ند.

خبر بيست و هفتم، راوي قام بن العلا مي‌باشد که خود مدعي نيابت و سفارت است و به نفع خود روايتي آورده و براي صاحب مدعي علم غيب شده‌است، که حضرت صاحب به او گفته بچه‌اي که خدا به تو داده و به دنيا مي‌آيد پس از تولد نمي‌ميرد. و اين ضد قرآن است که خدا فرموده: ﴿وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَاذَا تَكْسِبُ غَداً وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ﴾ (لقمان/34): «و هيچ كس نمي‏داند فردا چه به دست مي‏آورد. و هيچ كسي نمي‏داند كه در كدام سرزمين مي‏ميرد». و خود رسول خدا (ص) از زندگي و مرگ اصحاب خود خبر نداشت. و در تفسير سورة کهف آية 22 وارد شده که مسائلي از رسول خدا (ص) سؤال کردند وعده داده جواب دهد و چون إن شاء الله نگفت تا چهل روز وحي نيامد و آن حضرت ندانست و نتوانست جواب دهد. 

و همچنين در تفسير آية 6 سورة حجرات: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَيَّنُوا﴾ (الحجرات/6): «اي كساني كه ايمان آورده‏ايد! اگر شخص فاسقي خبري براي شما بياورد، درباره آن تحقيق كنيد»؛ وارد شده که رسول خدا (ص) وليد بن عتبه را براي أخذ صدقات به سوي قبيلة بني‌المصطلق فرستاد، چون در زمان جاهليت بين وليد و ايشان خوني واقع شده بود و ايشان براي تعظيم به استقبال او آمدند، وليد خيال کرد به قصد قتل وي آمده‌اند فرار کرد، و آمد نزد رسول خدا (ص) و گفت: بني‌المصطلق مرتد شده و زکات ندادند، رسول خدا (ص) در غضب شد و خالد را با جمعي بر سر ايشان فرستاد و فرمود: پس از تجسس احوال ايشان اگر ارتداد مسلم شد مقاتله نما، پس آية فوق نازل شد.

حال اگر رسول خدا (ص) علم غيب داشت مي‌دانست که وليد راست نگفته و لشکر بر سر ايشان نمي‌فرستاد. و حتي در جنگ احد وقتي سنگ به طرف او آمد و پيشاني او را شکست، آن حضرت از آمدن سنگ خبر نداشت و لذا جا خالي نداد تا اينکه سنگ پيشاني او را شکست، و براي همين نداشتن علم غيب است که خدا به او مي‌فرمايد: ﴿قُلْ... وَلَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الخَيْرِ وَمَا مَسَّنِيَ السُّوءُ﴾ (الأعراف/188): «بگو:... اگر علم غيب داشتم خير بسياري مي‌اندوختم و بدي به من نمي‌رسيد».

بنابراين، رسول خدا (ص) علم غيب نداشت و اگر داشت از ضررها اجتناب مي‌نمود و يک روز غالب و يک روز مغلوب نمي‌شد. حال با چنين آيات واضحي عده‌اي بي‌خبر فرزندان دختري اين پيغمبر را عالم به غيب مي‌دانند.

خبر بيست و هشتم، راوي حسن بن فضل مجهول الحال است. و أما متن آن (مسلم است که سفرا و نواب جواب کسي را مي‌دادند که مريد باشد و يا پولي فرستاده باشد) در اين خبر مي‌گويد: فقيهي سؤال کرد جواب او را ندادند، آري ايشان جواب ارادتمندان و کساني را که پول دهند، مي‌دهند، أما فقيهي که ارادت ندارد، و پولي هم نفرستاده چون فقيه بوده مجذوب نمي‌شده، لذا جواب او را نداده‌اند. راوي مي‌گويد: چون قرمطي شد جواب ندادند، جواب آن است که اگر کافر هم باشد بايد به او جواب دهند.

خبر بيست و نهم، راوي آن حسن بن خفيف مجهول الحال و ضعيف است. و أما متن آن، مي‌گويد: خدمتکاراني را به مدينه فرستاد، أما بيان نکرده چه کس فرستاده و براي چه فرستاد، و چون به کوفه رسيدند، يکي از خادمان شراب خورد، معلوم مي‌شود اين خادمان اهل تقوي نبوده‌اند. حال اين پريشان گويي براي چه مقصودي است، آيا معجزه‌اي در آن است؟! نه والله، پس براي چه در باب معجزات مهدي آورده‌اند معلوم نيست.

