ول و مباني احکام و حاکميت و امر از آن خداوند است و حاکميت يکي از ويژگي‌هاي الوهيت است! و همة اين‌ها صحيح هستند!

اما خوارج از اين سخن حق، هدف باطلي را دنبال کرده و از آن براي شورانيدن مردم عليه حضرت علي و حتي تکفير او استفاده مي‌کردند، هر چند از ظاهر آن چنين بر نمي‌آيد و اين باطل از آن برداشت نمي‌شود!

در جايي ديگر حضرت علي -رضي الله عنه-، با خوارجي که او را تکفير نموده و ريختن خونش را روا مي‌شمردند، با انصاف و تسامح بسيار زيبا و راهگشايي برخورد نموده است. 

علقمه‌بن عامر روايت مي‌نمايد که از حضرت علي در مورد خوارج پرسيده شد که آيا آنان مشرکند؟

فرمود: نه! آنان مشرک نيستند و از شرک و کفر گريزانند!؟ 

پرسيدند: آيا منافق نيستند؟ 

فرمود: نه! زيرا منافقين بسيار کم خداوند را ياد مي‌کنند، اما آنان بسيار اهل ذکر و عبادتند! 

سؤل شد! پس آنان چه کساني هستند يا اميرالمؤمنين! 

فرمود: برادران مسلمان ما هستند، که به سبب سرکشي و شورش‌شان عليه ما با آنان مقابله کرده‌ايم![4] 

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1]- البداية والنهاية: ج 7 ص 288 - 289

[2]- البداية والنهاية: ج 7 ص 279 - 280

[3]- البداية والنهاية: ج 7 ص 281

[4]- البداية والنهاية: ج 7 ص 29 در ماه رمضان سال سي و هفت هجري، بنا بر توافق قبلي زمان ملاقات ابوموسي اشعري و عمروبن عاص براي موضوع حکميت فرا رسيد. 

حضرت علي -رضي الله عنه- چهارصد نفر را از طرف خود براي حضور و نظارت به رياست عبدالله بن عباس، و معاويه نيز چهارصد نفر را فرستاد که عبدالله بن عمر -رضي الله عنهما- در ميان آنان بود. 

دو نفر که به عنوان حکم و داور نهايي معين شده بودند، يعني ابوموسي اشعري و عمروبن عاص در «اُذرح» که در منطقه دومه الجندل واقع است به هم رسيدند!

بعضي از مسلمانان خواهان شرکت دادن سعدبن ابي‌وقاص -رضي الله عنه- در قضيه تحکيم بودند و بعضي هم از او مي‌خواستند که براي ايجاد وحدت در ميان مسلمانان و پايان نزاع مقام خلافت را بپذيرند! 

سعدبن ابي وقاص در زمان خليفه دوم و سوم عضو شوراي حل و عقد بود و از جمله ده نفري بود که به آنان بشارت بهشتي بودن داده شده بود. و در آن سال تنها سه نفر از آنان يعني اميرالمؤمنين علي‌بن ابيطالب که با مخالفان خود درگير بود، و سعدبن ابي‌وقاص و سعيدبن زيد در حال حيات بودند، که اين دو خود را از فتنه و بلوا کنار کشيده و هر يک از آنها بر روي زمين خود در اطراف مدينه مشغول کشاورزي و دامداري و کار و زندگي خود بودند! 

به همين خاطر برخي از مردم براي قبول خلافت و ايجاد وحدت دوباره ميان مسلمانان به او نظر داشتند، اما او خود را از ميدان حوادث کنار کشيده و از هيچ يک از طرفين نزاع جانبداري نمي‌کرد! 

امام مسلم -رضي الله عنه- در کتاب صحيح خود از عامربن سعدبن ابي‌وقاص نقل مي‌نمايد که برادرش عمربن سعد، نزد پدر که در خارج از مدينه مشغول نگهداري تعدادي گوسفند بود رفت!

وقتي سعدبن ابي‌وقاص پسرش را ديد که سوار بر اسب به سوي او مي‌آمد، گفت: پناه به خدا از شر سواري که مي‌آيد!

برادرم نزد پدر رفت و گفت: پدر! آيا اين در شأن توست که همچون مردم عرب روستايي به چوپاني مشغول شوي! آن هم در شرايطي که مردم در مورد حکومت و خلافت دچار پراکندگي شده‌اند؟!

به نظر من اين در شأن توست که خود را آماده کني، به ميان آنها بيايي و براي ايجاد وحدت و حل و فصل مشکلات پيش آمده تلاش کني! تو يار رسول خدا و يکي از اعضاي شوراي حل و عقد هستي، و به هيچ اقدامي که به مصلحت امت مسلمان نبوده است دست نزده‌اي و تو در اين شرايط براي احراز مقام خلافت از هر کس ديگري مناسب‌تر هستي!!

