گار، مسلمان به حساب مي‌آمدند و اهالي مکه مشرک بودند، بر کعبه چيره نشدند و بر آن دست نيافتند.

اين ماجراي شگفت‌انگيز در شرايطي اتفاق افتاد که خبر اينگونه وقايع خيلي زود به قسمت عمدة بلاد و ممالک و تمدن‌هاي آن روزگار مي‌رسيد. حبشه پيوندي مستحکم با روميان داشت. پارسيان پيوسته در کمين آنان بودند، و هر آنچه را که بر سر روميان و هم‌پيمانان آنان مي‌آمد، زيرنظر داشتند. به همين جهت، به دنبال وقوع اين حادثه، پارسيان به يمن درآمدند. در آن روزگار، دو حکومت مقتدر ايران و روم، در واقع، دو نماينده و شاخص جهان متمدن آن روز به حساب مي‌آمدند. اين ماجرا توانست ديدگان همة جهانيان را به کعبه متوجه سازد، و شرافت بيت‌الله را به مسلمانان جهان خاطر نشان سازد، و به آنان بنماياند که خداوند اين خانه را برگزيده و مورد تقديس قرار داده است. حال، اگر فردي از اهالي مکه قيام کند، و ادعاي نبوت کند، عيناً همان چيزي است که اين ماجرا مقتضي آن بوده و زمينة آن را فراهم آورده است؛ و تفسير و توضيحي است بر آن حکمتي که در ياري رسانيدن خداوند متعال به مشرکان بر عليه اهل ايمان و دينداران، به شيوه‌اي فراتر از عالم اسباب، نهفته بود.

عبدالمطلب ده فرزند پسر داشت: حارث، زبير، ابوطالب، عبدالله، حمزه، ابولهب، غيداق، مقوم، ضرار، عباس. بعضي گفته‌‌اند: يازده پسر داشته است، و نام فرزند پسر يازدهم او را قثم ذکر کرده‌اند. بعضي نير گفته‌‌اند: سيزده پسر داشته است، و نامهاي عبدالکعبه و حجل را افزوده‌اند؛ گروهي نيز گفته‌اند: عبدالکعبه همان مقوم بوده است و حجل همان غيداق، و عبدالمطلب فرزند پسري به نام قُثم نداشته است. دختران عبدالمطلب نيز شش تن بوده و عبارت بوده‌اند از : ام الحکيم (بيضاء)، بره، عاتکه، صفيه، اَروي، اميمه [2].
-----------------------------------------------------------------------------
[1]- سیرة ابن‌هشام، ج 1، ص 43-56؛ تفسیر سوره فیل در کتب تفسیر.
[2]- سیرة ابن‌هشام، ج 1،ص 108-109؛ تلفیح فهوم اهل الاثر، ص 8-9.2- وَفَد دَوْس: ورود هيأت نمايندگي اين قبيله در اوائل سال هفتم هجرت بود، هنگامي که رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- درگير غزوة خيبر بودند. نيز، پيش از اين داستان اسلام آوردن طفيل بن عمرو دَوْسي را آورده‌ايم که وي هنگامي که رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- هنوز در مکه بودند اسلام آورد؛ آنگاه بسوي قوم خويش بازگشت، و پيوسته آنان را به اسلام دعوت مي‌‌کرد، و آنان از دعوت وي استقبال نمي‌کردند، تا جايي که از آنان قطع اميد کرد و نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بازگشت، و از آنحضرت درخواست کرد که قبيلة دَوس را نفرين کنند. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به آنان دعا کردند و گفتند:

(اللهم اهد دوسا).

«بارخدايا، قبيله دَوْس را هدايت فرما!»

