ة خود را گشودند؛ مسلمانان نيز همراه آنحضرت افطار کردند[1].  آنگاه به مسير خويش ادامه دادند تا در ناحية مرّالظهران- به لشکريانشان دستور دادند آتش روشن کنند. مسلمانان  نيز ده هزار آتش روشن کردند، و پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- در آن شب رياست پاسداران سپاه را بر عهدة عمربن خطاب -رضي الله عنه- قرار دادند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- اين حديث را امام احمد در مُسند خويش روايت کرده است: ج 1، ص 266؛ و هيثمي در مجمع الزوائد (ج 6، ص 167) گفته است: رجال سند اين حديث همه رجال صحيح بخاري هستند، مگر ابن اسحاق که وي نيز بر سماع خويش تصريح کرده است؛ نيز نکـ: سيرة ابن‌هشام، ج 4، ص 40.ابوسفيان در محضر پيامبر
عبّاس، پس از آنکه مسلمانان در ناحية مرّالظهران منزل کردند، استر سفيدرنگ رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- را سوار شد و به جستجو پرداخت، به اميد آنکه هيزم‌شکني يا بيابانگردي را بيابد که به قريش خبر برساند، تا پيش از آنکه پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- وارد مکه شوند، آنان از مکه خارج شوند و از رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- امان بطلبند. از سوي ديگر، خداوند اخبار مربوط به حرکت و عزيمت پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- و سپاه اسلام را از قريشيان مکتوم داشته بود، و آنان هراسان و چشم انتظار به سر مي‌بردند، و ابوسفيان پيوسته سراسيمه از مکه بيرون مي‌آمد تا از اخبار مطلع گردد. در آن اثنا نيز، ابوسفيان و حکيم بن حِزام و بُديل بن وَرقاء از مکّه بيرون شده بودند، و در جستجوي اخبار بودند.

عبّاس گويد: بخدا، من سوار بر استر رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- اين سوي و آن سوي مي‌رفتم که صداي صحبت ابوسفيان را با بُديل بن وَرقاء شنيدم که بازمي‌گشتند، و ابوسفيان گفت: تا به امشب اين همه آتش و اين چنين لشکري نديده بودم!؟ گويد: بُدَيل مي‌گفت: اينان بخدا قبيلة خزاعه هستند؛ که سخت بر جنگ تحريک شده‌‌اند! و ابوسفيان گفت: خُزاعه کمتر و کِهتر از آن‌اند که اين آتشها و اين لشکريان را داشته باشند!

عباس گويد: صدايش را بازشناختم. گفتم: ابا حنظله!؟ صداي مرا شناخت و گفت: اَبَاالفضل؟ گفتم: نعم! گفت: چه کار داري، پدر و مادرم به فدايت؟! گفت: اين رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- هستند که با مسلمانان بسوي شما عزيمت کرده‌‌اند. بخدا، فردا واي بحال قريش خواهد بود! گفت: پدر و مادرم به فدايت، چاره چه مي‌انديشي؟! گفتم: بخدا، اگر بر تو دست يابد گردنت را مي‌زند! بر پشت اين استر سوار شو، تا تو را به نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- ببرم و براي تو از ايشان امان بطلبم! پشت سر من سوار شد و آن دو تن همراهانش بازگشتند.

گويد: وي را با خود بردم. از کنار آتش هر يک از مسلمانان مي‌گذشتم، مي‌گفتند: کيستي؟! و هنگامي که استر رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- را مي‌ديدند که من بر آن سوارم، مي‌گفتند: عموي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- سوار بر استر آنحضرت! تا آنکه از کنار آتش عمربن خطاب گذشتيم: گفت: کيستي؟! او به سوي من آمد. وقتي ابوسفيان را بر پشت مرکب من ديد، گفت: ابوسفيان! دشمن خدا! سپاس و ستايش خداوندي راکه تو را بدون آنکه عهد و پيماني در کار باشد در اختيار ما قرار داد! سپس شتابان عازم محضر رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- شد. من استر را تاختم و سبقت گرفتم؛ آنگاه خويشتن را از استر به زير افکندم و بر رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- وارد شدم. عمر نيز داخل شد و گفت: اي رسول‌خدا، اين ابوسفيان است؛ به من اجازه بدهيد تا گردن او را بزنم؟ گويد: گفتم: اي رسول خدا، من به او پناه داده‌ام! آنگاه نزديک رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- نشستم و سر مبارک آنحضرت را در ميان دو دست گرفتم و گفتم: بخدا، امشب هيچکس جز من با وي هم سخن نخواهد شد! و هنگامي که عمر دربارة وي بيش از حد پافشاري کرد، گفتم: آرام باش، عمر! بخدا، اگر مردي از بني‌عدّي بن‌کعب بود چنين نمي‌گفتي! گفت: آرام باش، عبّاس! بخدا که اسلام آوردن تو براي من محبوب‌تر از اسلام آوردن خطّاب بود، اگر اسلام مي‌آورد؛ و هيچ دليلي نداشت بجر آنکه من دريافتم که اسلام آوردن تو را رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بيش از اسلام آوردن خطّاب دوست مي‌داشت!؟

