دا و روح خدا و کلمه‌الله است که خداوند آن روح خود را در وجود مريم عَذراي بتول القا کرده است.

نجاشي پر گياهي خشکيده را از روي زمين برداشت وگفت: به خدا عيسي بن مريم ، با آنده تو گفتي به اندازة اين پر گياه نيز متفاوت نبوده است! اسقفان دربار نجاشي فريادشان بلند شد. نجاشي گفت هرچند شما فرياد برآوريد!

آنگاه، نجاشي خطاب به مسلمانان گفت: برويد که شما در مملکت من در امانيد! هرکس شما را دشنام بدهد بايد غرامت بپردازد؛ هرکس شما را دشنام بدهد بايد غرامت بپردازد؛ هرکس شما را دشنام بدهد بايد غرامت بپردازد، هيچ دوست ندارم که به من يک کوه طلا بدهند و در برابر آن من يکي از شماها را آزار دهم.

آنگاه به درباريان گفت: هداياي اين دو نفر را به آن دو برگردانيد، که من نيازي به آن هدايا ندارم. به خدا سوگند، خداوند هنگامي که پادشاهي مرا به من بازگردانيد از من رشوه نگرفت، تا من در برابر انجام کارهايي که لازمة پادشاهي من است رشوه بگيرم! همچنين، خداوند در ارتباط با من از مردم پيروي نکرد، تا من در ارتباط با او از مردم پيروي کنم!

امّ‌سَلَمه که اين داستان را روايت مي‌کند، گويد: عمروعاص و عبدالله بن ابي ربيعه شرمگين و سرافکنده از دربار نجاشي بيرون شدند، و هداياي آن دو را به آنان بازگردانيدند، و ما در آنجا مانديم؛ اقامت خوشي داشتيم، و از ما به بهترين وجه پذيرايي مي‌شد[1].

·     اين بود روايت ابن اسحاق، ديگران آورده‌اند که ديدار عمروعاص با نجاشي بعد از جنگ بدر بوده است؛ بعضي از محققان نيز بين دو روايت به اين صورت جمع کرده‌اند که ديدار وي را با نجاشي دو بار درنظر گرفته‌‌اند؛ اما سؤال و جواب‌هايي را که فيمابين نجاشي و جعفربن ابيطالب در ديدار دوم آورده‌اند، همان سؤال و جواب‌هايي است که ابن اسحاق در اينجا آورده است. از سوي ديگر، فحواي اين سؤال و جوابها نشانگر آن است که قاعدتاً بايد در نخستين مراجعه به نجاشي صورت پذيرفته باشد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سیرةابن‌هشام، ج 1، ص 334، 338؛ با تخلیص.سوء قصد به جان رسول خدا
مشرکان مکّه، وقتي که در اين نيرنگ و تزويرشان شکست خوردند، و نتوانستند مهاجران را بازگردانند، آتش خشمشان شعله‌ور گرديد، و از شدت خشم نزديک بود که متلاشي شوند. درنده خويي آنان بيش از پيش افزايش يافت، و عرصه را بر ديگر مسلمانان که در مکّه باقي مانده بودند، تنگ گرفتند، و دست تعرّض و تعدّي به شخص رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- نيز دراز کردند، و رفتار و کردارهايي از آنان مشاهده شد که دلالت بر سوء قصد آنان به جان رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- داشت. اينک ديگر قريشيان در انديشة آن بودند که ريشه‌هاي فتنه‌اي را که به پندار آنان خواب و راحت را از اينان بازگرفته است، از جاي برکنند.

در ارتباط با مسلمانان، شمار مسلماناني که در شهر مکه باقي مانده بودند، بسيار اندک بود. از آن شمار اندک نيز، بعضي خود از اشراف و بزرگان مکه بودند، يا آنکه در پناه حمايت يکي از بزرگان مکه بسر مي‌بردند؛ با وجود اين، اسلامشان را مخفي مي‌کردند، و از چشمان طاغيان مکه تا آنجا که ممکن بود خودشان را دور مي‌گردانيدند. با اين همه پرهيز و احتياط، باز هم بطور کامل از آزار و ستم و فشار و تعدي مکيان در امان نبودند.

