ه عليه وسلم- اهانت کردند، و گفتند: رسول خدا ديگر کيست؟ هيچ عهد و پيماني ميان ما و محمد نيست! از نزد آنان بازگشتند. وقتي بر رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- وارد شدند، به صورت رمزي خطاب به آن حضرت گفتند: عَضَل و قاره! يعني: اينان همانند دو طايفة عضل و قاره که به اصحاب رجيع نيرنگ زدند، با ما بر سر حيله و نيرنگ‌اند!

به رغم کوششي که سعدين و همراهانشان درجهت مخفي نگاهداشتن حقيقت به خرج دادند، لشکريان اسلام به فراست، حقيقت امر را دريافتند، و خطري وحشت‌آفرين را در برابر خويش مجسم ديدند.

مسلمانان در موقعيتي بس دشوار قرار گرفته بودند. ميان سپاه مسلمانان و بني‌قريظه هيچ‌چيز و هيچکس حائل نبود که بتواند مانع ضربت زدن بني‌قريظه به مسلمين از پشت سر باشد. روبه‌روي مسلمانان نيز لشکري بي‌حدّ و حصر پيوسته در تکاپو بود که نمي‌توانستند لحظه‌اي از حال او غافل شوند. از آن طرف، کودکان و زنانشان در نزديکي همين نيرنگبازان يهودي سکونت داشتند، و هيچ رادع و مانع و حامي و نگهبان و سرپرستي نداشتند. به يک سخن، وضعيت مسلمانان چنان بود که خداوند متعال مي‌فرمايد:

﴿ِذْ جَاؤُوكُم مِّن فَوْقِكُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنكُمْ وَإِذْ زَاغَتْ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا * هُنَالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالاً شَدِيداً﴾[1].

«و آن هنگام که چشمها از حدقه درآمده، و دلها از سينه بيرون پريده بود، و درباره خداوند چه گمانها که نمي‌کرديد! در آنجا و در آن اوان، خداباوران سخت گرفتار آمده بودند، و به سختي به خود مي‌لرزيدند!»

طلايه‌هاي نفاق نيز بار ديگر از زبان برخي منافقان سر برزده بود، و مي‌گفتند: محمد به ما وعده داده بود که گنجينه‌هاي خسروان ايران و قيصران روم را خواهم بلعيد؛ در حاليکه امروز هيچيک از ما برجان خويش ايمن نيست که براي قضاي حاجت برود!؟ بعضي ديگر با صداي بلند در ميان لشکريان مي‌گفتند: خانه و خانواده‌هاي ما آسيب‌پذير و بي‌پناه مانده‌اند؛ به ما اجازه دهيد از ميان صفوف لشکريان خارج شويم و به خانه‌هايمان که بيرون مدينه است بازگرديم!؟ حتي کار به جايي رسيد که بني‌سلمه بناي نااستواري و ناسازگاري را گذاشتند. دربارة اين گروه از مسلمانان و آن گروه از منافقان است که خداوند متعال اين آيات را نازل فرموده است:

﴿وَإِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً * وَإِذْ قَالَت طَّائِفَةٌ مِّنْهُمْ يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لَا مُقَامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَيَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِّنْهُمُ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِيَ بِعَوْرَةٍ إِن يُرِيدُونَ إِلَّا فِرَاراً﴾[2].

«و آن هنگام که منافقان و آن کساني که بيمار دل بودند مي‌گفتند: خدا و رسول‌خدا جز فريب به ما نويدي نداده‌اند! و آن هنگام که طائفه‌اي از آنان گفتند: اي اهل يثرب! چه نشسته‌ايد؟! بي‌درنگ بازگرديد! و گروهي از آنان از پيامبر اجازه بازگشت مي‌خواستند و مي‌گفتند: خانه‌هاي ما آسيب‌پذير و خانواده‌هاي ما بي‌پناه‌اند! در حالي که هرگز چنين نيست؛ اينان فقط مي‌خواهند از صحنه کارزار بگريزند!»

اما رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- ؛ همينکه خبر نيرنگ و بي‌وفايي بني‌قريظه به ايشان رسيد، جامه بر سر کشيدند و کناري دراز کشيدند و مدتي نسبتاً طولاني درنگ کردند؛ به گونه‌اي که مردم نيز سخت سر به گريبان شدند؛ آنگاه برخاستند و مژده دادند و مي‌گفتند:

(الله أکبر! أبشروا يامعشر المسلمين بفتح الله ونصره).

