ائل نشوند؛ و بر من کتاب نازل فرموده است!»

آنگاه، اسلام را به آنان معرفي کردند، و قرآن برايشان تلاوت کردند. اياس بن‌معاذ گفت: اي قوم من، اين بخدا بهتر از آن چيزي است که به خاطر آن آمده‌ايد! ابوالحيسر انس بن رافع، يکي از مردان حاضر در آن جماعت، مشتي خاک از زمين مکه برگرفت و به صورت اياس پاشيد و گفت: دست از سرمان بردار! ما براي کار ديگري آمده‌‌ايم! اياس سکوت کرد، و رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- از نزد آنان برخاستند و رفتند؛ و آن جماعت نيز بدون آنکه موفق شوند پيماني با قريشيان ببندند، به مدينه بازگشتند.

پس از بازگشت آن گروه به يثرب، طولي نکشيد که اياس از دنيا رفت. به هنگام مرگ، اياس پيوسته لا‌اله الا‌الله، الله‌اکبر، الحمدلله و سبحان‌الله مي‌گفت، به همين دليل، مورخان ترديدي ندارند در اينکه وي مسلمان از دنيا رفته است[2].

3) ابوذر غفاري: وي نيز از ساکنان يثرب بود. شايد وقتي که خبر مبعوث شدن نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- از طريق سويدبن صامت و اياس‌بن معاذ به يثرب رسيد، به گوش ابوذر نيز رسيده باشد، و به همين ترتيب، اسلام آورده باشد.

* بخاري از ابن عباس روايت کرده است که ابوذر گفت: من مردي از بني‌غفار بودم. به ما خبر رسيد که مردي در مکّه خروج کرده است و ادعا مي‌کند که پيامبر است. به برادرم گفتم: به سراغ اين مرد برو و با او سخن بگو، و خبرش را براي من بياور! برادرم به مکه رفت و با آن حضرت ملاقات کرد. آنگاه بازگشت. به او گفتم: چه خبر؟ گفت: مردي را ديدم که به خير امر مي‌کرد و از شرّ نهي مي‌کرد! به او گفتم: خبر شافي و کافي براي من نياوردي! يک هميان و يک چوبدستي برداشتم و راهي مکّه شدم. او را نمي‌شناختم، اما خوش نداشتم که دربارة او از کسي سؤال کنم! در مسجدالحرام اُطراق کرده بودم. و از آب زمزم مي‌نوشيدم و روزگار به همين منوال مي‌گذرانيدم. روزي علي از کنار من گذشت و گفت: گويا اين مرد غريب است؟ گويد: گفتم: آري. گفت: برويم به منزل! همراه او رفتم؛ نه او از من سؤالي مي‌کرد و نه من از او سؤالي مي‌کردم و با او سخني مي‌گفتم. فردا صبح، به مسجدالحرام رفتم تا دربارة او سؤال کنم. اما، هيچکس خبري از او به من نداد. گويد: بار ديگر علي بر من گذشت و گفت: آيا اين مرد هنوز نتوانسته است خانه‌اش را پيدا کند؟! گويد: گفتم: نه! گفت: حال که چنين است، همراه من بيا! گويد: گفت: کارت چيست؟ و براي چه منظوري به اين شهر آمده‌اي؟ گويد: به او گفتم: اگر راز مرا فاش نمي‌کني، با تو بگويم! گفت: چنين کنم! گويد: به او گفتم: به ما خبر رسيده است، در اينجا مردي خروج کرده است که ادّعا مي‌کند پيامبر خداست! من برادرم را فرستادم؛ با او سخن گفت و بازگشت امّا خبر او براي من شافي و کافي نبود؛ خواستم خودم او را ملاقات کنم!

علي به ابوذر گفت: با تو بگويم که به رشدو هدايت دست يافته‌اي! من دارم به نزد او مي‌روم هرجا که من رفتم تو هم بيا. در طول راه، اگر کسي را ببينم که از او بر تو خوفناک گردم به کنار ديوار مي‌روم، چنانکه گويي دارم نعلين خودم را درست مي‌کنم! و تو به راه خودت برو! به راه خود ادامه داد و رفت، و من نيز با او رفتم؛ تا بر پيغمبراکرم -صلى الله عليه وسلم- وارد شد و من نيز همراه او بر پيغمبراکرم -صلى الله عليه وسلم- وارد شدم. به ايشان گفتم: اسلام را بر من عرضه کنيد! عرضه کردند. من نيز بي‌درنگ اسلام آوردم. آنگاه به من گفتند:

(يا اباذر، اکتم هذاالأمر؛ وارجع إلى بلدک؛ فإذا بلغک ظهورنا فاقبل).