خبر سي‌ام، در اينجا پريشان‌گويي را به انتهاء رسانيده‌است زيرا راوي که حسين بن الحسن العلوي است مهمل مي‌باشد بتصديق علماي رجال يعني، نام او در شمارة رجال شيعه ذکر نشده‌است. ثانياً، او نقل کرده از مردي از مأمورين روز حسني، آيا روز حسني کيست و چه کار بوده؟ آن مرد مأمور و يا نديم روز حسني چه بوده و چه کاره بوده است؟! ابداً معلوم نيست. او گفته اموال جمع مي‌کند و وکلائي دارد، معلوم نکرده چه کس اموال جمع مي‌کند و وکلاي او کيانند. خواننده ملاحظه کن راوي مجهولي از قول شخص مجهولي مطلب مجهولي گفته، و اين را از معجزات مهدي شمرده‌اند. آخر اين هم شد کتاب، آن شخص مجهول جاسوسي نزد محمد بن احمد فرستاده، آيا محمد بن احمد کيست آيا از نواب بوده و يا از وکلا؟ باز معلوم نيست. سابقا ما وقتي معجزات صوفيان تذکره الاولياء و نفحات الأنس را مي‌خوانديم به ريش نويسندگانشان مي‌خنديديم، أما نمي‌دانستيم کتاب علماي ما بدتر از آنها است.

خبر سي و يکم و سي و دوم، شيخ طوسي در کتاب غيبت خود گويد: معجزات مهدي بيشتر از آنست که شمرده شود (يعني آنقدر زياد است که نمي‌توان شماره نمود آن وقت چيزهايي را شمرده که هيچ مربوط به معجزه نيست و حتي يک عدد معجزه بين آنها نيست، در صورتيکه مي‌گويد: ما مقداري از آنها را ذکر مي‌کنيم (يعني أهم آنها را ذکر مي‌کنيم) و يکي از آنها همين است که بطور مرفوع آورده، يعني از محمد بن ابراهيم بن مهزيار نقل کرده بدون ذکر واسطه، و خود گويد: «رفعه». 

و أما متن آن، هيچ مربوط به معجزه نيست بلکه باز کردن دکان پر درآمدي است، زيرا مي‌گويد: نزد پدرم مال زيادي جمع شده از مال مردم که براي امام داده‌اند، آنها را حمل کرد در کشتي و با من بيرون آمديم، و من براي بدرقة او همراه شدم، او به تب شديدي مبتلا شد و گفت: مرا برگردان و از خدا دربارة اين مال بترس، و به من وصيت کرد و وفات نمود، من پيش خود گفتم: پدرم به چيز غير صحيحي وصيت نمي‌کند و من مال را حمل کردم به سوي عراق و لب شط‌خانه‌اي کرايه کردم و گفتم: احدي را خبر نمي‌کنم، اگر برايم واضح شد که مال را مي‌فرستم و‌گرنه خود صرف مي‌کنم. (نويسنده گويد: اين خود يکي از نواب است که نمي‌داند مطلب مهدويت اصلي دارد يا خير). بالأخره مي‌گويد: لب شط‌خانه‌اي کرايه کردم تا اينکه کسي آمد مالها را گرفت و بعد هم خبري آورد که تو را جاي پدرت نيابت داديم تو نايب امام شدي، يعني، هر کس مي‌خواهد اموالي بپردازد به تو بپردازد. (بايد به ايشان گفت: اين خبر مدرک شد براي باز کردن دکان، نه معجزه. واقعاً موجب تأسف است که ايشان بين معجزه و دکانداري فرق نگذاشته‌اند).

خبر سي و سوم، راوي آن حسن بن فضل زيد اليماني مهمل است و علماي رجال نام او را در رجال شيعه نياورده‌اند، ولي در کافي و کتاب غيبت طوسي و بحار چيزهايي از او نقل شده مانند پريشان‌گويي که صدق و کذب آن معلوم نيست. از تمام آنها استفاده مي‌شود که مي‌خواسته مدعي نيابت شود و دکاني باز کند. در اينجا مي‌گويد: نوشتم اما نمي‌گويد به که و به کجا و چه نوشتم.

خبر سي و چهارم، راوي آن پدر غلام احمد بن الحسن مهمل و مجهول الحال است، و خود او گويد: من قائل به امامت نبودم، حال معلوم نيست بعد قائل به امامت شده يا خير، و بعد مي‌گويد: يزيد بن عبدالملک فوت کرد و به من وصيت کرد. معلوم نيست يزيد بن عبدالملک کيست و به چه مناسبت به او وصيت کرده و گفته مرکب و شمشير و کمربند مرا بده به مولاي من، و معلوم نکرده مولاي او کيست 