د، سبب مي‌شد تا قبيله‌ي طيء در انجام مأموريتشان كوتاهي كنند.(3) 
---------------------------------------------------------------------------------------------
1) حركة الردة، ص289
2) تاريخ الخمسين (2/207)؛ حركة الردة، ص289 
3) نگاه كنيد به كتاب خالد بن وليد از شيت خطاب، ص96و97؛ حروب الردة از احمد سعيد، ص124 سركوبي يكي از بزرگ‌ترين مدعيان پيغمبري و بازگشت دوباره‌ي جمع زيادي از اعراب به دايره‌ي اسلام، از مهم‌ترين پيامدهاي جنگ بزاخه مي‌باشد. چنان‌چه بني‌عامر پس از شكست بزاخه گفتند: «ما به همان ديني برمي‌گرديم كه از آن خارج شده‌ايم.» خالد(رض) نيز به همان شرايطي كه از اهل بزاخه اعم از بني‌اسد، غطفان و طيء بيعت گرفته بود، از بني‌عامر نيز بيعت گرفت. خالد(رض) بيعت هيچ يك از افراد اسد، غطفان، هوازن، سليم و طيء را نپذيرفت مگر به آن شرط كه افرادي را كه در حال ارتداد، مرتكب آتش‌زدن و مثله‌كردن مسلمانان شده‌اند، بياورند و تسليم كنند و آنان نيز، اين افراد را تحويل خالد(رض) دادند. خالد(رض) آنان را در برابر جناياتي كه مرتكب شده بودند، با آتش سوزانيد، با سنگ كشت، از كوه‌ها پرت كرد، در چاه‌ها افكند و با تير اعدام نمود. خالد(رض) قرةبن هبيره را به همراه تعدادي از اسيران به مدينه فرستاد و براي ابوبكر صديق(رض) نامه نوشت كه: «بني‌عامر پس از روي‌گرداني از دين، دوباره به اسلام مسلمان روي‌آورده‌اند و من، از هيچ كسي كه با من جنگيده يا با من صلح كرده، هيچ تقاضايي را نپذيرفته‌ام مگر اين‌كه كساني را كه به مسلمانان حمله كرده‌اند، پيش من بياورند. من، آنان را به سختي كشتم و قره و هم‌‌دستانش را به حضور شما فرستادم.»(1)  عيينه بن حصن نيز درميان اسيران بود. خالد(رض) دستور داد تا او را به شدت ببندند و او را در حالي به مدينه فرستاد كه دستانش، بر پشت گردنش بسته بود تا او را خوار بدارد و مايه‌ي عبرت ديگران شود. زماني كه عيينه را در چنان حالتي وارد مدينه كردند، پسربچه‌هاي مدينه او را با دستان كوچكشان مي‌زدند و مي‌گفتند: «اي دشمن خدا! آيا پس از ايمان به خدا كافر شدي؟!» عيينه، زير مشت بچه‌ها مي‌گفت: «به خدا كه من هرگز ايمان نياورده‌ام.» او را به نزد ابوبكر صديق(رض) بردند. ابوبكر(رض) دستور داد تا دستانش را باز كنند و از عيينه خواست كه توبه نمايد. عيينه نيز توبه كرد و از كرده‌هايش پوزش طلبيد و مسلمان خوبي شد.(2) 
سرانجامِ طليحه چنين شد كه به ميان قبيله‌ي (كلب) رفت و با شنيدن مسلمان شدن اسد، غطفان و عامر، اسلام آورد. او تا پايان وفات ابوبكر صديق(رض) همان‌جا ماند. البته يك بار در زمان خلافت ابوبكر صديق(رض) به قصد اداي عمره راهي مكه شد و چون از نزديكي مدينه مي‌گذشت، به ابوبكر صديق(رض) گفتند: اين، طليحه است. ابوبكر صديق(رض) فرمود: «با او چه كنم؟ كاري به او نداشته باشيد كه خداوند، او را به اسلام هدايت فرموده است.»(3)  ابن‌كثير مي‌گويد: طليحه، پس از آن‌كه ادعاي پيغمبري كرد، دوباره مسلمان شد و در زمان خلافت ابوبكر صديق(رض) به قصد عمره به مكه رفت و از ابوبكر(رض) شرم داشت كه با او روبرو شود. ابوبكر صديق(رض) در دوران خلافتش، به كساني كه سوء پيشينه‌ي ارتداد داشتند، اجازه‌ي شركت در فتوحات عراق و شام را نداد. احتمالاً اين كار ابوبكر صديق(رض) از روي احتياط بوده است؛ زيرا درباره‌ي افرادي كه داراي سوء پيشينه در گمراهي و دسيسه بر ضد مسلمانان بودند، اين بيم وجود داشت كه تنها به خاطر شوكت و قدرت اسلام و از روي ترس، به اسلام بازگشته باشند. ابوبكر صديق(رض) از آن دسته پيشواياني است كه سيرتشان، الگوي عملي مسلمانان مي‌باشد و مردم، در گفتار و كردارشان، به آن‌ها اقتدا مي‌كنند. از اين‌رو بايد در مسايلي كه رابطه‌ي مستقيمي با مصالح امت دارد، جنبه‌ي احتياط را رعايت كرد؛ هرچند كه چنين كاري، موقعيت برخي را فروتر قرار دهد.