مودند، تا او را بر عليه يزيدبن معاويه ياري كنند، و او پس از فرستادن نماينده‌اش مسلم بن عقيل و گزارش مثبت او، فريب آنهارا خورده و به سوى آنها حركت نمود، و هنگامي كه به كربلا رسيد به او خيانت نمودند و با عبيدالله بن زياد بر عليه او يكي شدند تا اينكه او و خانواده‌اش در كربلا كشته شدند.

سوّم خيانت آنها به زيدبن عليّ بن حسين بن عليّ بن أبي طالب كه بعد از اينكه همراه با او بر ضدّ يوسف بن عمر خارج شده‌بودند، بيعت او را نقض كرده و در وقت شدّت جنگ و درگيري، او و همراهانش را تسليم نمودند».[16]

شيعيان چنين بودند، شيعيان علي و حسن و حسين، و اين بود رفتار و كردار آنها با أئمّه و رهبران خودشان. علّت اينكه ما سخن را در اين مورد به درازا كشيديم و ناچار شديم بعضي از شواهد تاريخي را از زبان شيعيان و مستشرقان و بقيّهء مورّخين ذكر كنيم اينست كه بعد از آن حادثه و حوادث، تغييرات بزرگي در تشيّع رخ داد كه هدف اصلي ما در اين كتاب است، و اكنون تشيّع بعد از آنكه سياسي بود يعني در مقابل معاويه و بني اميّه با رأي سياسي علي و اولاد علي پيوند داشت، رنگ مذهبي به خود گرفت. بنگريم ولهازن در اين مورد چه مي گويد:

«حال تشيّع در كوفه لباس تازه‌اي پوشيده است، و ما سابقاً دانستيم كه در اصل معناي آن چه بود، عبارت بود از يك ديدگاه سياسي عام كه مخالفت عراق بر سلطهء اهل شام بود، در آغاز اشراف با مردم عادي در يك راستا بوده و رهبري آنها را به عهده داشتند، ليكن هنگاميكه در خطر قرار گرفتند عوض شده و براي نزديكي با حكومت (حكومت امويان در شام) نرمش اختيار نمودند و بعد از آن براي از بين بردن شورش‌هاي شيعي به كار برده شدند، و اينجا بود كه از تشيّع جدا شدند و(در اينجا بود) كه محدودهء تشيّع آهسته آهسته معيّن شده و به شكل يك فرقهء ديني در آمد كه مخالف با اريستوكراسي و نظام قبائل و عشاير بود و به خاطر شهادت رهبرانش رنگ افسانه‌اي به خود گرفت، و أنصار سليمان بن صرد قصد شورش بر اريستوكراسي عشاير در كوفه را داشتند، ليكن مختار اوّلين كسي بود كه اين هدف را برآورده و عملاً آن را انجام داد و موالي‌ها نيز به اين جنبش جذب شدند، و جذب اينها آسان بود چرا كه ميل آنها به حكومت ديني – نه حكومت قومي و شعوبي – بسيار آسانتر بود، اگر چه در آن موقع در اختيار اعراب باشد و هنگامي كه تشيّع با عناصر مظلوم ارتباط پيدا كرد، دست از تفكّر قومي عربي برداشته و حلقهء ارتباط او اسلام شد، ليكن نه آن اسلام قديم، بلكه نوع جديدي از اسلام».[17]

و در اين مرحله بود كه تشيّع افكاروآراء بيگانه و مشكوكي را به خود گرفت و نيز تفرّق و اختلاف در آن آغاز گشت.

دكتراحمد امين چقدر دقيق وبا جرئت اظهار ميدارد كه:
تشيع ملجأ ومأواى همهء كسانى گشت كه به خاطر كينه ودشمنى با اسلام ويا به خاطر اينكه آموزش هاى موروثى خود از يهوديت ونصرانيت وزرتشتيت وهندويسم را داخل اسلام نمايند، خواستار ويرانى آن بودند، ويا كسانى كه مى خواستند كشورشان مستقل شده و از مملكت اسلام جدا شود، همهء اينها -براى اهداف سياسى خود-  شعار دوستى ومظلوميت اهل بيت را بهانه كرده ودر وراء آن هرچه خواستند انجام دادند، لهذا يهوديت در لباس تشيع واز خلال رجعت –وغيره- ظاهرگشت، وشيعيان گفتند كه آتش بر هر شيعى جز اندكى حرام  ميباشد، همچنانكه يهوديان گفتند: لن تمسنا النار الا اياما معدودهء،[18] يعنى جز چند روزى ما در آتش قرار نمى  گيريم 

