دا -صلى الله عليه وسلم- از نزد آنان برخاستند، و خطاب به آنان گفتند:

(إذ فعلتم ما فعلتم فاکتموا عنّي).
«حال که چنين با من رفتار کرديد، دست کم اين راز را فيمابين من و خودتان نگاه داريد!»

حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- ده روز در ميان اهل طائف به سر بردند. هيچيک از اشراف طائف را فروگذار نکردند؛ نزد يکايک آنان رفتند و با آنان صحبت کردند. همه يک سخن گفتند: از سرزمين ما خارج شو! و اراذل و اوباش را بر عليه ايشان برانگيختند، و به آزار ايشان واداشتند. وقتي که خواستند از طائف خارج شوند، اراذل و اوباش طائف آن حضرت را تعقيب کردند، و پيوسته ايشان را دشنام مي‌دادند و بر سر ايشان فرياد مي‌زدند، تا آنکه انبوهي از مردم طائف در اطراف آن حضرت گردآمدند، و در دو سوي ايشان صف کشيدند، و پياپي بسوي ايشان سنگ مي‌افکندند، و با سخنان ابلهانه ايشان را آزار مي‌دادند. آنقدر بر مُچ‌ پاهاي آن حضرت سنگ زدند که نعلين آن حضرت مالامال خون گرديد. زيدبن حارثه خويشتن را سپر بلاي آن حضرت کرده بود، و ضربات سنگها را به جان مي‌خريد، تا آنکه چند جاي سر او شکاف برداشت. اراذل و اوباش بر سر آن حضرت ريختند و همچنان ايشان را مي‌زدند و تعقيب مي‌کردند تا آن دو را به باغي که از آنِ عتبه و شيبه پسران ربيعه بود، و سه ميل با طائف فاصله داشت رسانيدند. همينکه به آن باغ درآمدند، تعقيب کنندگان از آن دو دست برداشتند و بازگشتند. رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به سوي درخت انگوري در کنار باغ آمدند و زير ساية آن نشستند و به ديوار تکيه دادند. وقتي آرام نشستند و قدري آسوده شدند، آن دعاي مشهور را خواندند که نشانگر تهاجم غم و اندوه بر قلب مبارک آن حضرت، و بيانگر شدت تأثّر و تأسف و افسردگي آن حضرت است، از آن بابت که حتي يک تن به ايشان ايمان نياورده بود:

(اللهم إليک أشکو ضعف قوتي، وقلة حيلتي، وهواني على الناس، يا أرحم الراحمين. أنت رب المستضعفين، وأنت ربي. إلى من تکلني؟ إلى بعيد يتجهمني؟ أم إلى عدو ملکته أمري؟ إن لم يکن بک علي غضب فلا أبالي، ولکن عافيتک هي أوسع لي! اعوذ بنور وجهک الذي أشرقت له الظلمات، وصلح عليه أمر الدنيا والآخرة، من أن ينـزل بي غضبک، أو يحل علي سخطک، لک العتبى حتى ترضى، ولا حول ولا قوة إلا بک).

«خداوندا، به تو شکايت مي‌برم از کم شدن تاب و توانم؛ و بسته شدن راه چاره در برابرم؛ و خفّت و خواري‌ام در نزد مردمان؛ اي مهربانترين مهربانان. تو خداي مستضعفاني، و تو خداي مني؛ مرا به که مي‌سپاري؟ به بيگانه‌اي که با من پرخاش کند؟ يا به دشمني که زمام کار را در دست او قرار داده‌اي؟ اگر بر من خشم نگرفته باشي، باکي ندارم، اما، آسايش و آرامشي که تو بدهي براي من گواراتر و سازگارتر است! پناه مي‌برم به نور جمال تو که هر تاريکي و ظلمتي از برابر آن رخت برمي‌بندد؛ و همه کار دنيا و آخرت را اصلاح مي‌کند؛ از اينکه خشم تو بر من فرود آيد، يا ناخشنودي تو شامل حال من گردد. هرچه خواهي مرا عتاب کن تا سرانجام از من خشنود گردي! هيچکس را جز تو توان و نيرويي نيست مگر از جانب تو!»

فرزندان ربيعه، وقتي وضع و حال پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- را بدين منوال ديدند، حسّ خويشاوندي آنان تحريک شد، و غلام نصراني خويش را، بنام عدّاس، فراخواندند، به او گفتند: قدري از اين انگورها بچين، و براي اين مرد ببر! وقتي ظرف انگور را پش روي آن حضرت نهاد، آن حضرت دستشان را به سوي ظرف انگور دراز کردند و گفتند: «بسم‌الله» بنام خدا؛ و سپس تناول کردند.

