 را توصيف کن! امّ‌معبد اوصاف زيباي آن حضرت را براي وي آن چنان به نيکي و دقت توصيف کرد، که شنونده گويي در برابر آن حضرت ايستاده است و ايشان را مي‌بيند؛ چنانکه در اواخر کتاب، در باب شمايل اوصاف آن حضرت خواهيم آورد. ابومعبد گفت: به خدا اين همان مرد قريشي است که درباره‌اش چنين و چنان گفته‌اند. من قصدداشتم همراه و همسفر او بشوم؛ و هرگاه راهي به سوي اين مسئله پيدا کنم همين کار را خواهم کرد!

آن روز، اهل مکه صداي هاتفي را شنيدند که با صداي بلند اشعار ذيل را مي‌خواند؛ مردم صداي او را مي‌شنيدند، ولي او را نمي‌ديدند:

جزى الله ربُّ‌العرش خير جزائه
هما نزلا بالبر وارتحلا به
فيا لقصي ما زوي الله عنکم
ليهن بني کعب مکان فتائهم
سلوا أختکم عن شاتها وإنائها
  
 رفيقين حلّا خيمتَي ام معبد
وأفلح من أمسى رفيق محمد
به من فعال لا يحاذي وسؤدد
ومقعدها للمؤمنين بمرصد
فانکمو إن تسألوا الشاة تشهد

«خداوند صاحب عرش جزاي خير دهد، بهترين جزاي خير، دو همسفري را که وارد خيمه امّ‌معبد شدند؛ 

آن دو به نيکي بر او وارد شدند، و به نيکي از آنجا کوچ کردند، و چه رستگار است آن کس که رفيق و همسفر محمد گردد؛

شگفتا از فرزندان قصّي! خداوند هيچ يکي از کردارهاي بي‌نظير و سروري‌ها و برتري‌ها را از شما دريغ نداشته است!

گوارا باد بني‌کعب را، که دخترشان مکان و مأوايي براي افراد با ايمان فراهم آورده است!

از خواهرتان درباره گوسفند او و ظرف او بپرسيد؛ البته اگر از خود گوسفند نيز بپرسيد، گواهي خواهد داد!»

اسماء گويد: ما نمي‌دانستيم که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به کدام سوي رفته‌اند، تا وقتي که مردي از جنيان از سمت پايين مکه وارد شهر شد و اين ابيات را مي‌خواند. مردم همراه او به حرکت درآمده بودند، و صدايش را مي‌شنيدند، اما خود او را نمي‌ديدند؛ تا از سمت بالاي مکه خارج شد. گويد: وقتي اين سروده‌هاي آن مرد جنّي را شنيدم، فهميدم که رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به کدام سوي روي آورده‌اند، و مقصدشان مدينه است[6].