ونصرانيت در قول بعضى ها كه مى گفتند: نسبت امام به خداوند مثل نسبت مسيح به او ميباشد( به تشيع آمد) وگفتند: لاهوت با ناسوت در امام متحد شده است، واينكه نبوت ورسالت هرگز قطع نميشود هركسى كه در او لاهوت رخ داد پيامبر است! وزير لواء تشيع قول به تناسخ ارواح وتجسم الهى وحلول وامثال اين اقوال فاسد پيدا شد كه در پيش  برهميان-هندو- وفلسفه مآبان وزرتشتى ها مشهور بود، وبعضى از ايرانيان نيز خودرا زير پردهء تشيع مخفى نموده وبا دولت اموى جنگيدند تا سعى در استقلال خود نمايند[19]

  و مقريزي نيز مي گويد:
«پارسيان داراى قدرت و درنظر خود از همهء ملّت‌ها قوى ‌تر و برتر بودند تا حدّى كه خود را آزادگان و ديگران را بردگان مي‌ناميدند، و هنگامي كه مبتلي به از دست دادن دولتشان به وسيلهء اعراب گشتند، اين كار برايشان گران تمام شد چرا كه اعراب در نزد پارسيان بي‌خطرترين قوم بودند و بنا براين مصيبت پيش آنها دو چندان شد و شروع به توطئه‌چيني و مكر و فريب در اوقات متعدّد نمودند، و در همهء اين اوقات خداوند حقّ را ظاهر مي‌نمود، ... پس ديدند كه راه و چارهء مؤثّرتر مكر و فريب است، گروهي از آنها تظاهر به اسلام نموده و با تظاهر به محبّت اهل بيت و مظلوميّت علي شيعيان را به سوي خود جذب نموده و سپس آنها را به راههاي متعدّد بردند تا اينكه به كلّي از راه هدايت خارجشان نمودند».[20]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] تاريخ يعقوبي 2/241-242، الارشاد: مفيد ص 203، كشف الغمّه: اربلي 2/32.
[2] مروج الذّهب: مسعودي 3/54.
[3] اعلام الوري: طبرسي 1/223، الارشاد: مفيد ص 220.
[4] الارشاد: مفيد ص 220.
[5] الارشاد: مفيد ص 220.
[6] مروج الذّهب 3/55.
[7] نهج البلاغه
[8] اينست وفاي شيعه و كوفي، در شعار دادن مردم را مي فريبند، و در عمل خسيانت و سستي، آنهم با مسلم بن عقيل، پسر عموي حسين (ع).
[9] مروج الذّهب، مسعودي شيعي: ج 3 ص 57-58-59.
[10] مروج الذّهب ج 3 ص 60-61.
[11] الارشاد: مفيد ص 223، اعلام الوري: طبرسي 2/231، جلاء العيون: مجلسي 2/540.
[12] الارشاد: ص 222.
[13] اعلام الوري ص 232، الارشاد 225، جلاء العيون ص 541-542.
[14] مروج الذّهب: مسعودي 3/61.
[15] الخوارج و الشّيعه ص 134.
[16] الفرق بين الفرق ص 37.
[17] الخوارج و الشّيعه ص 167-168.
[18] بقره-80
[19]  فجر الاسلام احمد امين ص 276-277
[20] الخطط المقريزي، به نقل از فجر الاسلام ص 77.تفرّق شيعيان بعد از امام حسين

بعد از شهادت امام حسين شيعيان او به سه گروه تقسيم شدند: گروهي به امامت محمّدبن حنفيّه (برار ناتني امام حسين) معتقد شدند و گفتند كه بعد از حسنين كسي نزديكتر از او به اميرالمؤمنين نيست، پس او به امامت شايسته ‌تر است.

گروهي مدّعي شدند كه محمّد بن حنفيّه رحمه الله تعالي مهدي موعود و وصيّ عليّ‌بن ابي طالب عليه السّلام مي باشد. هيچكس از اهل بيت او حقّ مخـالفت و خروج از امامت و رفع شمشير ندارد جز به اذن او، امّا حسن بن علي با اجازهء او با معاويه جنگ و صلح نمود و حسين با اجازهء او با يزيد جنگيد، و اگر بدون اجازهء او خروج مي‌كردند، گمراه مي‌شدند، و هر كس مخالفت با محمّد بن حنفيّه نمايد كافر و مشرك است، و محمّد بعد از قتل حسين از مختار بن أبي عبيد كمك گرفته و به او دستور داده‌است كه انتقام خون حسين را گرفته و قاتلانش را بكشد، و آنها كيسانيّه و يا مختاريّه ناميده مي‌شوند.[1]

و كيسانيّه در اصل بعد از قتل علي رضي الله عنه پيدا شدند. ليكن اين اسم بعدها بر مختاريّه غلبه نمود و فرقه‌هاي متعدّدي از كيسانيّه منشعب شد كه عبارتند از كرابيّه و حربيّه و رزارمي