عدّاس گفت: اين سخن را هيچيک از اهالي اين سرزمين نمي‌گويند! رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به او گفتند: از کدام سرزميني تو؟ دين و آئين تو چيست؟ گفت: من نصراني هستم، اهل نينوا. فرمودند: از شهر آن مرد صالح، يونس بن مَتّي؟ عدّاس گفت: تو يونس بن مَتّي را از کجا مي‌شناسي؟ رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: او برادر من است؛ او پيامبر بود، من نيز پيامبرم! عدّاس خود را بر سر و روي و دستها و پاهاي پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- افکند و شروع به بوسيدن کرد.

فرزندان ربيعه به يکديگر گفتند: غلامتان را هم که اين مرد از دستتان گرفت! وقتي عدّاس آمد، به او گفتند: واي برتو؛ اين چه کاري بود که کردي؟! گفت: اي سرور من، در سراسر روي زمين هيچ چيز بهتر از اين مرد نيست! براي من مطلبي را بازگفت که آنرا نمي‌داند مگر پيامبر! آن دو به او گفتند: واي بر تو، عدّاس! مبادا اين مرد تو را از دين و آئينت برگرداند! دين تو بهتر از دين اوست!! [1]

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- پس از آنکه از باغ فرزندان ربيعه بيرون آمدند، افسرده و اندوهگين و دل‌شکسته، راه مکه را پيش گرفتند، وقتي به قَرن المَنازل رسيدند، خداوند جبرئيل را به سوي ايشان فرستاد. فرشتة کوهها نيز همراه جبرئيل بود؛ آمده بود تا از آن حضرت کسب تکليف کند تا اگر صلاح مي‌دانند دو کوه بلند دو سوي مکه را بر سر اهل مکه فرود آورد!

* بخاري تفصيل اين داستان رابه سند خودش از عروه‌بن زبير چنين روايت کرده است که عايشه -رضي الله عنها- براي او حديث کرده باز گفت که روزي به پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- گفت: آيا بر شما روزي دشوارتر از روز جنگ اُحُد گذشته است؟ فرمودند: از قوم قبيله تو چه‌ها ديدم، بماند! دشوارترين آزاري که از آنان ديدم، روز عقبه بود. آئين و دعوت خود را با ابن عبدياليل بن عبدکُلال مطرح کردم؛ مراد مرا حاصل نکرد و دعوت مرا نپذيرفت. غمگين و غصّه‌دار به راه افتادم. سرم را بلند کردم؛ ديدم که قطعة ابري بر سرم سايه افکنده است! نيک نگريستم، ديدم جبرئيل از ميان آن قطعه ابر مرا ندا مي‌دهد و مي‌گويد: خداوند سخنان قوم و قبيلة تو را که به تو گفتند، شنيد، و پاسخ آنان را دريافت، و اينک فرشتة کوهها را نزد تو فرستاده است تا هر دستوري که راجع به آنان مي‌خواهي به او بدهي! آنگاه فرشتة کوهها مرا ندا داد و بر من سلام کرد؛ سپس گفت: اي محمد، چنين است، هرچه تو خواهي! اگر خواهي تا دو کوه بلند دو سوي مکه بر سرشان فرود آورم! منظور وي، کوه ابوقبيس در يک سوي، و کوه قُعَيقعان در سوي ديگر مکّه بود. نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: من که اميدوارم خداوند عزّوجل از نسل اينان افرادي را بيرون آورد که خداي عزّوجل را به تنهايي بپرستند، و براي او هيچ شريکي قائل نشوند! [2]

از اين جوابي که پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- ارائه فرمودند، شخصيت ممتاز آن حضرت نمايان مي‌شود، و معلوم مي‌شود که ژرفاي خُلق عظيم حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- قابل دستيابي نيست.

رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به خود آمدند، و قلب مبارکشان آرام گرفت؛ زيرا مي‌ديدند که خداوند از فراز هفت آسمان اين امداد غيبي را براي ايشان فرستاده است. از آنجا، بار ديگر راه مکه را پيش گرفتند تا به وادي نخله رسيدند، و چند روز در آنجا ماندند. در وادي نخله دو آبادي قابل اقامت وجود دارد: السّيل الکبير و الزّيمه که هر دو آباد و پرمحصول‌اند؛ در هيج منبعي نيافتم 