاي باطل ("حبُّ عليٍّ حسنـةٌ لا تضرُّ معها سيئة!" = "دوستي علي ثوابي دراد كه هيچ گناهي به آن زيان نمي رساند!) به فريب شيطاني مرتكب سيئات مي شوند، لا والله.كتاب احتجاج كه داستان سر تا پا دروغ فوق را به امام صادق (ع) نسبت داده است، چنين ادامه مي دهد كه حضرت صادق فرمود: ابو بكر از احتجاج اين 12 نفر چنان منكوب شد كه نتوانست جوابي بدهد، آنگاه گفت من زمامدار شدم در حالي كه بهترين شما نيستم، «أقيلوني أقيلوني» = "مرا واگذاريد، مرا واگذاريد" و خلافت را از من باز ستانيد، عمر كه چنين ديد به ابي بكر گفت اي ناكس فرومايه از منبر فرود آي، تو كه نمي تواني در مقابل حجت هاي قريش مقاومت كني چرا خود را در چنين مقامي وا داشته اي، به خدا سوگند بارها تصميم گرفته ام تو را از خلافت خلع كنم و سالم مولاي حذيفه را خليفه سازم!!(98) پس ابو بكر از منبر پايين آمد عمر دست او را گرفت و او را به منزلش برد، آنها سه روز در آنجا ماندند و در اين مدت به مسجد رسول خدا نمي رفتند، همينكه روز چهارم شد خالد بن الوليد با هزار نفر به نزدشان آمد و به ابو بكر و عمر گفت چرا نشسته ايد؟ به خدا سوگند بني هاشم طمع در خلافت بسته اند و «سالم مولي ابو حذيفه» آمد و با او نيز هزار نفر بود و «معاذ بن جبل» آمد و با او نيز هزار نفر بود همچنين مردان جنگي يك يك مي آمدند تا اينكه چهار هزار نفر گرد آمدند در حالي كه شمشيرهاي خود را برافروخته بودند و عمر بن الخطاب پيشاپيش ايشان بود (تو گوئي مارشال فش براي جنگ بين المللي آمده!!) آمدند تا در مسجد رسول توقف كردند (كسي به اين راوي دروغگو نگفته اين رزم خواهي و سپاه آرائي براي چه؟ آيا براي همان سخنان بي سر و ته آن 12 نفر موهوم؟!) آنگا