سعد بر سينه پسرش دست نهاد و گفت: ساکت باش! من خود از رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- شنيدم که مي‌فرمود: «خداوند انسان پرهيزکار و بي‌نياز و گمنام را دوست مي‌دارد». 

وقتي عمر نتوانست پدرش را قانع نمايد، دست به دامن برادرش عامر شد، تا براي راضي کردن پدرش به پذيرش خلافت و ايجاد وحدت تلاش کند!

عامر نيز نزد پدر رفت و گفت: پدر! در حالي که مردم بر سر مسايلي که به امت اسلامي ارتباط دارد، با هم به نزاع پرداخته‌اند و تو در اينجا گوشة انزوا را بر گزيده‌اي؟

سعدبن ابي‌وقاص خطاب به پسرش عامر گفت: پسرم! مي‌خواهي من زمام آشوب و بلوا را به دست بگيرم!؟ سوگند به خداوند تنها زماني از اينجا خارج شده و وارد ميدان مي‌شوم، که وقتي شمشيرم را براي جنگ برمي‌دارم و آن را برسر ديگران فرو آرم اهل ايمان و اهل کفر را از هم تشخيص دهد و اگر آن را بر گردن اهل ايماني فرود آوردم در آن مؤثر واقع نشود، و اگر بر سر کافري فرود آوردم، آن را قطع کند و به قتل برساند!؟ 

سپس به او گفت: پسرم! من خود از رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- شنيدم که مي‌فرمود: إنّ الله يحبّ العبد التقي الغني الخفي «خداوند آدم پرهيزکار و بي‌نياز و خَفي(پوشيده و پنهان) را دوست مي‌دارد»[1]. 

 

ادامه جلسة حکميت
دو طرف حکميت در «أذرح» تشکيل جلسه داده و در مورد موضوع حکميت به بحث و بررسي پرداخته و راجع به راهکارهاي گوناگون براي حل و فصل مشکلات به چاره‌جويي پرداختند!

اما نبايد فراموش کرد که در آن شرايط که جلسه حکميت در «أذرح» برگزار مي‌شد، تنها اميرالمؤمنين علي‌بن ابيطالب -رضي الله عنه- خليفه مسلمين بود، و همة اصحاب و اتباعش او را خليفه مشروع و اميرالمؤمنين مي‌دانستند! 

معاويه مدعي احراز مقام خلافت نبود و خود را در مقام اميرالمؤمنين ننهاده و اتباع و هوادارانش نيز به عنوان اميرالمؤمنين با او بيعت نکرده بودند! 

منظور اين است که دو طرف نزاع و اختلاف هر دو خليفه و اميرالمؤمنين نبودند، بلکه يک طرف نزاع حضرت علي خليفه و اميرالمؤمنين بود که اکثريت مسلمانان با او بيعت نموده و عده‌اي هم مانند مردم شام به رهبري معاويه بيعت با او را مشروط به مجازات شورشيان برانداز و مجرم پيرو عبدالله بن سبأي يهودي گردانيده بودند!

معاويه بن ابي‌سفيان خود را «ولي‌دم» و خونخواه حضرت عثمان معرفي مي‌کرد، و به استانداري خود در زمان حضرت عمر و عثمان -رضي الله عنهما- افتخار مي‌نمود، و بر کناري خود را توسط حضرت روا نمي‌دانست! زيرا از نظر او هنوز حضرت علي اميرالمؤمنين نبود تا او را از استانداري شام بر کنار کند! وتنها پس از قصاص قاتلان و شورشيان و بيعت همه مردم حاضر بود حضرت علي يا صحابي ديگري را به عنوان خليفه مسلمين به رسميت بشناسد! 

نزاع معاويه با حضرت علي بر سر خلافت نبود و به خاطر آن با او به مخالفت برنخواسته بود، و براي احراز مقام خلافت حضرت علي را شايسته مي‌دانست. و در مورد اهليت و شايستگي حضرت علي براي مقام خلافت اعتراضي نداشت، و به خود به عنوان جايگزيني براي حضرت علي نگاه نمي‌کرد، تنها انتقادش در مورد پاره‌اي از تصميم‌گيري‌هاي حضرت علي بود، راجع به شتاب در عزل و نصب‌ها، و عدم مجازات مجرمان شورشي، آن هم در شرايطي که هنوز بسياري از مردم با او بيعت نکرده بودند! 

با ملاحظه و توجه به آنچه گف