 كند، اما رسول‌خدا(ص) فرمود: (لازم نيست برايش عقيقه كني؛ بلكه موي سرش را بتراش و به اندازه‌ي وزن آن، نقره صدقه كن). زماني كه حسين(رض) نيز متولد شد، مادرش، همين كار را كرد».(6)  رسول‌خدا(ص) از آن جهت فاطمه را از عقيقه كردن براي حسن و حسين منصرف كرد كه اين كار، اسباب زحمت دخترش را ايجاد نكند. اين، بدان معنا نيست كه براي حسن و حسين، عقيقه نشده است. چنانچه روايتي كه از علي(رض) نقل شده، اين نكته را تأييد مي‌كند؛ علي(رض) مي‌گويد: «رسول‌خدا(ص) براي حسن(رض) يك گوسفند عقيقه كرد و فرمود: (اي فاطمه! موي سرش را بتراش و به اندازه‌ي وزن آن، نقره صدقه كن). ما، موي سر حسن(رض) را وزن كرديم؛ وزنش، يك درهم يا كمتر از آن شد».(7)  از فاطمه رضي الله عنها نيز روايت شده كه وي، براي حسن و حسين عقيقه كرده و به ماماي آنها، ران گوسفند و يك دينار داده است.(8)  شايد فاطمه رضي الله عنها اين بذل و بخشش را بلافاصله پس از تولد فرزندانش كرده و عقيقه‌ي رسول‌خدا(ص) براي حسن(رض) در هفتمين روز ولادتش بوده است. آن حضرت(ص) دو قوچ سپيد و سياه براي حسن(رض) عقيقه كرد و به ماماي وي، يك ران بخشيد و موي سر حسن(رض) را تراشيد و به اندازه‌ي وزن آن، صدقه داد و آنگاه به سرش نوعي ماده‌ي خوشبو ماليد و فرمود: «اي اسماء! ماليدن خون، از رسوم دوره‌ي جاهليت است».(9)  يك سال پس از تولد حسن(رض)، حسين(رض) به دنيا آمد.
عقيقه، نوعي قرباني براي خدا به شكرانه‌ي تولد نوزاد است. دهلوي رحمه‌الله مي‌گويد: «مستحب است كسي كه استطاعت دارد، براي نوزاد پسر، دو گوسفند عقيقه نمايد و دليل اينكه براي پسربچه دو گوسفند و براي دختربچه، يكي عقيقه مي‌كردند، اين بود كه پسر، بيشتر به‌كار پدر و مادرش مي‌آمد و براي آنان مفيدتر بود و از اين‌رو به شكرانه‌ي نعمت بيشتري كه به آنان داده شده بود، دو گوسفند عقيقه مي‌كردند. عقيقه، پيش از ظهور اسلام در ميان عرب‌ها مرسوم بود و رسمي جدي و جاافتاده، به‌شمار مي‌رفت كه مصالح ديني، شخصي و اجتماعي زيادي در خود داشت. رسول‌خدا(ص) اين رسم را ماندگار كرد، بدان عمل نمود و مردم را نيز به انجام آن، تشويق و ترغيب داد؛ البته كيفيت آن را دگرگون ساخت. بريده(رض) مي‌گويد: «ما، در زمان جاهليت براي نوزادان خود يك گوسفند مي‌كشتيم و از خون آن، بر سر نوزاد مي‌ماليديم و پس از آن سرش را آغشته به زعفران مي‌كرديم».(10)  بدين‌سان به علم و دانش رسول اكرم(ص) پي مي‌بريم و درمي‌يابيم كه هرگاه آن حضرت(ص) رسم و عادتي مشاهده مي‌كرد كه در آن، منفعتي براي مردم وجود داشت و در عين حال بدور از انحراف و كج‌روي هم نبود، نه آن رسم را به‌طور مطلق مباح مي‌شمرد و نه آن را اساساً منع مي‌نمود؛ بلكه جنبه‌ي مفيد آن را تأييد مي‌كرد و از موارد نادرست آن باز مي‌داشت. چنانچه در مورد عقيقه همين كار را كرد و ضمن تأييد آن، از ماليدن خون حيوان عقيقه به سر نوزاد منع كرد و اين، حكمت و رهنمودي نبوي است كه شايسته‌ي توجه و تأمل مي‌باشد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) طبقات (1/231)؛ سند اين روايت، مرسل است.
2) موسوعة تربية الأجيال، ص72.
3) حجة الله البالغة (2/385).
4) سنن ابي‌داود، حديث شماره‌ي2841 با سند ضعيف.
5) سنن نسائي (7/166)، باب كم يعق عن الجارية، با سند صحيح.
6) مسند احمد (6/392) با سند ضعيف.
7) سنن ترمذي، حديث شماره‌ي 1519؛ اين روايت، حسن غريب است و سند آن، متصل نيست.
8) تحفة المولود، ص55، نوشته‌ي ابن‌قيم.
9) ذخائر العقبي في مناقب ذوي القربي، نوشته‌ي ابوالعباس طبري، ص207.
