 بر او هجوم برد و چندين ضربه کاري بر او وارد کرد و به قتل رسانيد!؟ 

صدها نفر در اطراف شتري که حضرت عايشه بر آن سوار بود، از جمله هفتاد نفر از افراد قريشي که از او محافظت مي‌کردند و زمام شتر او را در دست مي‌گرفتند، کشته شدند! 

اطاقک روي شتري که حضرت عايشه در ميان آن بود، به اندازه‌اي تير به چهار اطراف آن خورده و آويزان شده بود، که به شکل جوجه‌تيغي درآمده بود! 

قعقاع بن عمرو تميمي که در سپاه حضرت علي قرار داشت وقتي تعداد زياد کشته و زخمي‌ها را در اطراف شتر حضرت عايشه مشاهده نمود به سختي متأثر گرديد! و در حالي که جنگ و درگيري همچنان ادامه داشت، گفت: تا زماني که آن شتر بر روي پا ايستاده باشد، اين درگيري در اطراف آن تمام نخواهد شد، و تنها پس از بر زمين انداخت شتر است که جنگ پايان مي‌پذيرد! 

اما از طرف ديگر قعقاع بن عمرو از اينکه ام المؤمنين عايشه آسيبي ببيند يا کشته شود، نگران بود! 

يکي از افراد سپاه بصره به نام «زفربن حارث» افسار شتر را در دست داشت و با دست ديگر دفاع مي‌کرد، قعقاع بن عمرو او را صدا زد و گفت: براي پايان دادن به درگيري در آنجا بر دست و پاهاي شتر شمشير بزن و آن را قطع کن! 

زفر با شمشيري که در دست داشت ضربه‌هاي شديدي، را بر پاهاي آن وارد کرد و شتر با ناله‌اي سوزناک و غريب بر روي زمين افتاد! 

قعقاع بن عمرو از سپاه حضرت علي و زفربن حارث از سپاه بصره از افتادن هودجي که حضرت عايشه در آن قرار داشت جلوگيري کرده و آن را به آرامي گرفته و بر روي زمين گذاشتند! 

سپاهيان بصره وقتي بر زمين افتادن شتر حضرت عايشه را ديدند، از جنگ دست برداشتند و ميدان معرکه را به سوي شهر بصره ترک کردند! 

تازه شب فرا رسيده بود که جنگ جمل که از بامداد روز پنجشنبه دهم جمادي‌الثاني سال سي و ششم هجري تا شامگاه آن ادامه يافت، پايان يافت![3] 

در جنگ جمل هزاران نفر از طرفين کشته و زخمي شدند[4]. 

از جمله افرادي نامداري که کشته‌شدند: زبيربن عوام، طلحه بن عبيدالله، محمدبن طلحه و کعب‌بن سور قاضي بصره -رضي الله عنهم- بودند! 

حضرت عايشه را با اکرام و احترام از هودج بيرون آوردند و پس از ساعاتي برادرش محمدبن ابي‌بکر – که از فرماندهان سپاه حضرت علي بود، و همچنين خود حضرت علي نزد او آمدند، حضرت علي -رضي الله عنه- پس از سلام کردن بر عايشه گفت: اي مادر! خداوند از ما و شما درگذرد و مورد مغفرت خويش قرار دهد! 

حضرت عايشه در پاسخ گفت: من هم اميدوارم که خداوند همة ما را مورد مغفرت و بخشايش خويش قرار دهد! 

در نيمه‌هاي شب بود که محمدبن‌ابي‌بکر او را همراه با خود به منزل عبدالله بن خلف خزاعي در بصره برد، و پس از چند روز حضرت علي -رضي الله عنه- امر فرمود که او را با اکرام و احترام تا رسيدن به مکه همراهي نمايند![5]» 

وقتي که حضرت عايشه در هودج خويش بود، و قعقاع بن عمرو تميمي -رضي الله عنه- نزديک به او گفت: يا قعقاع در اثناي جنگ شنيدم که يکي از سربازان کوفي خطاب به من مي‌گفت: 

يا اُمَّنا اَعَقَّ أُمٍ نَعْلَمُ
  
 والأُم تَغْذو ولداً وتَرحم
 
ألأَتَرَينَ کَمْ شُجاعٍ يکْلَمُ
  
 وَتُختلي مِنْهُ يدٌ وَمِعصَمُ
 

«اي مادر! اي نامهربان‌ترين مادري که مي‌شناسيم!معمولاً مادران فرزندان خود را غذا مي‌دهند و با آنان مهرباني مي‌کنند! مي‌بيني که چه قهرماناني به خون غلطيده‌اند و يا دست و بازوهايشان قطع شده است!؟» 

اين کلام او بسيار براي من دردناک بود و بر اثر آن به شدت گريستم! و اندوهگين شدم! 