اما، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در برابر چشمان آن طاغيان به نماز مي‌ايستادند، و خدا را عبادت مي‌کردند، و نهان و آشکار به دعوت الي‌الله مي‌پرداختند، و هيچکس و هيچ‌چيز مانع آن حضرت نبود، و مخالفان نمي‌توانستند آن حضرت را از ادامة کارشان بازدارند؛ زيرا، اين از جمله موارد تبليغ رسالت بود که خداوند به آن حضرت تأکيد فرموده بود:

﴿فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ﴾[1].

«در انجام مأموريت ما سختکوش باش، و از مشرکان کناره‌گير!»

از اين رو، مشرکان مکّه، هرگاه اراده مي‌کردند مي‌توانستند به آن حضرت تعرّض کنند، و برحسب ظاهر، مانعي براي رسيدن به خواسته‌هايشان وجود نداشت، جز آنکه حضرت محمد -صلى الله عليه وسلم- خود مردي صاحب حشمت و وقار بودند؛ ابوطالب نيز از حرمت و منزلت والايي برخوردار بود؛ و مشرکان مکّه مي‌ترسيدند که اقدامات ايذائي آنان پيامدهاي بدي برايشان به دنبال داشته باشد، و موجب مي‌گردد که بني‌هاشم بر عليه آنان قيام کنند. به هر حال، هيچيک از اين عوامل نتوانست آنچنان که بايد و شايد در وجود آنان اثرگذار شود، و همينکه احساس کردند که کيان آيين وَثَنيت و پيشوايي ديني آنان در برابر دعوت اسلام رو به انقراض نهاده است، ديگر به اين مسائل نمي‌ انديشيدند.

از جمله حوادثي که در کتب حديث و سيره گزارش شده، و قرائن و شواهد گوياي آن‌اند که در همين مرحله از زندگاني حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- روي داده، ماجراي عُتَيبه بن‌ابي‌لهب است. وي روزي نزد رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- آمد و گفت: من به نجم اذا هوي و به آنکه دَنا فَتَدّلي کافرم! [2].  آنگاه دست به اذيت و آزار آن حضرت گشود و پيراهن ايشان را پاره کرد. و آب دهان به صورت ايشان افکند، که البته بر صورت آن حضرت نيفتاد. نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- او را نفرين کردند و گفتند:

(اللهم سلط عليه کلباً من کِلابِک).
«خداوندا، سگي از سگان خود را بر وي گمار!»

اين نفرين پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- مستجاب گرديد. به دنبال اين ماجرا عتيبه با چند تن از قريشيان از مکه خارج شد. وقتي به زرقاء شام رسيدند، شب هنگام شير درنده‌اي به آنان حمله کرد. عتيبه گفت: «اي واي برادرم! اين شير درنده بخدا قصد دريدن و بلعيدن مرا دارد؛ همانگونه که محمد به من نفرين کرده است؛ محمد از آنجا، از مکه، در اينجا، در شام، مرا کشت! همراهانش او را در ميان خويش گرفتند، و براي حفاظت از جان او در اطراف وي خوابيدند. شبانگاه آن شير درنده آمد و از يکايک آنان گذشت تا به عُتَيبه رسيد، و مغز او را متلاشي کرد [3].

از جمله ديگر حوادث اين دوران، ماجرايي است دائر بر اينکه عقبه بن ابي‌معيط يکبار در حال سجده، گردن مبارک آن حضرت را زير فشار لگد خويش گرفت و آنقدر فشار داد که نزديک بود دو چشم مبارک ايشان از حدقه درآيد [4].

يکي از شواهدي که دلالت دارد بر اينکه سران سرکش قريش قصد کشتن پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- را داشته ‌اند، روايت ابن‌اسحاق از عبدالله بن عمروبن عاص است، حاکي از اينکه وي گفته است: در جمع آنان بودم. همگي در حِجر اسماعيل گرد آمده بودند. نام رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- برده شد. آنان گفتند: صبر و شکيبايي ما در کار اين مرد بي‌ سابقه است؟ ما بيش از اندازه در برابر وي صبوري نشان داده ‌‌ايم! در اثناي اين گفتگو بودند که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- سررسيدند. آمدند و رُکن حامل حجرالاسود را استلام کردند، و به طواف خودشان ادامه دادند. آنان به طعنه و سرزنش آن حضرت زبان گشودند. من بازتاب گفتة آنان را در سيماي رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- مشاهده کردم. ب