كَانَ رَسُولُ اللهِ r يُعْطِي بَنِي هَاشِمٍ مِنْ الخُمْسِ وَيُزَوّجُ أَيَامَاهُمْ وَكَانَ عُمَرُ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَدْ دَعَاهُمْ إلَى أَنْ يُزَوّجَ أَيَامَاهُمْ وَيَخْدُمَ عَائِلَهُمْ وَيَقْضِـيَ عَنْ غَارِمَهُمْ فَأَبَوْا إلّا أَنْ يُسَلّمَهُ كُلّهُ وَأَبَى عُمَرُ)). يعني رسول خدا (ص) به بني‌هاشم از خمس عطا مي‌فرمود و زنان بي‌شوهر آنان را بشوهر مي‌داد، عمر نيز ايشان را دعوت کرد تا زنان بي شوهرشان را بشوهر دهد و عيال وارشان را خادم بخشد و از وامدارشان قضاء دين کند، لکن بني‌هاشم از آن سر باز زدند مگر اينکه عمر تمام خمس را به ايشان واگذارد عمر نيز از اين پيشنهاد سر باز زد! و اخباري نيز در اين باره هست که اميرالمؤمنين علي(ع) و عباس عموي پيغمبر از خمس غنائم بعض غزوات از عمر مطالبه سهم ذي‌القربي کردند، لکن عمر از ايشان درخواست نمود که آن جزو بيت‌المال باشد و ايشان به همان سهمي که در ديوان مقرر داشته اکتفا کنند و آنان نيز پذيرفتند. اما ما بدين اخبار با نظر ترديد و تحير مي‌نگريم زيرا با اصولي که در اسلام مقرر است و ما بدان ايمان داريم اينگونه اخبار سازگار نيست چنانکه خواهد آمد انشاءالله.

8 - نکتة هشتم: کلمه (من شيء) است که چون در آيه شريفه قيد (من شيء) آمده‌است متشبثين موجبين خمس بر ارباح مکاسب (سودهاي کسب‌ها) آنرا دليل گرفته‌اند که هر چيز، يعني از تمام اموال بايد خمس گرفته شود در حالي‌که اين‌گونه استدلال تشبث به کل حشيش است و به‌ هيچ ‌وجه با مدعاي ايشان سازگار نيست. در اين‌جا کلمة (من) که بيانيه‌است چون (من) در جمله: ﴿فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الأَوْثَانِ وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ﴾ (الحج:30) است مراد از آن، اشيائي است که از غنائم جنگ عايد شده‌است يعني هر چيزي از غنيمت هر چند جزئي باشد همين‌که بدست آمد مشمول خمس غنائم است و نمي‌توان آنرا بدون تقسيم يا قبل از تقسيم تصاحب و تصرف کرد. پس کلمه من شيء در آية شريفه از جنس خود خارج نگشته و هرگز بساير اشياء تعميم داده نمي‌شود (من شيء يعني من شيء من ‌الغنيمة) کساني‌که با اين تشبثات مي‌خواهند مطلبي را اثبات کنند واقعاً عملشان و نحوة فکرشان عجيب است! 

شما اگر در مغازة ساعت فروشي و يا دوا فروشي وارد شويد و در آنجا اعلاني ببينيد يا از صاحب دکان بشنويد که به مشتريان خود مي‌گويد که آنچه بخواهيد در اين مغازه موجود و در اختيار مشتريان محترم است، مي‌دانيد که مقصود او اين است که از جنس ساعت فروشي يا از جنس دوا فروشي يا هر چيزي که مربوط به آن مغازه‌است از بقالي و عطاري و غيره موجود است و هرگز احتمال نمي‌دهيد که در دکان دوافروشي، پالان الاغ و در دکان عطاري افسار و نعل اسب و در دکان حلوافروشي براي فروش، ميز و مبل همه باشد؟

هرچند در اعلان يا در گفتة صاحب دکان بخوانيد و بشنويد که هرچه بخواهيد در اين مغازه موجود است و اگر اشياء مکان معيني قاچاق اعلان شود مربوط و مخصوص همان مکان معين است نه اينکه در هر کجا که اشيائي شبيه اشياء آن مکان بدست آيد قاچاق است! بلکه قاچاق بودن آن شيء مربوط به‌همان مکان است و تعميم آن بساير اشياء ناداني يا سفسطه‌است. پس در اين آية شريفه کلمه «من شيء» مربوط به غنيمت دارالحرب است که آنچه از غنيمت بدست آمده‌است هرچه باشد مشمول خمس است نه هر چيزي از هر جا که بدست آمده باشد ولو از حمالي و کنّاسي مشمول خمس باشد؟!!

اتفاقاً در اخبار و احاديث خمس راجع به اين موضوع شواهد فراوان است که جلو هرگونه وسوسه و تشبث را مي‌گيرد.