قعقاع بن عمرو تميمي گفت:سوگند به خداوند او دروغ گفته است و تو بهترين مادري هستي که ما مي‌شناسيم. تو از هيچ تلاشي براي صلح و جلوگيري از جنگ کوتاهي ننمودي، اما آنان از تو فرمانبرداري نکردند!

حضرت عايشه فرمود: فرزندم! سوگند به خداوند دوست داشتم بيست سال پيش مي‌مردم و اين روز را نمي‌ديدم! 

قعقاع به طرف حضرت علي -رضي الله عنه- که در ميان سپاهيان خود بود رفت و سخنان و مطالبي را که حضرت عايشه در مورد اوضاع پيش آمده با او در ميان گذاشت همه را براي حضرت علي نقل نمود. او نيز فرمود: سوگند به خداوندي من نيز دوست داشتم بيست سال پيش مي‌مردم و اين روز را نمي‌ديدم! 

سخن و درد حضرت علي و حضرت عايشه -رضي الله عنهما- به خاطر جنگي که روي داد، يکي بود! 

حضرت عايشه در مورد تعدادي از افراد همراه خود سؤال نمود، و به او گفته شد که کشته شده‌اند! و براي هر يک از آنها از خداوند متعال طلب مغفرت نمود! سپس در مورد افرادي که در سپاه حضرت علي بودند – سؤال نمود، وقتي گفتند که آنان هم کشته شده‌اند، براي آنان نيز از خداوند رحمت و مغفرت خواست! 

وقتي مردم بصره از دعاي خير براي کشته‌شدگان سپاه حضرت علي تعجب نمودند، همان سخني را که حضرت فرموده بود، گفت که: 

«اميدوارم افراد هر يک از طرفين که قلب خويش را پاک گردانيده‌ - و هدف او خدمت به مصالح مسلمانان بوده – اهل بهشت باشد»[6]. 

حضرت علي -رضي الله عنه- سه روز را در صحنه‌اي که در آن جنگ روي داده بود، باقي ماند و کشته‌هاي سپاه بصره را ديد و به خاطرشان اندوهگين شد و براي آنها از خداوند طلب آمرزش نمود! و در ميان کشته‌شدگان جنازه کعب‌بن سور قاضي بصره و تعدادي ديگر از شخصيت‌ها را ديد و فرمود: آنان گمان مي‌کردند که تنها آدم‌هاي هرزه و آشوبگر و نادان به حمايت از ما بيرون آمد‌ه‌اند!

حضرت علي -رضي الله عنه- بر جنازة کشته‌شده‌هاي هر دو طرف نماز ميت خواند، و سپس دستور داد همة اسلحه‌ها و کالاهايي که سپاهيان بصره از خود بر جاي نهاده بودند، جمع‌آوري کردند و به مسجد بصره برده شود، تا هر کس اسلحه و متاع خود را شناسايي کند و آن را بردارد! 

اين بدان معنا بود که حضرت علي اسلحه‌ها و امکانات بر جاي مانده از سپاه بصره را به عنوان غنيمت جنگي نگاه نمي‌کرد و نخواست آنها را در ميان سربازانش تقسيم نمايد، بلکه دستور داد آنها را به صاحبان خود بازگردانند! 

اتباع عبدالله بن سباي يهودي از اين اقدام حضرت علي خشمگين شدند و مي‌خواستند اموال طلحه و زبير و اسلحه و امکانات بسياري را که سپاه بصره از خود بر جاي گذاشته بودند به عنوان غنايم جنگي ميان خود تقسيم کنند! 

حضرت علي در ردّ نظر ايشان گفت: کداميک از شما مي‌خواهد، ام المؤمنين عايشه را به عنوان سهم خود قبول کند و او را به بردگي نزد خويش نگه دارد؟![7] 

پس از آن حضرت علي -رضي الله عنه- وارد بصره شد و همه مردم با او بيعت کردند او حضرت عبدالرحمن بن عباس را به عنوان والي شهر تعيين نمود. 

يکي از مردم بصره راجع به آنچه که ميان او طلحه و زبير -رضي الله عنهم- روي داد با حضرت علي سخن گفت، اما حضرت علي فرمود:که در مورد آنها تنها با نيکي ياد کنيد و جز خير بر زبان نياوريد! من اميدوارم که من و عثمان و طلحه و زبير از جمله آنهايي باشيم که خداوند در موردشان فرموده است: 

)وَنَزَعْنَا مَا فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْوَاناً عَلَى سُرُرٍ مُتَقَابِلِينَ( (الحجر: 47).

«کينه‌توزي و دشمني را از دل‌هاي ايشان بي