ار قلعه‌هاي بني‌قريظه فرود آمدند، و آنان را به محاصرة خويش درآوردند.

وقتي که حلقه‌هاي محاصره برايشان تنگ گرديد، رئيس طايفة بني‌قريظه، کعب‌بن اسد يهوديان را در انتخاب يکي از سه راه مخير گردانيد: يکي اينکه مسلمان شوند و به پيروي از محمد به دين او درآيند، و خون و مال و فرزندان و زنانشان در امان بماند؛ چنانکه به آنان گفته بود: به خدا، براي شما به روشني معلوم شده است که او نبي مرسل است، و او همان پيامبري است که نام و نشان وي را در کتاب آسماني خودتان مي‌يابيد! ديگر اينکه به دست خودشان فرزندان و زنان خودشان را بکشند، و با شمشيرهاي آخته آهنگ پيامبر کنند، و با او کار را يکسره کنند؛ تا بر او ظفر يابند، يا آنکه تا آخرين نفر کشته شوند! سوم اينکه بر رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- و اصحابش يورش برند، و در روز شنبه به نبرد با آنان بپردازند، زيرا آنان مطمئن‌اند که يهوديان در روزهاي شنبه دست به حمله و کارزار نمي‌زنند! يهوديان از پذيرش هر سه پيشنهاد وي امتناع کردند. آن هنگام، سرور آنان کعب بن اسد با حالت دل‌گرفتگي و خشم گفت: هيچيک از مردان شما از آن زمان که مادرش او را زاييده است، حتي يک شب را با حزم و احتياط و خردمندي به صبح نرسانيده است؟!

پس از رد اين سه پيشنهاد، راهي براي بني‌قريظه باقي نماند، جز اينکه به فرمان رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- و داوري آن حضرت تن دردهند. اما پيش از آن مي‌خواستند با بعضي از مسلمانان هم‌پيمانشان تماس برقرار کنند، بلکه بتوانند بفهمند که در صورت گردن نهادن به فرمان پيامبر اسلام چه بر سرشان خواهد آمد!؟ نزد رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرستادند که ابولبابه را به سوي ما بفرستيد تا ما با او مشورت کنيم. ابولبابه هم پيمان بني‌قريظه بود، و اموال و فرزندان وي در منطقة آنان بود. يهوديان همينكه ابولبابه را ديدند، مردانشان دست به دامان وي شدند، و زنان و کودکانشان از جاي جستند و روياروي او به گريه و زاري پرداختند. ابولبابه دلش به حال آنان سوخت. گفتند: ابولبابه! فکر مي‌کني اگر ما به حکم محمد گردن نهيم...؟ گفت: آري! و با دست خود به گولويش اشاره کرد. منظورش اين بود که همة شما را سر خواهد بريد! آنگاه فوراً دريافت که به خدا و رسول خدا خيانت کرده است، از همان راهي که آمده بود، برگشت، ولي به نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بازنگشت. به مسجد پيامبر در مدينه رفت، و خودش را به ستون مسجد بست، و سوگند ياد کرد که کسي جز رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- با دستان مبارکشان بند او را نگشايد و تا ابد پاي به سرزمين بني‌قريظه ننهد! وقتي ماجرا او به اطلاع آن حضرت رسيد، مدتي بود که انتظارش را مي‌کشيدند، فرمودند:

(أما إنه لو جاءني لاستغفرت له، أما إذ قد فعل، فما أنا بالذي أطلقه من مکانه حتى يتوب الله عليه).

«هان! اگر نزد من آمده بود، براي او طلب مغفرت مي‌کردم؛ اما اينک که چنين کرده است من هرگز او را از جا و مکان و بند و زندانش رهايي نخواهم داد تا خداوند توبه او را بپذيرد!»