(4)  روي‌كرد ابوبكر صديق(رض) در عدم بكارگيري افرادي كه داراي سوء پيشينه‌ي ارتداد بودند،‌ اين آموزه را به دنبال دارد كه نبايد اصل را بر اعتماد و اطمينان درباره‌ي كساني قرار داد كه سوء پيشينه در فعاليت‌هاي ضدديني داشته و بعدها به دين و اسلام پايبند شده‌اند. چراكه اطمينان كامل به چنين افرادي، در بسياري از موارد امت را تا سرحد نابودي پيش برده و سبب بروز مشكلات زيادي براي عموم مسلمانان شده است. البته اين، بدان معنا نيست كه به‌طور كلي از اين افراد سلب اطمينان شود و همواره نسبت به آنان نوعي بدبيني وجود داشته باشد. چراكه بررسي استراتژي ابوبكر در چگونگي تعامل با اين افراد، اين موضوع را روشن‌تر مي‌كند.(5) 
طليحه، مسلمان خوبي شد و در زمان خلافت عمر فاروق(رض) براي بيعت پيش او رفت. عمر(رض) به او فرمود: «تو، قاتل عكاشه و ثابت هستي؛ به خدا قسم كه هرگز تو را دوست ندارم.» طليحه گفت: «اي اميرالمؤمنين! در مورد اين دو شخص كه خداوند، آن‌ها را به دست من گرامي داشته و آنان را به مقام شهادت رسانيده، مرا سرزنش نكن؛ خداوند، مرا به دست اين‌ها خوار و زبون نكرد كه اگر به دست اين‌ها كشته مي‌شدم، كافر و جهنمي بودم.» عمر(رض) از او بيعت گرفت و او، به پيش قومش بازگشت و پس از مدتي به عراق رفت.(6)  او مسلمان خوبي شد و ديگر مورد سرزنش قرار نگرفت. خودش در قالب اشعاري بر كشتن عكاشه بن محصن و ثابت بن اقرم رضي الله عنهما اظهار ندامت و پشيماني كرد و ارتدادش را مصيبتي بزرگ‌تر از كشتن اين دو بزرگوار دانست. وي، در بخشي از شعرش چنين سرود:
و أني من بعد الضلالة شاهد	شهادة حق لست فيها بملحد
بأن إله النـاس ربي و أننـي	ذليل و أن الدين دين محمد
ترجمه: من، پس از آن‌كه گمراه شدم، گواهي و شهادت حقي مي‌دهم و در آن الحاد و بدكيشي نمي‌ورزم. گواهي مي‌دهم كه خداي تمام مردم، پروردگار من است و دين راستين و حق، دين محمد(ص) مي‌باشد و اقرار مي‌كنم كه من، بنده‌اي خوار و ناچيز هستم.(7) 
-----------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاريخ طبري (4/82)
2) الصديق أول الخلفاء، ص87
3) التاريخ الإسلامي (9/59)
4) التاريخ الإسلامي (9/67)
5) مرجع سابق.
6) التاريخ الإسلامي (9/59)؛ تاريخ طبري (4/81)
7) نگاه كنيد به: ديوان الردة، ص86فجائه، از بني‌سليم بود و نامش، اياس بن عبدالله بن عبد ياليل بن خفاف. ابن‌اسحاق درباره‌اش مي‌گويد: ابوبكر صديق(رض) فجائه را در بقيع مدينه سوزانيد. سببش، اين بود كه فجاءه، نزد ابوبكر(رض) رفت و وانمود كرد كه مسلمان شده است؛ او از ابوبكر(رض) لشكري درخواست كرد تا به جنگ مرتدها برود. چنين شد و به هر مسلمان و مرتدي كه گذرش مي‌افتاد، او را مي‌كشت و مالش را براي خود برمي‌داشت. ابوبكر صديق(رض) لشكري به تعقيبش فرستاد تا او را دستگير كنند. ابوبكر(رض) پس از دستگيري فجاءه، دستور داد دستانش را با ريسمان به پشتش ببندند و او را در آتش بيندازند. بنابراين او را دست و پا بسته در آتش سوزاندند.(1)  كسي كه فجاءه را در آتش انداخت، طريفه بن حاجز بود و اين، نشان‌دهنده‌ي نقش مسلمانان سليم در جنگ با كساني است ك