ت. بيا تا از طرف آنان با تو صلح كنم.» خالد(رض) كه ديد مسلمانان از اين جنگ، سخت خسته و درمانده شده‌اند، مصلحت را در آن ديد كه پيشنهاد صلح را بپذيرد. خالد(رض) به مجاعه اجازه داد تا به درون دژ برود و با بني‌‌حنيفه درباره‌ي صلح مشورت نمايد. زماني كه مجاعه وارد دژ شد، به زنان دستور داد تا زره بپوشند و بر روي ديوارهاي قلعه بايستند. خالد(رض) ديد كه بر فراز ديوارهاي دژ، تعداد زيادي ايستاده‌اند. نيرنگ مجاعه گرفت و خالد(رض) پنداشت كه آنان كه بر روي ديوارهاي دژ ايستاده‌اند، واقعاً مردان جنگي هستند. لذا خالد(رض) در پذيرش صلح مصمم شد و آنان را به اسلام فراخواند كه پس از خودداري‌هايي پذيرفتند و مسلمان شدند.(1)  خالد(رض) تعدادي از اسيران (زنان و كودكان) را آزاد كرد و بقيه را به مدينه فرستاد. علي بن ابي‌طالب(رض) از ميان اين‌ها، كنيزي خريد كه پسرش محمد كه به محمد بن حنفيه(رض) مشهور است، از او زاده شد.(2)  
جنگ يمامه در سال يازدهم هجري روي داده است. واقدي، اين رخ‌داد را در سال دوازدهم دانسته كه با روايت نخست، قابل جمع است؛ بدين ترتيب كه جنگ يمامه در اواخر سال يازدهم آغاز شد و پس از گذشت چند روز از سال دوازدهم پايان يافت.(3) 
-----------------------------------------------------------------------------------------
1) بايد دانست كه يكي از شرايط صلح، اين بود كه بني‌حنيفه مسلمان شوند. (مترجم)
2) ترتيب و تهذيب البداية و النهاية، خلافة أبي‌بكر، ص115
3) مرجع سابق.ابتلاي انسان به پاره‌اي از سختي‌ها، يك سنت و تقدير الهي است كه درميان افراد، گروه‌ها، امت‌ها، ملت‌ها و دولت‌هاي مختلف جريان مي‌يابد. اين سنت‌ الهي، آن‌چنان درميان صحابه‌ي كرام(رض) جريان يافت كه آنان را متحمل سختي‌هاي زيادي كرد و آنان را به مصائبي آزمود كه كوه‌هاي بزرگ و استوار را هم به زير مي‌كشد. اما صحابه، شكيبايي ورزيدند و جان‌ها و مال‌هايشان را در راه خدا نثار كردند. سختي‌هايي كه آنان در راه اسلام كشيدند، به حدي بود كه تنها خداوند، اندازه‌اش را مي‌داند. مسلمانان اشراف‌زاده هم كه درميان قريش داراي وجاهت و شرافت بودند، از اين مشكلات و سختي‌ها در امان نماندند. ابوبكر(رض) به شدت مورد اذيت و آزار كفار قرار گرفت؛ بر سرش خاك و خاكستر ريختند و در مسجدالحرام او را طوري كتك زدند كه بيني و صورتش، زخمي و خونين ‌شد و او را در حالي كه درميان مرگ و زندگي بود، بر روي پارچه‌اي نهاده و به ‌خانه‌اش بردند.(1)  عايشه‌ رضي‌الله‌عنها مي‌گويد: زماني كه اصحاب رسول‌اكرم(ص) به سي‌ و‌ هشت نفر رسيدند، ابوبكر(رض) با اصرار، از رسول‌خدا(ص) درخواست كرد تا دعوتشان را آشكارا و علني كنند. رسول‌خدا(ص) فرمودند: «اي ابوبكر! ما اندكيم.» ابوبكر(رض) به‌قدري اصرار كرد كه رسول‌خدا(ص) خواسته‌اش را پذيرفتند. مسلمانان، در قسمت‌هاي مختلف مسجد پراكنده‌ شدند و هر كدامشان، طوري جا گرفت كه درميان خويشاوندانش باشد. ابوبكر(رض)، برخاست و شروع به دعوت كرد؛ در آن هنگام رسول‌اكرم(ص)، نشسته بودند؛ ابوبكر، نخستين خطيبي بود كه به راه خدا و رسولش دعوت داد. مشركان، بر ابوبكر(رض) و ساير مسلمانان شوريدند و ابوبكر(رض) را به شدت زدند و زير لگد گرفتند. عتبه‌ بن‌ ربيعه‌، به ابوبكر(رض) نزديك شد و شروع به زدن ابوبكر با دو كفش پاشنه‌دار كرد؛ عتبه، تيزي و لبه‌ي ‌محكم كفش‌ها را به صورت ابوبكر(رض) مي‌زد و خودش را روي شكم آن حضرت(رض) مي‌انداخت. ابوبكر(رض) طوري