 ابن‌هشام، ج 2، ص 606، 650.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:44.txt">ولادت و کودکي و جواني پيامبر</a><a class="text" href="w:text:45.txt">دوران شيرخوارگي</a><a class="text" href="w:text:46.txt">با قبيله بني سعد</a><a class="text" href="w:text:47.txt">ماجراي شَقّ صدر</a><a class="text" href="w:text:48.txt">بسوي مادر مهربان</a><a class="text" href="w:text:49.txt">در پناه نياي مهربان</a><a class="text" href="w:text:50.txt">تحت کفالت عموي دلسوز و مهربان</a><a class="text" href="w:text:51.txt">ابرها به آبروي او باران مي بارند</a><a class="text" href="w:text:52.txt">بحيراي راهب</a><a class="text" href="w:text:53.txt">نبرد خونين فجار</a><a class="text" href="w:text:54.txt">حلف الفضول</a><a class="text" href="w:text:55.txt">در پي کسب و کار</a><a class="text" href="w:text:56.txt">ازدواج با خديجه</a><a class="text" href="w:text:57.txt">بناي کعبه و قضيهء حکميت</a><a class="text" href="w:text:58.txt">زندگينامهء حضرت محمد -صلى الله عليه وسلم- پيش از نبوت (خلاصه)</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:431.txt"> زمزمه‌هاي بدرود</a><a class="text" href="w:text:432.txt">بيماري پيامبر</a><a class="text" href="w:text:433.txt">هفتهء آخر</a><a class="text" href="w:text:434.txt">پنج روز مانده به آخر</a><a class="text" href="w:text:435.txt">چهار روز به پايان</a><a class="text" href="w:text:436.txt">سه روز پيش از وفات</a><a class="text" href="w:text:437.txt">يکي دو روز مانده به وفات پيامبر</a><a class="text" href="w:text:438.txt">آخرين روز زندگاني پيامبر</a><a class="text" href="w:text:439.txt">اِلَي الرَّفيقِ الاَعلي</a><a class="text" href="w:text:440.txt">رگبار غم و اندوه</a><a class="text" href="w:text:441.txt">واکنش عُمر و واکنش ابوبکر رضي الله عنهما</a><a class="text" href="w:text:442.txt">خاک سپاري پيکر پاک پيامبر</a></body></html>فصل هجدهم

آخرين بخش زندگاني پيامبر
 زمزمه‌هاي بدرود
همينکه روند طولاني و پرفراز و نشيب دعوت و جهاد به پايان خود نزديک شد، و اسلام بر اوضاع چيره گرديد، آثار وداع با زندگان، و بدرود گفتن به زندگي اين جهاني، اندک اندک در برخوردهاي پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- و گفتار و رفتار و حرکات و سکنات آنحضرت مشهود گرديد.

نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- در ماه رمضان سال دهم هجرت، بيست روز در مسجدالحرام معتکف گرديدند، در حاليکه پيش از آن بيش از ده شب اعتکاف نمي‌کردند. جبرئيل نيز قرآن را دوبار با آن حضرت دوره کرد. در حجه‌الوداع فرمودند: من نمي‌دانم، شايد ديگر سال‌هاي آينده شما را در اين موقف نبينم!؟ در کنار جمرة عقَبه نيز فرمودند: مناسک حجّ را از من فراگيريد که شايد ديگر سالهاي آينده حج نگزارم!؟ سورة نصر نيز، در روز مياني ايام تشريق بر آنحضرت نازل شد، و ايشان دريافتند که وقت وداع فرا رسيده است، و خبر وفاتشان به اين ترتيب به ايشان داده شده است.

در اوائل ماه صفر سال يازدهم هجرت، نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- آهنگ دامنه‌هاي کوه احد کردند، و بر شهداي احد نماز گزاردند، و چنان بود که گويي مي‌خواهند هم با زندگان و هم با مردگان وداع کرده باشند. آنگاه، بازگشتند و بر منبر فراز آمدند و گفتند:

(إني فرط لکم وأنا شهيد عليکم، وإني والله لأنظر إلى حوضي الآن، وإني أعطيت مفاتيح خزائن الأرض- أو:مفاتيح الارض- وإني والله ما أخاف عليکم أن تشرکوا بعدي، ولکني أخاف عليکم الدنيا أن تنافسوا فيها) [1].