به هر حال، به رغم اشاراتي که ابولبابه کرده بود، بني قريظه تصميم گرفتند که خود را در اختيار حکم رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- قرار دهند. البته، يهوديان در توانشان بود که يک محاصرة طولاني را تحمل کنند؛ زيرا مواد غذائي و چشمه و چاه آب فراوان داشتند، و دژهاي آنان بسيار استوار بود؛ و از آن سوي ديگر، مسلمان با سرمايي سخت دست به گريبان بودند، و از گرسنگي شديد رنج مي‌بردند، و جملگي برهنه بودند. خستگي نيز به سختي بر آنان عارض گرديده بود، به علاوه آنکه پيش از آغاز نبرد احزاب تاکنون پيوسته در عمليات جنگي به سر برده بودند. باوجود اين، جنگ مسلمانان، بني‌قريظه را يک جنگ رواني بود. خداوند نيز ترس و وحشت در دلهاي آنان افکنده بود، و روحية خودشان را از دست داده بودند. اين پريشاني و نابساماني رواني، هنگامي به اوج شدت خود رسيد که علي‌بن‌ابيطالب و زبيربن عوام جلو رفتند، و علي فرياد زد: اي لشكريان ايمان! به خدا، از همان جامي که حمزه نوشيد خواهم نوشيد، يا آنکه قلعة اينان را فتح خواهم کرد!؟

بني‌قريظه که چنين ديدند، پيشدستي کردند و به فرمان رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- تن دردادند. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- امر فرمود تا مردانشان را دربند کردند، و تحت سرپرستي محمدبن مسلمة انصاري دستانشان را به زنجير بستند، و زنان و کودکان را دور از مردان در گوشه‌اي جاي دادند. طايفة اوس از جاي برخاستند و به رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- گفتند: اي رسول خدا، با بني‌قينُفاع چنان کرديد که خود دانيد؛ آنان هم‌پيمانان برادران خزرجي ما بودند. حال، اينان هم پيمانان مايند، با آنان به احسان رفتار کنيد!

فرمود:

(ألا ترضون أن يحکم فيهم رجل منکم).

«اگر يک مرد از ميان شما درباره آنان حکم کند خشنود خواهيد شد؟!»

گفتند: البتّه! فرمودند:

(فذاک إلى سعد بن معاذ).

«اين کار را به سعدبن معاذ واگذار کردم!»

گفتند: از اين انتخاب خشنوديم!

پيامبر گرامي اسلام به دنبال سعدبن معاذ فرستادند. وي در مدينه بود و به خاطر جراحتي که بر رگ اکحل وي در جنگ احزاب وارد آمده بود، راهي اين غزوه نشده بود. او را بر الاغي سوار کردند، و نزد پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- آوردند. اوسيان اطراف الاغ او را گرفته بودند، و پيوسته مي‌گفتند: اي سعد، دربارة هم‌پيمانانت زيبا عمل کن! دربارة آنان احسان کن! رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- تو را حَکَم قرار داده است که به آنان احسان روا داري! سعد ساکت بود و هيچ پاسخي نميداد. وقتي جمعيت آنان انبوه گرديد، گفت: اينک وقت آن رسيده است که سعد را در راه خدا سرزنش هيچ سرزنش کننده‌اي از حق بازندارد! وقتي که اين سخن را از سعد شنيدند، بعضي از آنان به مدينه بازگشتند و خبر مرگ دسته‌جمعي بني‌قريظه را به اهل مدينه دادند!

سعد به نزد نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- رسيد. پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- به صحابه فرمودند:

(قوموا إلى سيدکم). 

«برخيزيد و به پيشباز سرورتان برويد!»

وقتي که او را وارد کردند، گفتند: اي سعد، اين جماعت گردن به حکم و داوري تو نهاده‌اند! گفت: هر حکمي که من صادر کنم دربارة آنان اجرا خواهد شد؟ گفتند: آري، گفت: همچنين، دربارة مسلمانان؟ گفتند: آري! گفت: همچنين دربارة آن کسي که اينجا است؟ و روي برگردانيد و به سوي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- با تجليل و تکريم اشاره کرد؛ آن حضرت فرمودند: (نَعَم، و عَلي) «آري حتّي درباره من درباره من!»  گفت: حال که چنين است، من حکم مي‌کنم که مردان بني‌قريظه کشته شوند؛ کودکانشان و زنانشان اسير شوند؛ و اموالشان ميان مسلمانان تقسيم شود!

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(لقد حکمت فيهم بحکم الله من فوق سبع سماوات).

«عيناً همان حکمي را که خداوند از بالاي هفت آسمان فرموده بود، درباره اينان صادر کردي؟!»

داوري سعد در نهايت عدل و انصاف بود؛ زيرا، بني‌قريظه، علاوه بر آن نيرنگ زشتي که مرتکب شدند، يکه