«اي اباذر، اين مسئله را پوشيده نگاه دار، و به شهر خويش بازگرد، هرگاه خبر ظهور ما به تو رسيد، به سوي ما بيا!»

گفتم: سوگند به آنکه تو را به حق مبعوث گردانيده است، من اين مسئله را در ميان انبوه جماعت ايشان فرياد خواهم زد! به مسجدالحرام رفتم؛ قريشيان آنجا حاضر بودند؛ گفتم: اي جماعت قريش، من شهادت ميدهم که خدايي جز خداي يکتا نيست، و گواهي مي‌‌دهم که محمد بنده و رسول اوست! گفتند: برخيزيد و بر سر اين صابي بريزيد! همگي از جاي برخاستند، و مرا آنقدر زدند که بميرم! عباس به داد من رسيد و خود را روي پيکر من افکند، آنگاه به آنان روي کرد و گفت: واي بر شما؛ مردي از بني‌غفار را مي‌‌خواهيد بکشيد؟! همة تجارت و رفت و آمدتان با بني‌غفار است! قريشيان دست از سر من برداشتند. بامداد روز ديگر، بازگشتم و همان سخناني را که ديروز گفته بودم بار ديگر گفتم. گفتند: برخيزيد و بر سر اين صابي بريزيد! و همان بلايي را که ديروز بر سرم آورده بودند، بار ديگر تکرار کردند. باز هم عباس به داد من رسيد، و خود را روي پيکر من افکند، و همان سخن روز پيشين خود را تکرا رکرد[3]. 

4) طفيل بن عمرو دَوْسي: وي مردي شريف، و شاعري خردمند، و رئيس قبيلة دَوس بود. قبيلة او در بعضي از نواحي يمن حکومت يا شبه حکومتي داشته‌اند. در سال يازدهم بعثت وارد مکه شد. اهل مکه بيرون شهر، پيش از آنکه وي در شهر درآيد، به پيشباز او آمدند و با سلام و تحيت و تقدير و تکريم بسيار از او استقبال کردند، و به او گفتند: اي طفيل، تو به سرزمين ما آمده‌اي. اين مردي که در ميان ماست کار را بر ما دشوار ساخته، و جماعت ما را متفرق گردانيده، و شيرازة امور ما را از هم گسيخته است! سخنانش مانند جادوست؛ افراد را از پدرانشان جدا مي‌کند؛ افراد را از برادرانشان جدا ميکند؛ شوهر را از همسرش جدا مي‌کند! ما نگران آنيم که آنچه بر سر ما آمده است، بر سر تو و قوم و قبيله تو نيز بيايد! با او سخني مگوي و از او نيز چيزي گوش مکن!

طفيل گويد: به خدا آنقدر با من صحبت کردند، تا من تصميم گرفتم که چيزي از او گوش نکنم، و با او سخني نگويم! حتي وقتي مي‌خواستم به مسجدالحرام بروم گوشهايم را با پنبه پر کردم، از خوف آنکه مبادا کلمه‌اي از سخنان او در گوش من کشيده شود! گويد: به مسجدالحرام رفتم. ديدم که وي در کنار کعبه به نماز ايستاده است. نزديک او ايستادم. خدا چنين خواسته بود که ناگزير بخشي از سخنان وي را به گوش من برساند.کلام نيکويي بود که شنيدم. با خود گفتم: اي مادر مرده! بخدا، من مردي خردمند و شاعرم، زيبا و زشت از نگاه من پوشيده نمي‌ماند! چرا بايد من از شنيدن سخنان اين مرد خودداري کنم؟! اگر نيکو و زيبا بود، مي‌پذيرم؛ و اگر زشت و ناهنجار بود، رها مي‌کنم! درنگ کردم تا او به خانه‌اش بازگشت. او را دنبال کردم. وقتي به خانه‌اش درآمد، من نيز بر او وارد شدم، و داستان ورودم را به مکه براي او بازگفتم، که چگونه مردم مرا از او ترسانيده بودند، و گوشهايم را باپنبه آکنده بودم، و بالاخره بخشي از کلام وي را شنيدم. با او گفتم: آئين خويش را بر من عرضه کن! اسلام را بر من عرضه کرد، و قرآن برايم تلاوت کرد. به خدا، تاآن وقت سخني نيکوتر و زيباتر از آن نشنيده بودم، و آئيني معتدل‌تر از آن نمي‌شناختم. اسلام آوردم و به حقانيت آن حضرت و آئين او شهادت دادم، وبه ايشان گفتم: من در ميان قوم و قبيله‌ام مقام و منزلتي دارم؛ نزد آنان بازمي‌گردم، و آنان را به اسلام دعوت مي‌کنم؛ از خداوند بخواهي