4. در ميان راه سُراقه بن مالک آن دو را دنبال کرد. سراقه گويد: در ميان مرداني از خويشاوندانم بني‌مُدلِج نشسته بودم و با يکديگر گفتگو داشتيم. مردي از آنان پيش آمد و بالاي سر ما که نشسته بوديم، ايستاد و گفت: اي سراقه، من چند لحظه پيش از اين کنار ساحل شبح‌هايي را ديدم؛ گمان مي‌کنم که آنان محمد و همراهانش بودند! سراقه گويد: من فهميدم که هم آنان بوده‌اند؛ امّا به او گفتم: هيچوقت آنان نبوده‌‌اند! تو فلان کس و فلان کس را ديده‌اي که ما هم با چشمانمان آن دو را ديديم که به آن سوي مي‌گذرند! ساعتي در آن انجمن نشستم؛ آنگاه برخاستم، وبه اندرون وارد شدم و به کنيزم گفتم که اسب مرا مهيا کند، و آن را پشت تپّه منتظر من نگاه دارد. نيزه‌ام را برداشتم، و از پشت خانه خارج شدم. نيزه‌ام را واژگون بسوي زمين گرفته بودم و لبة آن را در دست داشتم. رفتم تا به اسبم رسيدم. بر آن سوار شدم و سخت تاختم، تا به نزديکي آنان رسيدم. اسبم مرا بر زمين زد، و از روي اسب به زير افتادم. برخاستم و دست به تيردان خويش بردم و به تيرکشي (استقسام به اَزلام) مشغول شدم که: به آنان زياني برسانم يا نه؟ جواب خوشايندم نبود. از دستور اَزلام سرپيچي کردم و بر اسبم سوار شدم و بار ديگر خود را به نزديکي آنان رسانيدم، به گونه‌اي که قرائت رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- را مي‌شنيدم! رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- سرشان را برنمي‌گردانيدند، اما ابوبکر بسيار روي برمي‌گردانيد. ناگهان دو دست اسب من در زمين فرو رفت، و اسب به زانو درآمد، و من از روي اسب به زير افتادم. تازيانه‌اي بر او زدم. از جاي برخاست اما نمي‌توانست دستانش را از زمين بيرون بکشد. وقتي راست ايستاد ديدم که از جاي فرو رفتن دستان وي در زمين غباري همانند دود بر آسمان مي‌رود. بار ديگر تيرکشي کردم. باز هم همان جواب ناخوشايند پيشين درآمد. آنان را ندا دادم که درامانيد! ايستادند. بر اسبم سوار شدم و رفتم تا به آنان رسيدم. به دلم افتاد- به خاطر آن وضعيتي که براي من پيش آمده بود و آنگونه از رسيدن به آنان درمانده بودم- که آئين رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- فراگير خواهد گرديد!؟ به ايشان گفتم: قوم و قبيلة شما براي يافتن شما جايزه قرار داده‌اند! و براي آنان بازگفتم که مردم دربارة ايشان چه مقاصدي دارند، و آب و غذا به ايشان تعارف کردم. آن دو، نه به من آزاري رسانيدند و نه از من درخواستي کردند؛ فقط رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به من گفتند: (اَخفِ عنا) اين راز را براي ما پوشيده بدار! من از ايشان درخواست کردم که خط اماني براي من بنويسند. به عامربن فُهيره دستور دادند روي قطعه‌اي از چرم براي من خطّ امان نوشت. آنگاه رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به راهشان ادامه دادند [7].

در روايتي ديگر از ابوبکر آمده است که گفت: ما به سفر خويش ادامه ميداديم و قريشيان نيز در جستجوي ما بودند. هيچيک از آن تعقيب کنندگان به ما دست پيدا نکردند بجز سراقه بن مالک بن جُعشُم که بر اسب خويش سوار بود، و به ما نزديک شد. گفتم: اين تعقيب‌کنندگان‌اند که به ما رسيدند؛ اي رسول‌خدا! فرمودند: (لا تحزن ان الله معنا) [8]

سراقه بازگشت و ديد که همچنان جستجوگران در تکاپوي پيدا کردن آنان‌اند؛ اين سوي و آن سوي فرياد زد: من از سرتاسر اين منطقه براي شما خبر گرفتم! من کار را براي شما آسان کردم! به اين ترتيب، سُراقه در آغاز روز بر عليه آن دو در تکاپو بود، و در پايان روز نگهبان آن دو شده بود! [9]

5. در اثناي راه، بريده بن حُصَيب اَسلَمي نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- را ملاقات کرد. هشتاد خانوار با او همراه بودند. وي اسلام آورد و آن هشتاد خانوار نيز اسلام آوردند. رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- نماز عشا را با آنان خواندند و آنان پشت سر ايشان به نماز ايستادند. بُرَيد همچنان در سرزمين اجدادي‌اش باقي ماند تا آنکه پس از جنگ اُحُد بر آن حضرت وارد شد.

از عبدالله بن بُريده روايت کرده‌اند که گفت: پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- بسياري چيزها را به فال نيک مي‌گرفتند، ولي هيچگاه فال بد نمي‌زدند. بُريده به اتفاق هفتاد سوار از خاندانش، بني‌سهم، به راه افتاد و به ملاقات رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- رفت. به او فرمودند: از کدام قبيله‌اي؟ گفت: اَسلَم! پيغمبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- به ابوبکر گفتند: «سَلِمنا» به سلامت رستيم! آنگاه فرمودند: از کدام طايفه؟ گفت: از بني سهم! فرمودند: (خرج سهمک) تيرت فراز آمد! (برنده شدي!)[10]

6. رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- در قحداوات، بين جحفه و هرشي- واقع در عرج- با ابواوس تميم بن حجر- يا: ابوتميم اوس بن حجر- ديدار کردند. گُردة آن حضرت اندکي دردناک شده بود. تمامي راه را دو نفري با يک شتر طي کرده بودند. اوس ايشان را بر يکي از اشتران نر خويش سوار کرد و يکي از غلامانش را به نام مسعود به همراه آن دو فرستاد و گفت: از راه‌هاي امن و خلوتي که مي‌شناسي آنان 