ده است كه معاني بسيار دارد، علامه عبد الحسين اميني در كتاب معروفش «الغدير» معاني زير را براي «مولي» ذكر كرده است:
«1= پروردگار – 2= عمّو – 3= پسر عمّو – 4= پسر – 5= پسر خواهر- 6= آزاد كننده – 7= آزاد شده – 8= بنده و غلام – 9= مالك – 10= تابع و پيرو – 11= نعمت داده شده – 12= شريك – 13= همپيمان – 14= صاحب و خواجه (يا همراه) – 15= همسايه – 16= مهمان – 17= داماد – 18= خويشاوند – 19= نعمت دهنده و ولي نعمت – 20= فقيد – 21= وليّ – 22= كسي كه به چيزي سزاوارتر از ديگران است – 23= سرور (نه به معناي مالك و آزاد كننده) – 24= دوستدار – 25= يار و مددكار – 26= تصرف كننده در كار – 27= عهده دار كار»(66).
و با تمام كوششي كه كرده موفق نشده معنايِ خليفه و حاكم و امير و..... از آن استخراج كند، و اعتراف كرده كه لفظ «مولي» مشترك لفظي و حد اكثر به معناي «أولى بالشيء» (= معناي بيست و دوم) است. بدين ترتيب معناي لفظ «مولي» را بدون قرينه نميتوان دريافت و از اين معني آنچه با توجه به موجبات ايراد خطبه و موقعيت اظهار آن و از همه مهمتر قرينة آن در جملة بعدي كه مي فرمايد: «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و .....» = "پروردگارا هركه او را دوست دارد، دوست بدار و هركه او را دشمن بدارد، دشمن بدار و ......" ثابت مي كند كه مراد از آن محبت و دوستي و نصرت آن بزرگوار است(67). 
دانشمند معاصر استاد «تقي الدين النبهاني» در باب تعيين و نصب يك فرد مشخص به عنوان خليفة پيامبر (ص) و نيز دربارة خطبة غدير و معناي «مولي» مطالبي گفته است كه ما نظر وي را با اندكي تصرف در اينجا بيان مي كنيم:
اعتقاد به اينكه پيامبر (ص) فرد معيني را به عنوان خليفة پس از خود نصب فرموده با مسألة بيعت كه تشريع آن در اسلام، مخالف ندارد، سازگار نيست، زيرا اگر فردي به عنوان خليفة پيامبر تعيين و نصب شده باشد، ديگر بيعت كردن با وي معني ندارد و ديگر به تشريع اصل بيعت, نيازي نيست, چون بيعت طريقة نصب خليفه و رسميت يافتن خلافت است و اگر كسي پيشاپيش توسط شارع مشخص شده باشد عملاً منصوب شده و حاجت به بيان طريقة نصب وي نيست. در حالي كه عقد خلافت از طريق بيعت است كه منعقد مي شود و طبعاً اين به معناي عدم نصب پيشين و تعيين يك فرد معين به عنوان خليفه است.
به همين سبب در كلية احاديثي كه لفظ بيعت در آنها وارد شده, حديث دلالت عام دارد و به فرد معيني اختصاص نيافته, در حالي كه اگر افراد مشخص مورد نظر بودند, لفظ بيعت به صورت عام و مطلق ذكر نمي شد, چنانكه آمده است: «من مات و ليس في عنقه بيعة .....» يا  «ما من (رجل) بايع اماماً....» و حتي كلمة «امام» نيز در احاديث به صورت نكره و يا با "ال" جنس يا مضاف به لفظ جمع ذكر شده از قبيل: «... قام إلى إمام جائر ....» يا «يكون بعدي ائمّةٌ....» «إنما الإمام جنّةٌ يُقاتل من ورائه ويُتَّقي به ...» يا «خيار أئمَّتكم .... شرار أئمَّتكم....» و امثال آن به وضوح تمام تعيين يك فرد مشخص توسط پيامبر (ص) را نفي مي كند. همچنين رواياتي كه مي فرمايد اگر با بيش از يك نفر بيعت شد فرد دوم را به منظور جلوگيري از تفرقه بكُشيد, دليل واضحي است كه پيامبر از قبل فرد مشخصي را به خلافت نصب نفرموده است. 
اصحاب رسول خدا در اينكه خليفه چه كسي باشد با يكديگر همعقيده نبودند و اين ناشي از آن است كه پيامبر فرد خاصي را به خلافت نصب نفرموده بود و از جمله كساني كه در اين موضوع عقيدة متفاوتي داشتند حضرت علي (ع) و ابو بكر بودند كه دربارة هر يك گفته مي شود پيامبر اكرم آندو را براي خلافت پس از خود معرفي فرمود(68) ولي هيچ يك از آندو به وجود نص بر خلافت خود اشاره نكردند, حال آنكه اگر نصي وجود مي داشت, به آن استناد مي كردند بلكه واجب بود كه چنين كنند. 
