------------------------------------------------------------
1) رباب، يكي از طوايف قبيله‌ي بني‌تميم مي‌باشد. 
2) در منابع تاريخي چنين آمده كه اين دو پيغمبر دروغين (سجاح و مسيلمه) در آن خيمه با هم، جفت و هم‌بستر شدند. (مترجم)
3) البداية و النهاية (6/324و325)
4) بطاح، آبي است از بني‌اسد در نجد.
5) البداية و النهاية (6/326)آن‌گونه كه برخي از تاريخ‌نگاران معاصر، نگاشته‌اند تمام افراد، طوايف و بزرگان قبيله‌ي بني‌تميم از اسلام برنگشتند. واقعيت، اين است كه به خاطر ماندگاري و پايداري برخي از افراد و بزرگان بني‌تميم بر اسلام بود كه مالك بن نويره، سجاح را به جنگ با بعضي از طوايف بني‌تميم فراخواند. سجاح نيز برابر خواسته‌ي مالك، با برخي از طوايف بني‌تميم، وارد جنگ شد و از آنان شكست خورد و پس از آن بود كه از حمله به مدينه منصرف شد و آهنگ يمامه كرد. بسياري از روايات تاريخي نيز، اين حقيقت را روشن مي‌كند.(1)  بازنگاهي علمي و دقيق به روايات تاريخي در اين زمينه، روشن مي‌كند كه تعداد افرادي كه از قبيله‌ي بني‌تميم بر اسلام پايداري كردند، از تعداد مرتدهاي آن قبيله بيش‌تر بوده و برخي از روايات، نقش طايفه‌ي رباب را در رويارويي با مرتدها كاملاً هويدا مي‌سازد و نشان مي‌دهد كه ميان اين طايفه و سجاح جنگ شديدي در گرفته و در نهايت پس از ناكامي سجاح در سركوب مسلمانان بني‌تميم، به صلح طرفين انجاميده است و باعث شده تا قيس بن عاصم پشيمان گردد و به همراه اموال زكات قبيله‌اش، راهي مدينه شود و فرجام كار به ضرر سجاح و پيروانش پايان يابد.(2)
---------------------------------------------------------------------------------------------
1) الثابتون علي الإسلام، ص44
2) مرجع سابق، ص48در اين‌كه آيا مالك مظلوم و مسلمان كشته شده و يا كافر بوده و سزاوار مردن، اختلاف نظر زيادي وجود دارد. بنده، از ميان مباحثي كه پيرامون اين مطلب طرح شده، تحقيق دكتر علي عتوم را كنكاش علمي متمايزي در اين موضوع يافتم. وي مي‌گويد: آن‌چه مالك را در ورطه‌ي نابودي انداخت، تكبرش بود كه او را در دام جاهليت و تله‌ي دودلي نسبت به اسلام، گرفتار كرد و اگر چنين نبود، در اجراي حكم شريعت اسلام و اداي زكات به بيت‌المال مسلمانان، درنگ نمي‌كرد. من، چنين مي‌پندارم كه حرص و آز وي به رياست بني‌تميم، او را به سركشي واداشت؛ چراكه او از گردن‌نهادن برخي از بزرگان و سرآمدان قبيله‌ي بني‌تميم در برابر حكومت اسلامي و پرداخت زكات توسط آنان، ناراحت شد و بر سر اين موضوع با آنان پرخاشگري و جدال كرد. نگاهي به افعال و اقوال مالك،‌ اين تصور را تأييد مي‌كند كه او، آزمند رياست بوده است و همين، باعث ‌شد تا از دين برگردد و با سجاح همراه شود. پيامد ديگر رياست‌طلبي مالك، اين بود كه او را بر آن داشت تا مانع اداي شترهاي زكات به ابوبكر صديق(رض) شود و آن‌ها را درميان قومش تقسيم كند. او نصيحت نزديكانش را نپذيرفت و هم‌چنان به گردن‌كشي و طغيانش ادامه داد و مجموع اين افعال، از او فردي ساخت كه به كفر نزديك‌تر باشد تا به اسلام و ايمان.
