ورويي در او همچنان وي را در سمتش ابقا کرد. وقتي غياث‌الدين خبر آمدن برادر را شنيد با سي هزار سوار به جلوگيري او آمد، سلطان با فرستادن سفيري برادر را از جنگ بازداشت. غالب رؤساي لشکر غياث‌الدين اوامر جلال‌الدين را پذيرفتند و سلطان آنها را در جايشان ابقا نمود. غياث‌‌الدين چون اين وضع را ديد مطيع برادر شد. اما در جنگ اصفهان به علت کشتن يکي از خواص سلطان با نامردي همراه عده‌اي از لشکريان تحت امرش ميدان نبرد را خالي کرد و بعد از چندي سرگردان و رفتن به اين سو و آن سو به براق حاجب پيوست. براق حاجب ظاهراً امر او را مي‌پذيرد، اما بعداً در سال 625 او و مادرش را مي‌کشد و با پذيرفتن حکم مغول مستقل مي‌شود. او باني سلسله‌اي است که از 619 تا 703 در کرمان سلطنت کرده‌اند و آن سلسله را قراختائيان يا به مناسبت لقب براق قتلخ خاني مي‌گويند. بعد از استيلاي جلا‌ل‌الدين بر خراسان – فارس و مازندران در ولايات و نواحي، اميد و سکونت و استقامت پديدار گشت. منشي سلطان شخصي بنام نورالدين منشي بود که فردي شراب‌خور بود. کمال‌الدين اصفهاني بر او خرده گرفت و او را به سبب اين عادت کثيف نکوش مي‌کرد. 
فضل تو و اين باده‌پرستي با هم
		مانند بلنديست و پستي با هم