نمي توان گفت كه نصي موجود بوده ولي صحابه آن را ذكر نكرده اند, زيرا ما دين خود را كلاً از طريق اصحاب پيامبر (ص) كه علي (ع) و ابو بكر از آن جمله اند گرفته ايم و اگر قرار باشد آنها برخي از نصوص را كتمان كنند در اين صورت اعتماد از اصل دين سلب مي شود, زيرا چه بسا نصوص ديگري نيز موجود بوده كه اصحاب پيامبر (ص) از ما كتمان كرده و يا تغيير داده باشند؟ كساني كه چنين خيانت عظيمي مرتكب شوند چه تضميني است كه دهها خلاف ديگر را مرتكب نشوند؟ 
نمي توان گفت به منظور حفظ اتحاد و اتفاق مسلمين از ذكر اين نص خودداري شده است، زيرا اين كار به معناي كتمان حكم إلهي بلكه يكي از مهمترين اصول اسلام و نقض دين است, خصوصاً در زماني كه شرائط كاملاً مقتضي ابراز آن بوده و بيشترين احتياج به اظهار آن وجود داشت و اين كار لا أقل از خليفة رسول الله و هادي امت, قطعاً پذيرفتني نيست و موجب نقض غرض از نصب امام است و اگر وحدتي هم ايجاد مي شد, وحدتي به قيمت از بين رفتن تماميّت و كمال دين و اتحاد بر باطل بود كه طبعاً از نظر اسلام فاقد ارزش است. 
از رواياتي كه پيامبر (ص) دربارة عترت گرامي خويش سفارش فرموده از قبيل: «و أهلَ بيتي, أذكِّرُكم اللهَ في أهل بيتي» و نظاير آن و يا رواياتي كه لفظ «عترت» در آن بكار رفته, مفهوم خلافت و جانشيني پيامبر در امر زمامداري امت استنباط نمي شود (خصوصاً كه لفظ «عترت» يا «أهل البيت» بر بيش از يك فرد و هم بر مرد و هم بر زن دلالت دارد) زيرا لفظ واضح بوده و صراحت دارد بر اينكه پيامبر در مورد رعايت حقوق عترت خويش سفارش فرموده تا اهل بيت بزرگوارش مورد احترام و اكرام واقع شده و قدرشان دانسته شود و مورد بي اعتنايي واقع نشوند و منطوق و مفهوم آن دلالت بر نصب يكي از آنان به امامت أمت ندارد.
احاديث «ولايت» يا «موالاة» نيز كه در آنها واژة «مولى» يا «ولى» يا «موالاة» و امثال آن ذكر شده, دلالت بر جانشيني در امر حكومت بر مردم ندارد و الفاظ آنها غالباً از اين قرار است: «أنت وليُّ كلِّ مؤمن بعدي» يا «وليُّكم بعدي ....» يا «....فليوال عليَّاً بعدي» يا «..... فليوال عليَّاً وذريَّته بعدي» يا «.... فمن تولاه فقد تولاني» يا «.... فإن ولايته ولايتي»، و از همه معروفتر «.... اللهم وال من والاه و عاد من عاداه....» مي باشد كه مفسر تمام آن روايات, همين عبارت اخير است كه مي رساند منظور از اين روايات نصرت و همراهي و محبت نسبت به آن جناب است. زيرا در زبان عربي ظاهرترين معناي «ولى» متضاد «عدو» است. و كساني كه كوشيده اند به طريقي معناي «مولى» يا «ولى» را از نصرت و دوستي و امثال آن منصرف سازند و لا أقل بيست و هفت معني براي «مولى» ذكر كرده اند از اعتراف به اين حقيقت ناگزير شده اند كه : معناي «مولى» حد اكثر, «اولي بالشئ» است و نتوانسته اند علي رغم كوشش بسيار و زير و زبر كردن كتب لغت و دواوين شعر و كتب ادبي و ... معناي حاكم و سلطان و امام و جانشين و .... از آن استخراج كنند؟!!! و اين به وضوح اثبات مي كند كه «مولى» و «ولى» در قرآن و حديث و كلاً در زبان عربي به معناي حكومت و زمامداري نيامده است و نمي توان الفاظ نصوص شرع را به معناي لغوي يا معناي شرعي آن حمل نكرد و طبعاً نمي توانيم احاديث «ولايت» يا «موالاة» را به اعطاي خلافت و زمامداري مسلمين به علي (ع) حمل كنيم كه ن