ديري نگذشت که دوسيان اسلام آوردند، و طفيل به اتفاق هفتاد يا هشتاد خانوار از مردم قوم و قبيله‌اش در اوائل سال هفتم هجرت، هنگامي که پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- درگير فتح خيبر بودند، به مدينه آمد، و از آنجا به حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- در ناحية خيبر پيوست.3- پيک فَروه بن عمرو جُذامي: فَروه يکي از فرماندهان عرب‌نژاد روميان، و کارگزار آنان در مناطق عرب‌نشين وابسته به آنان بود، و در ناحية مَعان و اطراف آن در سرزمين شام منزل داشت. انگيزة اسلام آوردن وي جنگجويي و دلاوري و شجاعتي بود که از رزمندگان مسلمان در نبرد موته در سال هشتم هجرت مشاهده کرد. وقتي که اسلام آورد، پيکي به نزد پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- فرستاد تا اسلام آوردن وي را به اطلاع آن حضرت برساند، و استري سفيد به ايشان هديه کرد. روميان چون از اسلام آوردن وي باخبر شدند، او را دستگير و بازداشت کردند، آنگاه وي را ميان ارتداد و مرگ مخير گردانيدند. وي نيز مرگ را بر ارتداد برگزيد، و او را در سرزمين فلسطين کنار چاه آبي که به آن عَفراء مي‌گفتند؛ بر دار آويختند، و پس از آن گردنش را هم زدند.
4- وَفد صُداء: اين وَفد، در پي بازگشت رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- از جِعرانه در سال هشتم هجرت به نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- آمد. شرح قضيه از اين قرار است که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- سريه‌اي را متشکل از چهارصد تن از رزمندگان مسلمان آماده کرده بودند، و آنان را مأمور کرده بودند که بر ناحيه‌اي از يمن که قبيلة صٌداء در آن ساکن بودند بتازند. در همان اثنا که سرية مذکور در ناحية صدر قناه اردو زده بودند، زياد بن حارث صُدائي باخبر شد و نزد پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- آمد و گفت: به عنوان نماينده از جانب قوم و قبيله‌ام نزد شما آمده‌‌ام! لشکريانتان را بازگردانيد؛ من و قوم و قبيله‌ام در اختيار شماييم! رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- رزمندگان مسلمان را از ناحية صَدر قَناه بازگردانيدند. صٌدائي نيز بسوي قوم خود بازگشت و آنان را براي ديدار رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- تشويق کرد. پانزده تن از آنان نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- آمدند، و اسلام آوردند و با آنحضرت بيعت کردند، و بسوي قوم خود بازگشتند، و آنان را به اسلام فراخواندند، و اسلام در ميان آنان گسترش يافت، تا جايي که يکصد تن از آنان در حجه‌الوداع به آنحضرت پيوستند.
5- کعب بن زُهير بن ابي سُلمي: وي از خاندان شاعران بود، و يکي از بزرگترين شعراي عرب، که پيوسته نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- را هجو مي‌کرد. وقتي که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در سال هشتم هجرت از غزوة طائف بازگشتند، برادر کعب‌بن زُهير، بُجيربن کعب به وي نامه‌اي نوشت حاکي از اينکه رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بعضي از سران مکه را که وي را هجو مي‌کرده‌اند و آزار مي‌داده‌‌اند به قتل رسانيده است، و ديگر شاعران قريش به هر سوي گريخته‌اند. اينک، اگر جانت را دوست داري بنزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بشتاب، که وي هرگز کسي را که تائبانه به نزد او برود نخواهد کُشت، و اگر چنين نمي‌کني جانت را بردار و به سويي بگريز! از آن به بعد، فيمابين اين دو برادر نامه‌نگاري‌هاي مکرّر صورت پذيرفت، و از سوي ديگر دنيا درنظر کعب تيره و تار شد، و بر جان خويش ترسيد، و به مدينه آمد، و بر مردي از قبيلة جُهينه وارد شد، و با او نماز صبح را گزارد. وقتي نماز به پايان رسيد، به پيشنهاد آن مرد جُهَني به نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- رفت و در کنار آنحضرت نشست، و دستش را در حاليکه پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- او را نمي‌شناختند در دست آنحضرت نهاد و گفت: اي رسول‌خدا، کعب ‌بن زُهير آمده است تا توبه کند و اسلام بياورد، و از شما امان مي‌خواهد! اگر من او را به نزد شما بياورم، توبه و اسلام او را مي‌پذيريد؟ فرمودند: آري! گفت: من کعب ‌بن زهير هستم! مردي از انصار خود را بر روي کعب انداخت و از آنحضرت اجازه خواست که گردن وي را بزند. پيامبر گرام اسلام فرمودند:

(دعه عنک، فإنه قد جاء تائباً نازعاً عما کان عليه).

«دست از وي بدار؛ وي آمده است تا توبه کند، و 