«خدا بزرگ است! مژده دهيد اي جماعت مسلمانان به خاطر پيروزي و ياري خداوند!»

سپس برنامه‌ريزي و توجيه افراد لشکر اسلام را براي رويارويي با شرايط موجود آغاز فرمودند. به عنوان جزئي از اين نقشه جنگي، از آن پس رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- پاسداراني را مرتباً به مدينه اعزام مي کردند تا از شبيخون زدن دشمن به اماکن سکونت زنان و کودکان جلوگيري کنند؛ اما مي‌بايست اقدام قاطعي صورت ميگرفت که بر اثر آن صفوف متشکل احزاب از هم پاشيده شود! به منظور تحقُق بخشيدن به اين هدف، پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- اراده فرمودند با عُيينه بن حصن و حارث‌بن عوف دو رئيس قبيلة غطفان در ازاي يک سوم محصول ميوة خرماي مدينه صلح کنند، تا مسلمانان در برابر قريشيان يکسره شوند و بتوانند شکستي اساسي و زودرس را بر آنان تحميل کنند؛ به خصوص که بارها ميزان توانمندي و جنگاوري قريشيان را آزموده بودند.

رايزني و گفتگو بر سر اين مسئله آغاز شد. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در اين مورد با سعدين (سعدبن معاذ و سعدبن عباده) مشورت کردند. آن دو گفتند: اي رسول خدا، اگر خداوند شما را به اين کار امر فرموده است، سمعاً و طاعتاً! اما، اگر شما اين کار را به خاطر ما مي‌خواهيد انجام بدهيد، ما نيازي به چنين کاري نداريم! ما با اين جماعت در شرک ورزيدن به خدا و بت‌پرستيدن وحدت کلمه داشتيم، و با اين حال، اينان به خواب هم نمي‌ديدند که از محصول ميوه و خرماي مدينه بخورند، مگر به صورت پذيرايي از مهمان يا از طريق خريداري؛ اکنون که خداوند ما را به دين حق مشرف گردانيده و ما را به اسلام رهنمون گرديده، و با وجود شما ما را عزت و کرامت بخشيده است، اموالمان را دو دستي تقديم اينان کنيم؟! بخدا، ما به اينان هيچ نخواهيم داد مگر شمشير! رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- نيز رأي و نظر آن دو را تصويب و تأييد فرمودند و گفتند:

(إنما هو شيءٌ أصنعه لکم لما رأيت العرب قد رمتکم عن قوسٍ واحدة).

«اين کاري بود که من مي‌خواستم به خاطر شما انجام بدهم؛ زيرا که ديدم قوم عرب همه در برابر شما با يکديگر همدست شده‌اند و دست به دست يکديگر داده‌اند!»

از آن سوي ديگر، خداوند عزوجل که همة حمد و سپاس‌ها او را سزاست، از جانب خود کاري ساخت کارستان؛ که بر اثر آن پشت دشمن را شکست، و صفوف دشمن را از هم پاشيد، و لبة تيز حربة آنان را کُند گردانيد. از جمله اين سبب و سازي‌هاي کردگار آن بود که مردي از غطفان که او را نعيم بن مسعودبن‌عامر اشجعي -رضي الله عنه- مي‌ناميدند، نزد رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- آمد و گفت: اي رسول خدا، من مسلمان شده‌ام؛ اما قوم و قبيلة من از اسلام آوردن من آگاهي ندارند؛ هر امري داريد به من بفرماييد! رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(إنما أنت رجل واحد، فخذل عنا ما استطعت، فان الحرب خدعة).

«تو يک مرد تنهايي، هرچه در توان داري به سود ما عزم دشمن را سست گردان؛ که جنگ سراسر نيرنگ است!»

نعيم بي‌درنگ خود را به نزد بني‌قريظه رسانيد که با آنان درعهد جاهليت معامله و معاشرت داشت و بر آنان وارد شد و گفت: شما از ميزان محبت من به شما و صميميت من نسبت به خودتان باخبريد! گفتند: راست مي‌گويي! گفت: حال که چنين است، با شما بگويم که در اين کارزار، 