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(اذهب به يا عباس رحلک، فإذا أصبحت فأتني به).

«او را نزد خودت ببر- اي عباس- و همينکه بامداد فرا رسيد، او را به نزد من بياور!

بامدادان او را به نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بردم. وقتي وي را ديدند، گفتند:

(ويحک يا أباسفيان! ألم يأن لک أن تعلم أن لااله‌الاالله؟!)

«واي بر تو اي اباسفيان! هنوز وقت آن نرسيده است که دريابي که خدايي جز خداي يکتا نيست؟!»

گفت: پدر و مادرم به فداي شما باد، چه‌قدر بردبار و کريم و خويشاوند و دوست هستيد! گمان مي‌کنم که اگر غير از خداي يکتا خدايي جز او بود تاکنون گِرِهي از کار من گشوده بود!؟

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- گفتند:

(ويحک يا أباسفيان! ألم يأن لک أن تعلم أني رسول‌الله؟!)

«واي بر تو اي اباسفيان! هنوز وقت آن نرسيده است که دريابي که من رسول خدا هستم؟!»

گفت: پدر و مادرم به فداي شما باد، چه قدر بُردبار و کريم و خويشاوند دوست هستيد! در اين مورد که گفتيد، هنوز هم در اندرون من چيزهايي باقيست! عباس گفت: واي بر تو، مسلمان شو، و شهادت بده که جز خداي يکتا خدايي نيست، و محمد رسول‌خدا است، پيش از آنکه گردنت رابزنند!؟ ابوسفيان نيز اسلام آورد، و شهادتين بر زبان جاري کرد.
عباس گفت: اي رسول‌خدا، ابوسفيان مردي است که دوست دارد به چيزي فخر و مباهات کند؛ براي او امتيازي قائل شويد! گفتند:
(نعم. من دخل دار أبي سفيان فهو آمن؛ ومن أغلق عليه بابه فهو آمن؛ ومن دخل المسجد الحرام فهو آمن).
«باشد. هرکس به خانه ابوسفيان وارد شود، در امان است؛ و هر کس که در بر روي خويش ببندد، در امان است؛ و هر کس به مسجدالحرام وارد شود، در امان است!»عزيمت سپاه اسلام به سوي مکه
بامداد همان روز، يعني بامداد روز سه‌شنبه هفدهم ماه رمضان سال هشتم هجرت، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- مَرُّالظَّهران را به سوي مکّه ترک کردند، و به عباس دستور دادند ابوسفيان را در تنگه‌اي در آن ناحيه در دامنة کوه نگاه دارد تا لشکريان خدا از برابرش بگذرند، و آنان را ببيند. عباس نيز چنان کرد. قبايل، يکي پس از ديگري با رايت‌هاي مخصوص خودشان از برابر ابوسفيان مي‌گذشتند. هرگاه يکي از آن قبايل از برابر وي مي‌گذشت، ابوسفيان به عباس مي‌گفت: اينان کيان‌اند؟! مي‌گفت: مثلاً- سُلَيم! ابوسفيان مي‌گفت: من با سُليم چه کرده بودم؟! قبيلة ديگري از برابر مي‌گذشت، مي‌گفت: اي عباس، اينان ديگر چه کسان‌اند؟ عباس مي‌گفت: مُزينَه! ابوسفيان مي‌گفت: من با مُزينه چه کرده بودم؟! تا همة قبايل آمدند و گذشتند.. بدون استثنا، هر قبيله‌اي که بر او مي‌گذشت، نام آن را از عباس مي‌پرسيد، و چون عباس پاسخ مي‌داد، مي‌گفت: من با بني‌فلان چه کرده بودم؟! تا نوبت به رسول‌خدا -صلى الله