الف - در کتب سير و احاديث از جمله در «المصنَّف» صنعاني(ص242، ج5، رقم 9494) و در «المغازي» واقدي (ص918، ج3) آمده‌است که عقيل بن ابي طالب بر زوجة خود وارد شد در حالي‌که از شميرش خون مي‌چکيد زنش به او گفت: من مي‌دانم که تو با مشرکين مقاتله کردي از غنائم آنان چه بدست آورده‌اي؟ عقيل گفت اين سوزن را تا با آن پيراهن خود را بدوزيم و سوزان را به زن خود داد! و آن زن فاطمه دختر وليد بن عتبه بن ربيعه بود. در اينحال شنيد که منادي رسول‌الله فرياد مي‌زند که هر که يه چيزي از غنيمت دست يافته بياورد، عقيل به زن خود رجوع کرده گفت: ((وَاللهِ مَا أَرَى إبْرَتَك إلّا قَدْ ذَهَبَتْ.)). يعني بخدا چنين مي‌بينم که سوزنت از دست رفت! آنگاه سوزن را برداشت در ميان غنائم افکند.

ب - در همان کتاب و ساير کتب تواريخ است که عبدالله بن زيدالمازني در روز جنگ کماني از غنائم برداشت و با آن مشرکين تير مي‌انداخت پس از اتمام کار آنرا بغنائم رد کرد.

ج - در همان کتاب المغازي (ص943) و در مُوَطأ مالک (ص304) و در المصنّف صنعاني (ص243، ج5) رسول خدا اعلام فرمود که: ((أَدّوا الْخِيَاطَ وَالْمِخْيَطَ وَإِيّاكُمْ وَالْغُلُولَ فَإِنّهُ عَارٌ وَنَارٌ وَشَنَارٌ يَوْمَ الْقِيَامَةِ)). يعني هر نخي و سوزني را از غنائم بپردازيد، و برحذر باشيد از خيانت که آن ننگ است و آتش است و عيب است در روز قيامت، آنگاه مقداري کرک از پهلوي شتري گرفت و فرمود: بخدا قسم از آنچه خدا بشما فيء داده‌است بر من حلال نيست حتي بقدر اين کرک جز خمس و حال اينکه خمس هم بشما رد مي‌شود. و دهها از اين قضايا که معلوم مي‌دارد ﴿مِنْ شيءٍ﴾ يعني: ((من شيء الغنيمة)).

چنانکه در المصنف عبدالرزاق صنعاني (ص242، ج5 رقم 9493): ((عن معمر عن قتادة قال: كان النبي r إذا غنم مغنماً بعث منادياً: لا يغلنَّ رجلٌ مخيطاً فما دونه، ألا لا يغلنَّ رجلاً بعيراً فيأتي به على ظهره يوم القيامة له رغاء، ألا لا يغلنَّ فرساً فيأتي به يوم القيامة على ظهره له حمحمةٌ))، يعني معمر بن قتاده گفت که پيغمبر (ص) هر گاه غنيمتي به دست ميآورد منادي را دستور مي‌داد که اعلام کنند آگاه باشيد هيچ مردي نخي را و يا کمتر از آن خيانت نکند، آگاه باشيد هيچ شتري را خيانت نکنند که مي‌آيد (خائن) در حالي که آن شتر را در روز قيامت در پشت دارد و براي آن صدائي است آگاه باشيد اسبي را خيانت نکنند که ميآيد (خائن) در حالي که آن اسب بر پشت او است در روز قيامت و او را فريادي است.

و همچنين مردي از اشجع مُرْد و رسول خدا بر او نماز نگذارد زيرا از غنائم خيبر به قدر دو درهم خيانت کرده بود!!

9-   نکته نهم جمله (فأنَّ‌ لِـلَّهِ خُمُسُهَ) که معلوم مي‌دارد که اين خمس حق خداست و اختصاص به کسي ندارد و اگر بعد از آن نام رسول را برده‌است بايد دانست که: اين ادب قرآن است که در موارد بسياري نام رسول را بعد از نام خدا مي‌آورد بدون آنکه رسول را رديف خدا داند! و اين شايد از آن‌جهت است که بعد از خدا کسي که شايستة اطاعت است رسول است از آن سبب که نمايندة بيان احکام خدا است زيرا فرمان خدا به وسيلة رسول ابلاغ مي‌شود و کساني که آن فرمان را اجرا مي‌کند گرچه بصورت ظاهر از پيغمبر اطاعت و پيروي مي‌کنند لکن در حقيقت اطاعتشان اطاعت از خدا است. و اين کيفيت هرگز خدا و رسول را در يک رديف و در يک ميزان تساوي قرار نمي‌دهد چنانکه در آيات شريفه ذيل نام رسول هم