مان نادرست ببرد!! 

انتخاب و بيعت با او با عجلة ناگهاني و با شتاب بود، اما خداوند ما را از زيان آن مصئون فرمود، و امروزه در ميان شما کسي همچون ابوبکر نيست که همه به سوي او روي آورده و در برابرش سر تسليم فرود آورند! 

ما اطلاع داشتيم که هنگام وفات رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- علي‌بن ابي‌ طالب و زبير بن عوام -رضي الله عنهم- و چند نفر ديگر در خانة فاطمه دختر رسول خدا بودند و به سقيفه نيامدند! 

از طرف ديگر بسياري از مردم انصار هم به اجتماع سقيفه نيامده بودند. 

و اين مهاجرين بودند که در مورد جانشيني ابوبکر اتفاق نظر پيدا کردند. 

بعد از انتخاب ابوبکر به او گفتم: برخيز نزد برادران انصار خود برويم! 

با هم به سقيفة بني‌ساعده رفتيم و با دو بزرگوار ايشان يعني عُوَيم بن ساعده و معن ‌بن عدي برخورد کرديم، به ما گفتند: برادران مهاجر، کجا مي‌خواهيد برويد؟ 

گفتم: مي‌خواهيم با برادران انصارمان ملاقات کنيم! 

گفتند: ضرورتي ندارد و مشکلي نيست، شما تصميم خود را بگيريد! 

گفتم: سوگند به خداوند بايد نزد ايشان برويم! 

به سقيفة بني ساعده رفتيم و در آنجا همة ايشان گرد آمده بودند. و در ميان آنان مردي بود که چهرة خويش را پوشانيده بود! 

گفتم: اين مرد کيست؟ 

گفتند: سعدبن عباده است! 

گفتم: او را چي شده است؟ 

گفتند: بيمار است! 

در کنار او نشستيم! 

بعد از آن، سخنگوي آنها برخاست و پس از حمد و ستايش خداوند گفت: 

«ما انصار دين خداوند و سربازان اسلام بوده و هستيم، و شما مهاجرين را مردمي و جماعتي از خود مي‌شماريم، اما عده‌اي از ميان شما مهاجرين آمده و مي‌خواهند در ميان ما جدايي بيفکنند و حق ما را ناديده بگيرند و از اين ميدان خارج کنند!» 

وقتي سخنان او پايان يافت، خواستم برخيزم و مطلبي را که در ذهن خود آماده نموده و خوب و مناسبش مي‌دانستم در حضور ابوبکر و در پاسخ به سخنگوي ايشان بيان کنم! 

فکر مي‌کردم که لازم است پاسخ تندي به او داده شود، اما ابوبکر از من بردبارتر و آرام‌تر بود. ابوبکر به من گفت: صبر کن! من مي‌خواهم سخن بگويم! 

دوست نداشتم او را آزرده خاطر نمايم، به درستي از من آگاه‌تر و بردبارتر و وقارش بيشتر بود! 

ابوبکر برخاست و سخنانش را آغاز کرد، سوگند به خداوند همه آنچه را که من در مورد آن بسيار فکر کرده و آماده نموده بودم، او بدون تکّلف بسيار بهتر و رساتر از من گفت!؟

 

سخنان ابوبکر صديق -رضي الله عنه- 
«خير و منزلتي که براي خود ذکر کرديد، شايسته‌ آن هستيد! اما مردم عرب اين موضوع (خلافت) را تنها براي اين جمع از مردم قريش مي‌شناسند، زيرا در ميان مردم عرب آنها داراي نسب و جايگاهي ميانه‌اند. 

ابوبکر دست من و ابوعبيده جراح را گرفت و گفت: من براي قبول اين مسئوليت يکي از اين دو نفر را به شما پيشنهاد مي‌نمايم.» 

من از سخنان ابوبکر – به غيراز اين پيشنهاد او – کاملاً راضي بودم! سوگند به خداوند اگر دست و پاي مرا ببندند و گردنم را بزنند به شرطي که سبب معصيت نشود، برايم قابل قبول‌تر از آن بود که پيشواي مردمي بشوم که ابوبکر در ميان آنهاست. 

وقتي ابوبکر آن پيشنهاد را مطرح نمود، يکي از انصاريان به نام حباب بن منذر برخاست و گفت: 

من در مورد اين قضيه خبره‌ام و لازم است رأي من عملي بشود! 

او گفت: اي قريشيان! من پيشنهاد مي‌نمايم، که يک نفر از ما و يک نفر از شما امير و خليفه بشوند! 