10) مستدرك حاكم (4/238)؛ بنا بر شروط شيخين، صحيح است و ذهبي نيز، صحت آن را تأييد كرده است.زماني كه خبر شهادت علي مرتضي(رض)، به معاويه(رض) رسيد، شروع به گريستن نمود. همسرش به او گفت: «تو با علي جنگيدي و اينك به‌خاطر او مي‌گريي؟!» فرمود: «واي بر تو! تو چه مي‌داني كه مردم، چه فضيلت و فقه و دانشي را از دست داده‌اند».
هر مشكلي كه براي معاويه(رض) پيش مي‌آمد، آن را در قالب نامه‌اي با علي(رض) در ميان مي‌نهاد. زماني كه خبر شهادت علي(رض) به معاويه(رض) رسيد، فرمود: «با مرگ پسر ابوطالب، فقه و دانش، از ميان ما رفت». برادرش عتبه به او گفت: «مبادا مردم شام، اين سخن را از تو بشنوند». فرمود: «از جلوي چشمانم برو».(1) 
خوبست شخصيت علي(رض) را از زبان ضرار صدائي بشناسیم؛ معاويه(رض) در دوران حكومتش، از ضرار صدائي درخواست كرد كه اوصاف علي(رض) را برايش بيان نمايد. ضرار گفت: «اي امير مؤمنان! مرا معاف كن». اما معاويه(رض) پافشاري كرد تا اينكه ضرار گفت: باشد؛ حال كه اصرار مي‌كنيد، مي‌گويم. به‌خدا سوگند که علي(رض)، دورنگر و نيرومند بود؛ سخنان راست و درست، مي‌گفت و به عدل و عدالت، حكم مي‌نمود؛ علم و دانش، از وجودش تراوش مي‌كرد و از او، حكمت و فرزانگي مي‌باريد؛ او از دنيا و دلبستگي‌هاي دنيوي، هراسان و گريزان بود و با شب و تاريكي‌هاي شب (و عبادت‌هاي شبانگاهي)، انس مي‌گرفت. بسيار مي‌گريست و پيوسته در تفكر و انديشه بود؛ به لباسي ساده و غذايي نه چندان مرغوب، بسنده مي‌كرد و در ميان ما، همانند يكي از ما بود؛ هرگاه از او چيزي مي‌پرسيديم، پاسخمان را مي‌داد و چون از او پيرامون موضوعي سؤال مي‌كرديم، ما را از آن موضوع، باخبر مي‌ساخت؛ به‌خدا سوگند كه هرچند رابطه‌ي تنگاتنگ و نزديكي با هم داشتيم، اما هيبتش، ما را مي‌گرفت و خيلي كم، در حضورش سخن مي‌گفتيم؛ اهل دين را گرامي مي‌داشت و بينوايان را به خود نزديك مي‌كرد و به آنان مهر مي‌ورزيد؛ هيچ‌ توانمندي، فکر این را هم نمي‌كرد که در راستاي هدفي باطل و ناروا، به علی(رض) چشم بدوزد و هيچ ناتواني از عدل و داد او، نااميد نمي‌شد؛ يك‌بار كه تاريكي شب، همه جا را گرفته بود و ستاره‌اي در آسمان ديده نمي‌شد، علي(رض) را ديدم كه ريشش را گرفته، در محراب عبادت، همچون آدمِ مارگزيده‌اي به خود مي‌پيچيد و گريه‌اي همانند گريه‌ي غم‌زدگان، سر مي‌داد و مي‌گفت: «اي دنيا! به من، روي كرده‌اي و خودت را برايم آراسته‌اي؛ هي! هي! از من دور شو و كسي جز مرا فريب بده؛ من، تو را سه‌طلاقه كرده‌ و از تو جدا شده‌ام و هيچ رجوعي، در كار نيست؛ چراكه عمرت، كوتاه است و هیچ شرافت و ارزشي نداري. آه و افسوس كه سفر طولاني و وحشتناكي در پيش است و زاد و توشه‌ي اندكي دارم». معاويه(رض) گريست و فرمود: «خداوند متعال، ابوالحسن را بيامرزد؛ به‌خدا سوگند كه او، همين‌گونه بود. اي ضرار! از بابت شهادت علي(رض) چقدر، اندوهگيني؟» پاسخ داد: «به‌اندزه‌ي مادر غمگيني كه فرزندش را در دامانش، ذبح كرده‌اند».(2) 
عمر بن عبدالعزيز رحمه‌الله مي‌گويد: رسول‌خدا(ص) را در خواب ديدم و ابوبكر و عمر رضي‌الله‌عنهما كنارش نشسته بودند؛ سلام كردم و نشستم. در اين اثنا علي و معاويه رضي‌الله‌عنهما را آوردند و وارد خانه‌اي كردند و در را بستند. ديري نپاييد كه علي(رض)، بيرون آمد و مي‌گفت: سوگند به پروردگار كعبه كه به نفع من، 