ةٌ يَلِي قَتْلَهُمْ أَوْلاهُمْ بِالْحَقِّ)(2)  يعني: «امت من، دو دسته خواهند شد؛ در‌ آن هنگام از ميان آنان، گروهي خروج خواهد كرد كه نزديك‌ترين آن دو دسته به حق، با اين گروه خواهد جنگيد».
در اين حديث، به دوران اختلاف علي و معاويه‌رضي‌الله‌عنهما و پديدار شدن خوارج در آن زمان، اشاره شده است. چنانچه از الفاظ حديث برمي‌آيد هر دو دسته، يعني هم دسته‌ي علي(رض) و هم دسته‌ي معاويه(رض) مسلمان بوده، با حق و حقيقت، پيوند دارند. اين حديث، يكي از نشانه‌هاي نبوت رسول اكرم(ص) است و ردي بر پندار روافض مي‌باشد كه اهل شام (معاويه(رض) و يارانش) را تكفير مي‌كنند. همچنين از اين حديث، معلوم مي‌شود كه از ميان دو دسته‌ي مذكور، علي(رض) و يارانش، به حق و حقيقت، نزديك‌تر بودند. چنانچه اهل سنت، همين عقيده را دارند. حسن بن علي(رض)، پدرش را برحق مي‌دانست و البته بر اين باور بود كه معاويه(رض) با وجود آنكه در اجتهادش، دچار اشتباه شده، سزاوار يك اجر مي‌باشد و پدرش، مستحق دو پاداش. زیرا در حدیث آمده است: (إِذَا حَكَمَ الْحَاكِمُ فَاجْتَهَدَ ثُمَّ أَصَابَ فَلَهُ أَجْرَانِ، وَإِذَا حَكَمَ فَاجْتَهَدَ ثُمَّ أَخْطَأَ فَلَهُ أَجْرٌ)(3)  یعنی: «اگر حاکم، اجتهاد کند و حکمي صادر نمايد كه درست باشد، دو پاداش به او مي‌رسد. و اگر اجتهاد کند و حکمي صادر نمايد، ولي در آن، دچار اشتباه شود، يک پاداش مي‌یابد».
ابوبكره(رض) مي‌گويد: رسول‌خدا(ص) در حال سخنرانی بود که در این اثنا حسن(رض) آمد؛ نبی اکرم(ص) ‌فرمود: (ابني هذا سيد و لعل الله أن يصلح به بين فئتين من المسلمين) يعني: «اين فرزندم، سيد و آقاست؛ چه‌بسا خداوند، او را واسطه‌ي صلح و سازش دو گروه از مسلمانان بگرداند».(4) 
در اين حديث، رسول‌خدا(ص) به مسلمان بودن اهل عراق (هواداران علي و حسن) و اهل شام (ياران معاويه)، گواهي داده و اين، رد آشكاري بر پندار خوارج است كه علي و معاويه و يارانشان را تكفير مي‌كنند. از اين‌رو سفيان بن عيينه مي‌گويد: اينكه فرمود: دو گروه از مسلمانان، ما را به شگفت وامي‌دارد. بيهقي مي‌گويد: اين حديث، از آن جهت كه رسول‌خدا(ص) همه‌ي آنان را مسلمان ناميد، شگفت‌آور و درخورِ توجه مي‌باشد و اين، خبري از سوي رسول‌خدا(ص) بود كه با كناره‌گيري حسن(رض) از خلافت، پس از وفات پدرش و واگذاري زمام امور به معاويه(رض)، به‌وقوع پيوست.(5) 
در احاديثي كه بيانش گذشت، رسول‌خدا(ص)، به ياران عراقي علي(رض) و طرفداران شامي معاويه(رض) اشاره كرده و آنان را مسلمان خوانده است. همچنين به پيوندشان با حق و حقيقت اشاره فرموده و درباره‌ي آنان گواهي داده است كه به سبب جنگيدن با هم، كافر نشده و از ايمان و اسلام، جدا نگشته‌اند؛ چنانچه آيه‌ي 9 سوره‌ي حجرات نيز، مؤيد اين مطلب است.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) بخاری: 7352
2) مسلم: 1768
3) بخاری، شماره‌ي 7352
4) بخاري، شماره‌ي 7109.
5) ر.ك: الإعتقاد، از بيهقي، ص198، با اندكي تغيير.جنگ نهروان، زخم كاري و عميقي از كينه در قلوب خوارج ايجاد كرد كه نه تنها با گذر ايام، بهبود نيافت، بلكه روز به روز، شديدتر شد. از اين‌رو تعدادي از آنان، تصميم گرفتند علي(رض) را ترور كنند و انتقام كشته‌هاي خويش در نهروان را بگيرند. قاتل علي مرتضي(رض)، يكي از خوارج به نام عبدالرحمن بن ملجم مرادي بود.