 

بيعت با ابوبکر صديق -رضي الله عنه- 
وقتي حباب بن منذر اين سخن را گفت: همهمه بر پا شد و صداي اعتراضي برخاست، من ترسيدم که تفرقه ايجاد شود!

به ابوبکر گفتم: دست خود را به من بده! 

ابوبکر دست خود را به من داد و من با او بيعت کردم، پس از آن مهاجرين با او بيعت نمودند و به دنبال ايشان مردم انصار با او بيعت کردند! 

عمر فاروق -رضي الله عنه- در ادامه خطابه‌اش مي‌گويد: 

«سوگند به خداوند در آن شرايطي هيچ چيزي از قضيه بيعت با ابوبکر براي ما مهم‌تر و ضروري‌تر نبود! 

ما از اينکه مردم انصار از بيعت خودداري کنند نگران بوديم. که اگر چنان مي‌شد، بيعتي صورت نمي‌گرفت، و ممکن بود که پس از ما بيعتي انجام بگيرد و با يکي از افراد خود بيعت کنند! در آن صورت ما بر سر دو راهي قرار مي‌گرفتيم: يا بايد از ايشان تبعيت مي‌کرديم و با کسي که با او بيعت کرده‌اند، بيعت نماييم و کاري را انجام بدهيم که به آن راضي نبوديم و مصلحت مسلمانان را در آن نمي‌دانستيم، يا اينکه با اقدام ايشان به مخالفت مي‌پرداختيم اما چنين مخالفتي زمينة تفرقه و تباهي را فراهم مي‌نمود. 

هر کسي بدون مشورت با مسلمانان با اميري بيعت کند، بيعت او ارزشي ندارد و به امارت آن شخص مشروعيت نمي‌بخشد![1]» 

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1]- البداية والنهاية: ج 5 ص 245 - 247حضرت ابوبکر صديق -رضي الله عنه- سبب قبول خلافت و بيعت با خود را بعداً توضيح دادند. 

رافع طايي -رضي الله عنه- در مورد مسايل طرح شده در اجتماع تصفيه از او سؤال کرد، ابوبکر در پاسخ به او فرمود: 

«با من بيعت کردند و من آن بيعت ايشان را پذيرفتم، زيرا نگران آشوب و تفرقه بودم و از اين هراس داشتم که چنانچه بيعت را قبول ننمايم، عده‌اي کافر شوند![1]» 

بيعت با ابوبکر ابتدا از طرف جمعي از مهاجرين و انصار در سقيفه بني‌ساعده در روز دوشنبه دوازدهم ربيع‌الأول صورت گرفت! 

عباس و علي و زبير بن عوام -رضي الله عنهم- به علت آن که به کار غسل و تکفين رسول خدا مشغول بودند نتوانستند در سقيفه حضور پيدا کنند! 

فرداي آن روز يعني روز سه‌شنبه سيزدهم ربيع‌الأول در مسجد نبوي مهاجرين و انصار در اجتماعي بزرگتر براي بار دوم با ابوبکر صديق -رضي الله عنه- بيعت نموده و مجدداً بيعت سقيفه را مورد تأييد قرار دادند. 

شرح و جزئيات و رويداد سقيفه و بيعت اوليه با ابوبکر صديق را از زبان حضرت عمر شنيديم و اما شرح و تفصيل بيعت دوم را از انس بن مالک بشنويم: 

او مي‌گويد: 

روز سه‌شنبه، عمربن خطاب بر روي منبر رفت، ابوبکر هم در کنار منبر آرام و ساکت نشسته بود! 

وقتي همة مردم در مسجد جمع شدند، عمر برخاست و گفت: 

«آرزوي هميشگي من اين بود که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- اکنون در جمع ما مي‌بود، تا امور زندگي ما را با تدبير خويش اداره مي‌نمود و آخرين فردي از ما بود که مرگ به سراغ او مي‌آمد! اما اينک هر چند رسول خدا وفات يافته ولي چراغ پرفروغ سنّت را در ميان ما برجاي نهاده تا راه هدايت را به وسيله آن بيابيم! 

و ابوبکر يار رسول خدا و دومين نفر غار ثور است! اينک خداوند سخن شمار را در مورد او يکي نموده و او بيش از همه شايستگي بدست گرفتن زمام امور و رهبري شما را دارد، برخيزيد و با او بيعت کنيد! 

پس از آن عمر به ابوبکر گفت: روي منبر برو! 

ابوبکر روي منبر رفت و همة مهاجرين و انصار با او دست بيعت دادند! 

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1]- البداية والنهاية: ج 5 ص 247 - 248ابوبکر صديق -رضي الله عنه- پس از حمد و ستايش شايسته خداوند، گفت: 

«اي مردم! شما مرا پيشواي خ