زخمي و خونين شد كه صورت و بيني‌اش، معلوم‌ نمي‌شد. بني‌تيم (خويشاوندان ابوبكر) براي دفاع از ابوبكر، به ستيز و دعواي مشركان برخاستند كه در نتيجه مشركان، دست از زدن ابوبكر(رض) كشيدند؛ بني‌تيم، ابوبكر(رض) را در پارچه‌اي گذاشتند و او را در حالي به خانه‌اش بردند كه در مردنش، شكي نداشتند. بني‌تيم دوباره به مسجد برگشتند و گفتند: «به خدا سوگند اگر ابوبكر بميرد، حتماً عتبه ‌بن‌ ربيعه را مي‌كشيم.» اين را گفته، به خانه‌ي ابوبكر(رض) رفتند. ابوقحافه (پدر ابوبكر) و بني‌تيم، با ابوبكر(رض) صحبت مي‌كردند تا بلكه از او چيزي بشنوند؛ سرانجام ابوبكر پاسخ داد و در واپسين لحظات آن روز، دهان به سخن گشود و گفت: «حال رسول‌الله(ص) چطور است؟» بني‌تيم تعجب كردند و او را سرزنش نمودند كه با اين حال، چه جاي اين پرسش است؟ آنان، به مادر ابوبكر (ام‌خير) گفتند: «حتماً به ابوبكر چيزي بدهي كه بخورد.» زماني كه مادر ابوبكر با او تنها شد، با اصرار از او خواست كه چيزي بخورد؛ اما ابوبكر(رض) گفت: «حال رسول‌الله‌(ص) چطور است؟» ام‌خير گفت: «به خدا سوگند كه من، از حال دوستت، خبري ندارم.» ابوبكر(رض) فرمود: «به نزد ام‌جميل ‌بنت‌ خطاب برو و حال پيامبر را از او بپرس.» ام‌خير به نزد ام‌جميل رفت و گفت: «ابوبكر از تو جوياي حال محمد‌بن‌عبدالله است.» ام‌جميل گفت: «من، نه ابوبكر را مي‌شناسم و نه محمد‌بن عبدالله را؛ اما اگر دوست داري با تو به نزد پسرت مي‌آيم.» ام‌خير گفت: باشد. و با هم به خانه‌ي ابوبكر رفتند؛ هنگامي كه ام‌جميل، ابوبكر(رض) را افتاده و زخمي ديد، جلو رفت و گفت: «به خدا سوگند كساني كه با تو‌ چنين كرده‌اند، فاسق و كافر‌ند و من، اميدوارم كه خداوند، انتقام تو را از آنان بگيرد.» ابوبكر(رض) فرمود: «حال رسول‌الله(ص) چطور است؟» ام‌جميل ‌رضي‌الله‌عنها گفت: «مادرت، اينجاست؛ مي‌شنود.» ابوبكر(رض) گفت: «از او به تو آسيبي نمي‌‌رسد.» ام‌جميل‌ ‌رضي‌ الله ‌عنها گفت: «پيامبر(ص) صحيح و سالم هستند.» ابوبكر(رض) پرسيد: «ايشان، كجا هستند؟‌ ام‌جميل ‌رضي‌ الله ‌عنها پاسخ داد: «در خانه‌ي ابن‌ارقم.» ابوبكر فرمود: «به خدا سوگند كه تا زماني كه به نزد رسول‌خدا(ص) نروم، چيزي نمي‌خورم و نمي‌نوشم.
ام‌خير و ام‌جميل رضي ‌الله ‌عنهما، صبر كردند تا مردم، به خانه‌هايشان بروند و رفت و آمدشان، قطع شود و سپس او را در حالي كه به آن‌ها تكيه داده بود، به نزد رسول‌خدا(ص) بردند. رسول‌اكرم(ص)، با ديدن ابوبكر(رض)، با شتاب برخاستند و به سوي او رفتند و او را بوسيدند. مسلمانان نيز با ديدن حال زار ابوبكر(رض)، به سوي او شتافتند. دل رسول‌اكرم(ص)، به‌شدت، براي ابوبكر سوخت. ابوبكر(رض) فرمود: «اي رسول‌خدا! پدر و مادرم فدايت؛ طوري نيست. فقط آن فاسق، با صورتم چنين كرده‌است. اي رسول‌خدا! اين زن، مادر من است؛ به فرزندش نيكي زيادي كرده و شما هم خجسته و بزرگواريد؛ پس او را به‌ سوي خدا دعوت دهيد و از خدا برايش طلب هدايت كنيد تا بلكه خداوند، او را به وسيله‌ي‌ دعوت شما، از آتش جهنم برهاند.» راوي مي‌گويد: رسول‌خدا(ص) برايش دعا كردند و او را به اسلام فرا خواندند و بدين ترتيب ام‌خير‌(مادر ابوبكر) همان‌جا مسلمان شد(2). 
در اين ماجرا، درس‌ها و آموزه‌هاي زيادي براي هر مسلماني كه مشتاق پيروي از صحابه‌ي كرام است، وجود دارد. به برخي از اين آموزه‌ها اشاره مي‌كنيم:
1- حرص و اشتياق وافر ابوبكر(رض) بر اين‌كه اسلام ر