محمد بن حنفيه، داستان شهادت امير مؤمنان را اين‌چنين بازگو مي‌كند: به‌خدا سوگند، شبي كه علي(رض) ضربت خورد، من، در مسجد اعظم در حال نماز بودم؛ تعدادي زيادي، نزديك منبر به نماز ايستاده و در حال قيام و ركوع و سجده بودند و از عبادت شبانگاهي، خسته نمي‌شدند تا اينكه علي(رض) براي نماز صبح، از خانه‌اش بيرون شد و مي‌گفت: «اي مردم! نماز؛ نماز». محمد بن حنفيه در ادامه مي‌افزايد: چشمم، به برق شمشيري افتاد و اين صدا به گوشم رسيد كه: «اي علي! حكم از آنِ خداست؛ نه از تو و يارانت». آن‌گاه شمشيري ديدم؛ يك بار ديگر نیز فرود آمدن شمشير را ديدم. در اين اثنا صداي علي(رض) به گوشم رسيد كه مي‌فرمود: «اين مرد را بگيريد». مردم، از هر سو، راه را بر ابن‌ملجم بستند تا اينكه او را گرفتند و نزد علي(رض) آوردند. من نيز همراه مردم، به آنجا رفتم. علي(رض) مي‌فرمود: «(به حکم خدا) انسان، در قصاص انسان، کشته مي‌شود؛ لذا اگر مُردم، او را به قصاص من، بكشيد و اگر زنده ماندم، خودم درباره‌اش تصميم خواهم گرفت».(1) 
مردم كه براي علي(رض) نگران بودند، نزد حسن(رض) رفتند و ابن‌ملجم، دست‌بسته آنجا بود؛ در اين اثنا ام‌كلثوم دختر علي‌رضي‌الله‌عنهما در حالي كه مي‌گريست، خطاب به ابن‌ملجم فرمود: «اي دشمن خدا! پدرم، هيچ مشكلي ندارد و خداوند، تو را رسوا مي‌كند». ابن‌ملجم گفت: «پس چرا مي‌گريي؟ به‌خدا سوگند، شمشيرم را به هزار درهم خريدم و با هزار درهم، زهرآگين نمودم؛ اگر اين ضربه، بر تمام مردم شهر تقسيم شود، هيچ‌يك از آنان، زنده نخواهد ماند».(2) 
روزي كه علي(رض) ضربت خورد، اطبا و پزشكان را جمع كردند؛ اثير بن عمر سكوني كه طبيب ماهر و سرآمدي بود و پيشتر، در دربار خسرو (شاه ايران)، طبابت مي‌كرد، ريه (جگر سفيد) گوسفندي را كه همان دم كشته بودند، گرفت و رگي از آن بيرون كشيد و آن‌گاه آن را وارد زخمي كرد كه در سرِ علي(رض) ايجاد شده بود و در آن، دميد و چون آن را درآورد، متوجه شد كه سفيدي مغز، به آن چسبيده و بدين‌سان معلوم شد كه جراحت علي(رض)، عميق و كاري است. اثير بن عمر گفت: «اي امير مؤمنان! وصيت كن كه از اين جراحت، جان سالم بِدَر نمي‌بري».(3) 
جندب بن عبدالله، نزد علي(رض) رفت و گفت: «اي امير مؤمنان! اگر تو را از دست بدهيم ـ و اصلاً چنين مباد ـ آيا با حسن، بيعت كنيم؟» علي(رض) فرمود: «نه شما را بدين کار دستور مي‌دهم و نه از آن باز مي‌دارم. شما خود، بهتر مي‌دانيد».(4)  از اين‌روايت معلوم مي‌شود كه علي(رض)، اين حق را براي امت قايل بود كه خودشان، حاكم خويش را انتخاب نمايند.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاريخ طبري (6/62).
2) همان.
3) الإستيعاب (3/1128).
4) تاريخ طبري (6/62).امير مؤمنان، حسن و حسين را به حضور خواست و فرمود: «شما را وصيت مي‌كنم كه تقواي الهي پيشه سازيد و در طلب دنيا نباشيد؛ هرچند دنيا در طلب شما باشد. به‌خاطر از دست دادن چيزي بي‌قراري نكنيد؛ سخن حق بگوييد؛ به يتيمان مهر و شفقت بورزيد و ستمديدگان را ياري دهيد؛ براي آخرت خويش تلاش نماييد؛ دشمن ظالم و ياور مظلوم باشيد؛ به احكام و آموزه‌هاي قرآن، عمل كنيد و در راه‌ خدا، از هيچ سرزنشي نهراسيد». آن‌گاه به محمد بن حنفيه نگاه كرد و فرمود: «آيا وصيتي را كه به برادرانت، كردم، به‌خاطر سپردي؟» پاسخ داد: «آري». سپس علي مرتضي(رض) خطاب به محمد بن حنفيه فرمود: «همان وصيتي را به تو مي‌كنم كه به برادرانت، كردم؛ و به تو سفارش مي‌كنم كه احترام برادرانت را نگه داري؛ زيرا آنان، حق بزرگي بر گر