حال تو به چشم خوب رويان ماند
		کان جاست هميشه نو و مستي با هم

سلطان فخرالدين علي‌بن ابي‌القاسم جندي معروف به شرف‌الملک را به ديوان خود منصوب کرد. وزير عادل جلال‌‌الدين بنام شمس‌الملک شهاب‌الدين الپ هروي بدست قباجه شهيد شده بود و کسي نبود که جاي آن شهيد را پر کند. سلطان بناچار شرف‌الملک را عليرغم دارا بودن ايراداتي به وزارت خود منصوب کرد. شرف‌الملک از تشريفات يک وزير برخوردار نبود در سال 622 سلطان آذربايجان را بدون خونريزي تصرف کرد. وي شهر مراغه را از نو ساخت و به بسط عدالت در آن نواحي پرداخت، عليرغم اينکه تبريزيان پنج هزار تن از خوارزميان را کشته يا به مغولان تسليم کرده بودند، او با آنها رفتار نيک در پيش گرفت. سلطان دستور داد هر سربازي که به مال مردم تعدي کند بدار آويخته شود. سلطان به درخواست مردم تبريز زن اوزبک پهلوان را به خوي فرستاد. توابع خوي را نيز به آن زن داد. سلطان روز جمعه به مسجد رفت وقتي واعظ در حق خليفه دعا کرد او از جايش بلند مي‌شود و بعد از پايان دعا مي‌نشيند. بعد به درون کاخ اوزبک پهلوان رفت. بعد از گردش در آن گفت اين جا به درد تن‌پروران مي‌خورد، و به کار ما نمي‌آيد. اين در حالي بود که در سال 621 وقتي سلطان به خليفه عباسي پيام فرستاد و از او ياري خواست تا وي بتواند به دفع مغول بپردازد، خليفه نه تنها دعوت او را اجابت نکرده بود، بلکه لشکريان نيز براي دفع سلطان فرستاد. سلطان غازي نيز شهرهاي دقوقا و يعقوبا را تصرف کرد. در نواحي موصل مظفر‌الدين صاحب اربل را دستگير نمود و او را عليرغم اينکه براي دفع سلطان با لشکرياني فراوان آمده بود بخشيد و در جايش ابقا کرد. سلطان اگر مي‌خواست در آن موقع مي‌توانست حکومت پليد عباسي را نابود سازد او اينکار را انجام نداد. شايد به علت تصورات غلط مذهبي که اکثر مردم نسبت به خلافت عباسي داشتند و آنرا امري الهي مي‌دانستند. در سال 622 سلطان غازي به گرجستان لشکرکشي کرد، تا به تجاوزات آنها به شهرهاي اسلامي و کشتار و غارت مسلمانان پايان دهد. جلا‌ل‌الدين بعد از گرفتن شهر دوين به تازگي به تصرف گرجي‌ها درآمده بود، به بزرگترين پيروزي خود با گرجي‌ها دست يافت. لشکر گرجي‌ها بيش از 70 هزار تن بودند، که حداقل 20 هزار تن از آنان کشته شدند. سپس سلطان با فرستادن لشکري شهر گنجه را بدون خونريزي گرفت، بعداً به علت توطئه ياران ستمگر اوزبک بن پهلوان به تبريز بازگشت، و فتح گرجستان را ناقص گذاشت. او رئيس تبريز را در شهر مي‌گرداند، و از مردم مي‌خواهد که داد خود را از او بگيرند بعد از آن وي را کشت. بعد از آن بدرخواست زن اوزبک پهلوان و راي فقهاي تبريز مبني بر اينکه زن اوزبک سه طلاقه است سلطان عليرغم ميل خود با او ازدواج کرد. چندي بعد سلطان همسر جديدش را به خوي فرستاد. اين زن وقتي ديد هم چون گذشته نمي‌تواند هر کاري که دلش مي‌خواهد بکند، با ملک اشرف موسي ايوبي متحد مي‌شود و به او مي‌پيوندند و بدين ترتيب خوي و مرند و اروميه و اشنويه به تصرف اشرف موسي درمي‌آيد. اين علت اصلي جنگ‌هاي جلال‌الدين در روم است که هم به زيان سلطان تمام شد هم به زيان ايوبيان، چرا که در همان اوان جنگ پنجم صليبي درگرفته بود و فردريک دوم امپراطور روم مقدس (آلمان و ايتاليا) با استفاده از موقعيت متزلزل ايوبيان بر بيت‌المقدس دست يافت، و مقدمات نابودي حکومت ايوبيان از همينجا شروع شد، يعني از رفتار احمقانه اشرف موسي و بعد از انقراض حکومت اتابکان آذربايجان بدست تواناي سلطان جلا‌ل‌الدين گرجيان مسيحي که دست کمي از مغول‌ها در کشتار و غارت مسلمانان نداشتند، طمع در آذربايجان بستند، و حتي بر آن شدند تا خلافت عباسي را براندازند، آنگاه مساجد را کليسا و حق را باطل کنند. آنها با سي هزار نفر حرکت کردند. در اين موقع با آنکه سلطان مريض بود با توکل بر خداوند متعال روي به گرجي‌ها کرد. بعد از شکست دادن آنها و دستگيري شلوه و ايواني از حکمرانان گرجي سلطان آنها را مي‌بخشد، بدان شرط که آنها وي را در فتح گرجستان ياري کنند. اما آنها در بين راه خيانتشان آشکار شد. سلطان هر دوي آنها را به هلاکت رساند، بعد از آن سلطان تفليس را تصرف کرد. در اين ميان ناگهان خبر رسيد، که براق حاجب رشته دوستي را پاره کرده و از کرمان به قصد عراق روان شده است سلطان در عرض هفده روز از تفليس به کرمان رفت، در حالي که از لشکريان بيش از سيصد سوار همراه نداشت. براق حاجب پيش‌کش‌هاي فراوان به پيش سلطان فرستاد و از او عذرخواهي کرد و ثابت شد که آن خبر دروغ بوده است. بعد از آن سلطان به اصفهان رفت، بزرگان عراق به خدمت وي آمدند. کمال‌الدين اسمعيل اصفهاني شاعر پرآوازه بدان مناسبت سروده است: 
بسيط روي زمين گشت باز آبادان
		به يمن سير سپاه خدايگان جهان

کنند تهنيت يکدگر به حيات
		بقيتي که زانسان بماند واز حيوان

زباغ سلطنت اين يک نهال سربکشيد
		که برگ او همه عدلست و باراو احسان

براي بندگي درگهش دگرباره
		زسر گرفت طبيعت توالد انسان

جلال دنيا و دين مينکبرني آن شاهي
		که ايزدش بسزا کرد بر جهان سلطان

زهي معارج قدرت و راي طور کمال 
		زهي معاني خوبت برون ز حصر بيان

جهان ستانا ايزد ترا فرستادست
		که چارحد جهان ملک تست و بوستان

گواه ملک تو عدلست هر کجا خواهي
		به نيک محضر خود گواه مي‌گذارن

تو عمر نوح بيايي از آنکه در عالم
		عمارت از تو پديد آمد از پس طوفان

تو داد منبر اسلام بستدي ز صليب
		تو برگرفتي ناقوس را زجاي اذان

حجاب ظلم تو برداشتي ز چهره عدل
		نقاب کفر تو بگشادي از رخ ايمان

زبازوي تو قوي گشت بازوي اسلام
		که از مصادم کفار گشته از رخ ايمان

براق عزم تو گمامي که برگرفت زهند
		نهاد گام دوم ب