صرف نظر از تمام دلايلي كه درباره‌ي كافر بودن مالك بن نويره وجود دارد، تنها خودداري او از اداي زكات، دليلي كافي بر درستي كشتنش مي‌باشد. خودداري مالك از اداي زكات، امري است كه مورد تأكيد تمام تاريخ‌نگاران مي‌باشد. ابن‌سلام مي‌گويد: در مورد اين‌كه خالد(رض) با مالك سخن گفته تا او را متوجه اشتباهش بكند و حجت را بر او تمام نمايد،‌ درميان تاريخ‌نگاران اجماع شده و هيچ اختلافي در اين‌باره وجود ندارد كه مالك ضمن سهل‌انگاري در اقامه‌ي نماز، از اداي زكات امتناع ورزيده است.(1)  درميان مرتدها، كساني بودند كه زكات را قبول داشتند و از اداي آن خودداري نكردند؛ بلكه رييسان و بزرگانشان، آنان را از اداي زكات منع نمودند كه از آن جمله مي‌توان به بني‌يربوع اشاره كرد كه زكات اموالشان را جمع‌آوري كردند و چون مي‌خواستند آن را به مدينه بفرستند، مالك بن نويره آن‌ها را از اين كار بازداشت و زكات جمع‌آوري شده را درميان افراد همان قبيله تقسيم كرد.(2) 
--------------------------------------------------------------------------------------------------
1) طبقات فحول الشعراء، ص172
2) شرح نووي بر صحيح مسلم (1/203)مسلمان شدن ابوبكر(رض)، زاده‌ي يك برنامه‌ي ايماني در پهنه‌ي جستجوي دين حقيقي و راستيني بود كه با فطرت و نهاد سالم، سازگاري مي‌يابد و انگيزه‌ها و نياز‌هاي انساني را پاسخ مي‌دهد. دين حق و راستيني كه با انديشه‌هاي كامل و بينش‌هاي، درست تطابق و هماهنگي دارد. ابوبكر(رض)، به ضرورت فعاليت تجاري‌خويش، بسيار سفر مي‌كرد و به صحراها و روستاها و شهرهاي عربستان و شبه‌جزيره‌ي عرب، رفت و آمد داشت و همين مسأله، زمينه‌ي ديدار و بلكه رابطه‌ي او با صاحبان اديان ديگر و به‌ويژه مسيحيت را فراهم مي‌نمود. او، در قبال سخنان موحدان و كساني كه پرچم توحيد را برافراشته و در جستجوي ديني راستين و بدور از خرافه بودند، سكوت اختيار مي‌كرد.(1)  خودش مي‌گويد: در كنار كعبه و در صحن مسجدالحرام نشسته بودم؛ زيد بن عمرو بن نفيل نيز آن‌جا بود كه اميه بن‌ ابي‌الصلت به نزدش آمد و گفت: «چگونه‌اي اي طالب خير و حقيقت؟» زيد بن ‌عمرو گفت: «خوبم.» اميه، ادامه داد: «به نتيجه‌اي هم دست يافته‌اي؟» و چون زيد، پاسخ منفي داد، چنين سرود:
كل دين يوم القيامة إلا	ما قضي الله في الحقيقة بور(2) 
و سپس افزود: «پيامبري كه انتظارش مي‌رود، يا از ميان ما برانگيخته خواهد شد و يا از ميان شما.» ابوبكر(رض) مي‌گويد: پيش از آن، هرگز نشنيده بودم كه شخصي، به پيامبري برانگيخته خواهد شد و يا كسي انتظار بعثتش را داشته باشد؛ برخاستم و به نزد ورقه بن نوفل رفتم. او، به آسمان زياد مي‌نگريست و ناله‌اي در سينه‌اش، موج مي‌زد. (اشاره‌اي‌ است به عبادت گزار بودن نوفل.) ماجرا را به او گفتم. به من گفت: «بله، اي پسر برادرم! ما، اهل كتاب و داراي علم و دانش هستيم؛ آن پيامبر كه انتظار بعثتش مي‌رود، از ميان عرب‌هاي پاك‌نژاد و شريف، مبعوث مي‌شود. من، نسب‌شناس نيز هستم و مي‌دانم كه قوم تو، نسب برجسته‌اي دارند.» گفتم: اي عمو! آن پيامبر، چه مي‌گويد؟ گفت: «همان چيزي را مي‌گويد كه به او وحي مي‌شود؛ او، چنان شخصيتي دارد كه ستم نمي‌كند و بر كسي ستم روا نمي‌دارد.» ابوبكر(رض) مي‌افزايد: زماني كه رسول‌خدا(ص)، مبعوث شدند، به آن حضرت ايمان آوردم و تصديقش كردم(3). 
ابوبكر صديق(رض)، دوره‌ي جاهلي را با بصيرت، عقل و انديشه‌اي روشن‌ و با استعدادي درخشان، تيزهوشي، ذكاوت و انديشه‌ي استواري كه تمام وجودش را در بر گرفته‌ بود، سپري كرد. تيزهوشي و فراست ابوبكر(رض)، اين امكان را برايش فراهم آورد كه بتواند اشعار و اخبار زيادي را درمورد بعثت پيامبري جديد، به خاطر بسپارد. يك بار رسول اكرم(ص)، از گروهي از صحابه كه ابوبكر(رض) نيز درميان آن‌ها بود، پرسيدند: «چه كسي از شما سخنان قس‌ بن‌ ساعده را در بازار عكاظ، حفظ است؟» صحابه ساك