«من پيشقراول شما هستم، و من بر شما گواه خواهم بود، و من بخدا اينک دارم حوض خودم را مي‌نگرم؛ و نيز کليدهاي همه گنجينه‌هاي جهان- يا: همه کليدهاي جهان- را به من داده‌اند، و من بخدا بر شما نمي‌ترسم که پس از من شرک بورزيد، بلکه بر شما مي‌ترسم از اينکه در ارتباط با اين دفينه‌ها و گنجينه‌هاي دنيا به رقابت بپردازيد!؟»

شبي، نيمه شب به قبرستان بقيع رفتند و براي اهل قبور طلب مغفرت کردند، و گفتند:

(السلام عليکم يا أهل المقابر، ليهن لکم ما أصبحتم فيه بما أصبح الناس فيه. أقبلت الفتن کقطع الليل المظلم، يتبع آخرها أولها والآخرة شر من الأولى).

«سلام بر شما اي اهالي گورستان؛ براي شما گوارا باد وضعيتي که در آن هستيد در مقايسه با وضعيتي که مردم به آن دچار شده‌اند! فتنه‌ها و آشوب‌ها همانند پاره‌هاي شب تار روي آورده‌اند، آخر آن در پي اول آن مي‌آيد و آن بعدي که مي‌آيد از آن قبلي بدتر است!؟»

آنگاه، به آنان مژده دادند که (إنّا بکم لا حقون) ما نيز به شما خواهيم پيوست!
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- صحيح البخاري،‌ ج 2، ص 585؛ فتح الباري، ج 3، ص 248، ح 1344، 3596، 4042، 4085، 6426، 6590؛ صحيح مسلم، کتاب الفضائل، «باب اثبات حوض نبينا وصفاته»، ج 4، ص 1795، ح 2296.بيماري پيامبر
روز دوشنبه بيست‌وهشتم يا بيست‌ونهم ماه صفر سال يازدهم هجرت، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- در قبرستان بقيع جنازه‌اي را تشييع کردند. وقتي بازگشتند، در بين راه سردردي شديد عارض ايشان گرديد، و دماي بدنشان بيش از اندازه بالا رفت، تا جايي که حرارت بدن ايشان از روي پارچه‌اي که بر سر آنحضرت بسته بودند محسوس مي‌گرديد.

مدّت يازده روز نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- در حال بيماري با مردم نماز گزاردند. طول زمان بيماري رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- جمعاً سيزده يا چهارده روز بود.
هفتهء آخر
وقتي که بيماري رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- شدت يافت، پياپي از همسرانشان مي‌پرسيدند:

(أين أنا غداً؟ أين أنا غداً؟)

«فردا من کجايم؟ فردا من کجايم؟)

همسران آنحضرت منظورشان را دريافتند، و به ايشان اجازه دادند که هرجا که مي‌خواهند باشند. آنحضرت را فضل‌بن عباس و علي‌بن ابيطالب در ميان گرفتند و به اتاق عايشه بردند. پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- سرشان را بسته بودند، و پاهايشان روي زمين کشيده مي‌شد. به هر حال، به اتاق عايشه رفتند، و آخرين هفتة زندگاني اين جهاني خودشان را نزد وي گذرانيدند.

عايشه پيوسته معوّذات و ادعيه‌اي را که از رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- فراگرفته و از بر کرده بود، مي‌خواند و بر سر و روي آنحضرت مي‌دميد، و به قصد تبرُّک و شفا دست خود آنحضرت را مي‌گرفت و بر اعضاء و اندام ايشان مي‌ماليد.
پنج روز مانده به آخر
روز چهارشنبه، پنج روز مانده به وفات حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- ، دماي بدن ايشان فوق‌العاده بالا کشيد، و درد آنحضرت را بي‌تاب گردانيد و ايشان از هوش رفتند. در آن حال، گفتند:

(أهريقوا عليّ سبع قرب من آبار شتى، حتى أخرج إلى الناس فأعهد إليهم).

«هفت مشک آب از چند چاه مختلف بر سر من بريزيد، تا از خانه بيرون شوم، و نزد مردم بروم، و با آنان وداع کنم!؟»

آنحضرت را در طشتي نشانيدند، و آنقدر آب بر سر ايشان ريختند که ايشان فرمودند: (حَسبُکُم حسبکم)، بس است؛ بس است!

نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- پس از اين معالجه احساس آرامش کردند، و وارد مسجد شدند. ملحفه‌اي را بر روي شانة خويش انداخته بودند، و سرشان را با پارچه‌اي خاکستري رنگ و تيره که به سياهي مي‌زد، بسته بودند. براي آخرين بار، بر منبر جلوس فرمودند، و حمد و ثناي خداوند به جاي آوردند، و گفتند: (أيها الناس، إليَّ) هان اي مردمان، نزد من آييد! همه شتابان بسوي آن حضرت آمدند. نبي‌اکرم